کیلمنی نگاه می کرد!

   مترجم: ماندانا قدیانی

کیلمنی نگاه می کرد با وقاری ستودنی
به چشم می خورد لبخندی ملیح بر چهره او
چنان که موج می زد، آرامش؛ هم در نگاهش و هم در چشمانش.
همچو سکوتی که آرمید، بر چمنزار زمردین
یا مهی که آرمید، بر دریای بی موج
شاید شاعر هرگز نتواند بر زبان آورد، چنین زیبایی را
زیرا که نه غروری هست در آن و نه عشقی؛
سیمایش بود بسان سوسن
و گونه اش، چو گل ناز آفتابی؛ زیر باران
و صدایش، بسان نغمه ای از دور دست ها، می شود غوطه ور در دریای شفق؛ حین شب نشینی ملکه!