مینی بوس آبی

   نویسنده: محبوبه افچنگی، کارشناسی علوم اجتماعی

 

اما سبزوار مقصد سفر نبود، باید میرفتیم دِه، خونه بابابزرگ؛ دیگه دل تو دلمون نبود برای دیدن بی‌بی مریم، دایی رضا، دایی جواد…
اون وقتِ روز واسه دِه ماشین نبود، مجبور بودیم تا ظهر صبر کنیم. اندازه یه خستگی در کردن میرفتیم خونه یکی از فامیلا؛ خیلی قدیما میرفتیم خونه عمو علی اکبر، دوست بابا بود، عمو صداش میزدیم؛ یه چند سالی هم میرفتیم خونه اصغرِ عمه؛ ولی از وقتی که آبجی راضیه عروس شد و رفت سبزوار دیگه میرفتیم خونه اون…
بعد صبحونه بابا میرفت یه چرخی تو شهر میزد و پرس و جو میکرد که ماشینا ساعت چند و از کجا حرکت میکنن…
حول و حوش ساعت دو، دو و نیم باید میرفتیم “فلکه اسرار”، دوباره بار و بندیلو برمیداشتیم و راه میفتادیم.
دور فلکه، پای ماشینا شلوغ بود؛ مثل الان نبود هر کی یه وسیله شخصی زیر پاش باشه. اهالی اگه کاری تو شهر داشتن با سرویس صبح میومدن شهر، تا ظهر کارشونو انجام میدادن و برای برگشت هر جای شهر که بودن خودشونو تو اون ساعت میرسوندن پای ماشینا که یه وقت جا نمونن؛ واسه همین همیشه مسافر زیاد بود. تو حاشیه خیابون منتظر مینشِستن تا همه جمع شَن، با هم اختلاط میکردن و شیش‌دونگ حواسشونم جمع بود که کسی نره جاشونو تو مینی‌بوس بگیره!
همه سر و شکل روستایی داشتن، زنا چادر رنگی سرشون بود و شیلیر* گل‌گلی تنشون، پیر مردا مندیل* داشتن، دختربچه‌ها بجای گوشواره با یه نخ دکمه و مهره رنگی گوششون بود با چتری‌های کج و کوله! بقچه و کیسه و گونی و دبه‌‌های پر و خالی هم که تو دست و پاشون فراوون بود…
از راه نرسیده، بین جمعیت چند تا آشنا و فامیلِ نزدیک میدیدیم، میومدن سمتمون و با جون و دل احوالپرسی میکردن و کمک میکردن وسایلمونو جا‌به‌جا کنیم. بابا لودگیش گل میکرد، سر به سر همه میذاشت و لا‌به‌لای شوخیاش متلکای آبدار بارشون میکرد! مامان گوشه لبشو گاز میگرفت و زیر لب میگفت: “اِبراهِم!”، که یعنی بس کن، زشته این حرفا و شوخیا! اما حریف بابا نمیشد، سر تکون میداد، یه نوچ نوچی میکرد و به نفری که نزدیکش بود و از خنده ریسه رفته بود میگفت: “شرم و حیا نَدِرِه ای مرد!!”
ما معمولاً سوار مینی‌بوس آبیه میشدیم، “ابراهیم و مسلم” دو تا برادر بودن که رو اون مینی‌بوس کار میکردن. بنده‌های خدا از روی احترام و مهمون‌نوازی چند تا صندلی برامون خالی نگه میداشتن. من همیشه دوست داشتم با مینی‌بوس اونا بریم دِه، شاید چون ابراهیم هم اسم بابا بود، شایدم بخاطر اینکه خیلی گرم و صمیمی بودن یا شایدم چون شلوغتر از بقیه مینی‌بوسا بود. بابا به مرتضی‌ میگفت که رو صندلی تکیِ کنار در بشینه، یه نایلون هم میداد دستش که اگه یه دفعه حالش بهم خورد مینی‌بوسو کثیف نکنه؛ جای منم معمولاً رو ساک لباسا بود، بابا چند تا ضربه میزد رو ساک و قانعم میکرد که جای خوب و راحتیه! خودشم میرفت جلو کنار راننده. کم‌کم همه سوار میشدن، اونایی که از قبل جا گرفته بودن با بقیه قیل و قال میکردن که اونجا جای منه نِشَستی… صندلی‌ها که پر میشد چند تا چارپایه کوچیکِ چوبی داشتن که کف مینی‌بوس میچیدن تا دو سه نفرم روی اونا بشینن.
احوالپرسی‌ها هنوز ادامه داشت، یهو یکی از زنا انگار که تازه مامانو دیده باشه از ته مینی‌بوس داد میزد:
“صِدِقَه چِر مِنی؟”
مامان هنوز سر برنگردونده با صدای بلند جواب میداد: “دعااا…!”
_”خُب هستی؟ سالمی؟ سُلامتی؟…”
_”خُب بِشی، سالم بِشی،…”
_”بُچاها خُب هَستِن؟”
_”حَمِد خُدارِه، بُچاهای شما چِطُوِن؟”

مامان تازه اینجا طرفو تو جمعیت پیدا میکرد و بعد ده دقیقه(!) چاق سلامتی بهش میگفت: “نَدمِشنِسُم…!”
همین کافی بود تا دوباره قیل و قال بشه که عه! تو چرا میگی نمیشناسم؟! یکی میگفت: “آاااا! ای‌گْ فامیلتِس…”، یکی دیگه با لحن اعتراض آمیز میگفت: “وَخِه صِدِقَه، مَگا نَمِشنِسُم…”، اون یکی با تعجب از دومی میپرسید: “مِگَه نَمِشنِسُم…؟؟!!”
یکی از مردا که پا رو پا انداخته بود و تسبیح میگردوند و زیر لب ذکر میگفت، پادرمیونی میکرد تا غائله رو بخوابونه؛ خطاب به اونی که بیشتر از همه دور برداشته بود با لحن ملایم شمرده شمرده میگفت: “گوش بِندِز،،، گوش بِندِز،،، خاب ای بَندَیْ خدا اِمحال پُنزده سال، بیست سال بیشتَرِس که دِ تِهرُونِس، از چَشُم بُنداختَه*، وِر هِچ اِرادِش مِگیرِه…”؛ تو دلم کیف میکردم که طرفِ مامانو گرفته! خلاصه اونقدر آدرس و نشونی میدادن تا اینکه مامان بالاخره طرفو به جا میاورد و میگفت: “خاااااب؛ خُب هستی؟… مارِت خُب هَس؟… پیَرِت چِر مِنِه بَندَیْ خدا؟…”، دوباره از اول یه دور دیگه احوالپرسی میکردن…!!
هر کی هم باهامون حرف میزد یواش در گوش مامان میگفتم: ” این کی بود؟” آخرش مامان بهم تشر میزد که: “خب نمیشناسی دیگه…، آنقدر نپرس این کی بود این کی بود!”
تو همین شلوغیا دو سه تا از مردا پیاده میشدن تا کمک کنن گوسفند مسافر تازه از راه رسیده رو تو صندوق پشت مینی‌بوس جا بدن، دَه دِیقه، یه ربع معطلی داشت، کار اون زبون بسته که تموم میشد و میرفت که حرکت کنیم، یه نفر از لای جمعیت داد میزد: “عَمی مسلم، “مَد اسماعِل ریشی” گُفتَه میُوم هِنِز نَعْمیِه…، کُو یِگ پَن دِیقَه‌یْ دیَه صَبِر کِنِه………”
خلاصه؛ مینی ‌بوس حرکت میکرد، آهسته و نم‌نم میرفت سمت “سی هزار متری” تا اگه کسی تو مسیر بود سوار بشه؛ اونجا نه یه بار، نه دوبار، نه سه بار… شاید بیشتر از دَه بار دور فلکه میچرخید و تک بوق میزد که مبادا کسی جا بمونه؛ برای بقیه عادی بود ولی برای ما تحملش سخت بود؛ مخصوصاً که خستگی راه (تهران تا سبزوار) هنوز تو تنمون بود؛ با این حال پیش میومد که یه نفر کم طاقتی کنه و بگه: “عَمی اِبراهِم بارا دیَه…، شَوْ رِف…، دیَه یَکِه نِس که سُوار رِوِه…”، اما تو همین چرخیدنه پنج شیش نفر دیگه هم سوار میشدن و مینی‌بوس کیپ تا کیپ پر میشد.
من همیشه محو اونایی بودم که قدشون بلند بود و سرشون میخورد به سقف مینی‌بوس، دلم میسوخت که گردنشون تا دِه باید خم باشه!!
اون وقتا جاده دِه خاکی بود، مینی‌بوس که مینداخت تو جاده گرد و خاک بلند میشد و پنجره‌هارو میبستن. مسافرا گرم صحبت میشدن؛ هر از گاهی صدای خنده اون هفت هشت نفری که جلو مینی‌بوس دور هم گرد شده بودن بلند میشد، معلوم بود باز بابا معرکه گرفته و سر شوخیش باز شده. خدا رحمت کنه مُسلمو، قد بلندی داشت، همیشه یه عرق‌چین قهوه‌ای رو سرش بود، یه پاش رو پله جلو در بود و اون یکی پاش کف مینی‌بوس، با آرنج تکیه میداد به میله فلزی روی در؛ حواسش گاهی به معرکه جلویی‌ها بود و شریک خنده‌هاشون میشد، گاهی هم به عقبیا و باقی مسافرا، که اگه چیزی خواستن یا کاری داشتن رفع و رجوع کنه.
جاده تقریبا تا کج* چیزی نداشت و کویر بود، ولی بعد از اون قشنگ میشد، همه جا کوه و تپه بود، بعضی جاها رودخونه فصلی داشت و درختای بزرگ چنار، هر چی به دِه نزدیکتر میشدیم تو زمینای اطراف درختای پراکنده بادوم بود و بوته‌های انگور.
به کج که میرسیدیم مسافرا کرایه‌هاشونو آماده میکردن، مسلم از همون جلو شروع میکرد به جمع کردن. جنب و جوش مسافرا دیدنی بود! پیر زنا تقلا میکردن که خِلتِه* پولشونو از یقه‌ لباسشون در بیارن، بعضی زنا هم گرهِ کورِ چِنگِه* چارقدشونو با چنگ و دندون باز میکردن! پیر مردا از لبه شالِ دور سرشون پول برمیداشتن،..‌. همشونم چنان وسواسی تو درآوردن و شمردن پول داشتن که مبادا قِرونی از دستشون بیفته یا ریالی بیشتر بِدَن! مسلم اسکناسای تا خورده و کهنه‌رو باز میکرد و روی هم میذاشت؛ نوبت کرایه دادن اون چند نفر آشنا و فامیل ما که میشد میگفت: “اِز شُما رْ “کِلبِه* اِبراهِم” حَساب کِرد”؛ بابا رو میگفت، که اگه از مامان نمیترسید کرایه کل مینی‌بوسو حساب میکرد!
نزدیکای دِه دیگه آفتاب رو به غروب بود، مسافرا زیر همون آفتاب کمرنگ که از پنجره میفتاد رو صورتشون، تو تلق‌تلوق مینی بوس رو تل و خاک جاده چرت میزدن. گاهی اوقات کنار جاده تک و توکی از اهالی‌رو میدیدیم که سوار خَرِشون میرفتن سمت دِه، ابراهیم براشون بوق میزد، دست تکون میدادن؛ بابا سوال میکرد: “حَج موسی مُورچَه بی؟”، جواب میدادن: “هُو، هِمو بی…”، این بار یه کم تأمل چاشنی شیطنت بابا میشد و میگفت: “عُزِّش بِدَر رِفتِه…!”
تا مینی‌بوس وارد دِه میشد یه عده از بچه‌های هفت هشت دَه ساله با شور و هیجان و داد و بیداد میفتادن دنبالش!! هیچ وقت نفهمیدم چرا این کارو میکنن؛ اوائل، تو عالم بچگی فکر میکردم چون ما از [تهران] اومدیم بخاطر ما ذوق میکنن، ولی این نبود، انگار یه جور بازی و سرگرمی بود براشون! همیشه از جام بلند میشدم تا این صحنه‌رو ببینم، هم خنده‌م میگرفت هم چشام از تعجب گرد میشد! بینشون دنبال یه آشنا میگشتم، یه دوست، یه هم بازی، یه فامیل…
مینی‌بوس میرفت تا رو پاوال*، اونجا همه پیاده میشدن، مردا کیسه‌هاشونو مینداختن رو کولشون و زنا بقچه‌هاشونو میذاشتن رو سرشون و میرفتن سمت خونه‌هاشون…، بهمون تعارف میکردن که:
“_بیایِه بِرِم به جایْ ما…
_دستت درد نَگنِه…
_بیایِه بِرِم، نَمُگُم که باگایی دستت درد نَگنِه، بیایِه بِرِم…
_فَرقِه نَمِنِه، مِرِم وِر تَه دیَه…
_بیایِه بِرِمِه…
_ خِر بینی، خدا بیامرزه پیَرِتِه…
…”
رو پاوال شلوغ بود، گرد تا گرد مردای دِه نِشَسته بودن، هر کی رو که از دور میدیدیم و میشناختیم به همدیگه نشون میدادیم. بابا ساک بزرگه‌رو برمیداشت و میرفت سمت مردا، ما هم وسایل سبکتر رو برمیداشتیم و میرفتیم سمت خونه بابا بزرگ. تو مسیر همین‌طور اهالی بودن که میدیدیم و احوالپرسی میکردیم، بعضی وقتا وسایلمونو از دستمون میگرفتن و میبردن میذاشتن خونه بابا بزرگ؛ تو ترافیکِ احوالپرسی‌ها (!) تا خودمون برسیم دَم دَمای اذان میشد. درِ خونه بابا بزرگ همیشه باز بود و اون خونه همیشه برو بیا داشت، با این حال از ذوقمون کوبه‌ دَرو چند بار میزدیم، همه اونایی که تو حیاط بودن میگفتن: “بِفِرمایِه، بِفِرمایِه…”، به گوششون رسیده بود که ما اومدیم و یه جورایی منتظر بودن. هر کی مشغول یه کاری بود، دایی دور و بر گاو و گوسفندا بود، زن‌دایی چایی رو دم کرده بود و استکانای تمیزو از رو هیزما برمیداشت میذاشت تو سینی، بی‌بی از تو اتاق صدا میزد: “بیایِه به خَنَه…”، بابا بزرگ کنار درخت توت با آفتابه مسی وضو میگرفت، گوشاش سنگین بود، میرفتیم سمتش که صدامونو بشنوه، موقع مسح کشیدن متوجه ما میشد، لباش به خنده کش میومد و دندونایِ مصنوعی ردیف و سفیدش پیدا میشد……….
———————————————————–
*شیلیر = لباس بلند زنونه (شبیه پیرهن)
*مندیل = عمامه، سربند، دستور
*اِز چَشُم بُنداختَه = از بس ندیده فراموش کرده و یادش رفته
*کج = از روستاهای سبزوار، اسم این روستا “قِز” هستش که محلی‌ها به کج یا کژ میگن
*خلته = کیسه، خلته پول: کیسه کوچیکی که برای نگهداری پول میدوزن و میندازن دور گردن
*چِنگِه = گوشه
*کِلبه = کربلایی
*عُز = قوز، عُزِّش بِدَر رِفتِه: قوز درآورده (خمیده شده، پیر شده)
*پاوال = در گذشته محلی برای جمع کردن گوسفندا و بردن به چرا