روشنفکر کافه نشین جهان سومی

   نویسنده: محمد آخوندپور امیری

 

     آنگاه که از جهان سومی بودن خود همواره می نالیم، تصور نکنید که این نالیدن تنها معطوف به بدنه جامعه و توده مردم است. امروز اگر نیک بیندیشیم درک خواهیم نمود که جامعه فرهیختهِ روشنفکر کتاب خوانِ کافه نشین ما بیش از مردم کوچه و برزن و بازار درگیر ضعف های تئوریک هستند. آنها همواره خود را وامدار ارزش های چندگانه نئولیبرال/چپ/روشنفکری دینی/ملی گرایی و … میدانند و آنگاه با این عینک محصور بر چشمانِ نظامِ اندیشگیِ خود به سراغ رویدادهای تاریخی و کنونی می روند. اما روایت امروز من شرحی دردناک از به زیر کشیدن خدمات ارزنده قهرمانی است که به شکلی کاملاً ناشیانه درصدد آنند که با تحریفی تاریخی از عرش افتخار بر فرش حضیض فرود آرند. لاکلائو در قاعده دموکراسی رادیکال خود، همان جا که ایراد کار مارکسیست ها را تلاش در جهت سرنگونی نظام سرمایه داری نئولیبرال بیان می کند و اساساً باور دارد که قاعده کار مارکسیست باید گستراندن چتر دموکراسی رادیکال در دامان نظام سرمایه داری باشد، در پیرامون بحث پساساختارگرایی خود در خصوص ماهیت «گفتمان»، گزاره هایی به غایت ارزشمند دارد. لاکلائو معتقد است که اساساً سخن گفتن از ثبات گفتمان ها امری بی معنی است؛ چرا که در یک دور هرمنوتیکی تمامی گفتمان ها توسط عناصر متخاصم در معرض تهدید قرار می گیرند؛ به گونه ای که در نهایت «وقته» های گفتمان مسلط به مرور تضعیف و جای خود را به «عناصر» متخاصم می دهد که در یک «زنجیره هم ارزی» کلیه عناصر در یک میدان ثبات، تبدیل به وقته ها خواهند شد. این چرخه تهدید و جایگزینی پیوسته در حال اجرا است.

     این دیدگاه درست نقطه مقابل اعتقاد فوکوئی قرار دارد که از تسلط و تصلّب گفتمان ها توسط ابزار قدرت_دانش سخن می گوید و ثبات گفتمان ها انگاره ای است که فوکو به وضوح به آن معتقد است. اما این گزاره ها و ذکر آن در اینجا از آن رو قابل اهمیت است که دوستان اندیشمند کتاب خوان و ریاضت کشیده عرصه علم و قلم، یا دور هرمنوتیکی را خوب نفهمیده اند و یا به قوام عناصر متخاصم خود برای تزلزل گفتمان «ملی گرایی مصدقی» امید واهی دوخته اند. عزیزان فرهیخته و روشنفکران ارگانیکی وطنی پیش از آنکه حامیان مصدق را مشتی چاقوکشِ عربده کش خطاب نمایند باید توجه خود را معطوف به این موضوع نمایند که آنگاه که با ساختار فکری خود می خواهند تمام خدمات مصدق را در چند گزاره به زیر کشند باید حداقل مفروضه های علمی را به خوبی بشناسند. آنها باید آگاه باشند که در هر فضای تخاصمی گفتمانی، ما شاهد دو طیف گفتمان رقیبی هستیم که می بایست پیشینه تاریخی و عملکردی آنها را در محک نقد قرار دهیم تا آنگاه بتوانیم در مقام وزن دهی، سهم هر کدام را از آشوب های ۲۸ مرداد عیان نماییم. مواجهه برخی از روشنفکران با دکتر مصدق بر اساس همان دوگانه چپ و نئولیبرال تعریف می شود. دلیل این سخن من چیست؟ می گویم. زمانی که تنها روایت گر بخشی از تاریخ باشیم و در منازعاتِ صورت گرفته، تنها ارجاعات ‌ما به یک سوی میدانِ سیاست باشد و آن سوی ماجرا را یا نمی بینیم و یا اساساً علاقه ای به دیدنش نداریم، ما به یاد قسمتِ اول فیلم ماجرای نیمروز می اُفتیم. روایت بیانیه سی خرداد شصت و ورود به فاز مسلحانه، ترورهای کور و … بدون آنکه از چرایی این اقدامات حرفی بزنیم. آن سوی میدانِ عرصه تنش دولت مصدق، شاه و درباری بود که بیش از آنچه ادعای دموکرات بودن می نمود سعی می نمود با پول، تطمیع، ارعاب و زندان، انسانها را از آنِ خود نماید. دربار شاه، نمادی از دیکتاتوری، فساد و افتضاخی بود که در مجالس سیزدهم‌ تا شانزدهم اثراتش را دیدیم. مهندسی ها از همان هنگامه آغاز گردید. نمی خواهم مصدق و کارنامه دولت او را اساساً بری از ایرادات بدانم؛ اما آنگاه که تنها روایتگر بخشی از این عرصه منازعه هستیم و آن سوی میدانِ سیاست (شاه، دربار و فساد سیستماتیک) را نمی بینیم، بگونه ای دست به تحریف تاریخی مطلوب خود زده ایم.

     نتیجه: مصدق خائن می شود به اعتبار حمایتگرانی چون حزب توده، فدائیان اسلام، کاشانی و … که یا در جبهه چپ قرار می گیرند و یا وابسته به خرده بورژوازی بازار. در نهایت، به شکلی کاملاً تراژیک از شاه یک قدیس و از مصدق یک دیکتاتور می سازند که با کوچکترین اشاره ای مخاطب را بر سر خنده می آورد. ناگفته نماند تمام این قیل و قالها تنها از برای یک موضوع است. مصدق از آن رو منفور آقایان قرار می گیرد که حامیانش چپها بودند. مشکل آنها با مصدق نه از باب کارنامه عملکردی او، بلکه با دوگانه های نئولیبرال/چپ نظام فکری خود به مواجهه با پدیده ای به نام ملی گرایی مصدقی می روند.