زنی جا مانده در آینه!

   نویسنده: رکسانا رضایی-روزنامه نگار

 

     امروز بیشتر از روزهای قبل خسته و بی رمق هستم. تصمیم می گیرم خودم را به یک مرخصی استعلاجی دعوت کنم. در گیر و دار افکار پیچ خورده و خوابی که دست از پلک های سنگینم بر نمیدارد هستم که هشدار ساعت با تمام قوا به صدا در می آید و خبر از یک روز پرهیاهو میدهد. به زور راهی آشپزخانه می شوم. اول فکری به حال غذای ظهر هیوا می کنم، بعد لباس ها را از لباسشویی خارج کرده و پهن می کنم. روکش مبلهای نشیمن را مرتب میکنم و بعد از سر کشیدن یک چای نیمه تلخ راهی خیابان داغ اول مرداد می شوم. رفتن به دفتر نشریه، بانک و بیمه و چند شرکت لیست کاری امروز من را پر میکند. در راه برگشت به خانه روزنامه های روز را میگیرم، کاهو و سیب زمینی و ماست و نان نیز مابقی لیست خرید امروز من هست. حدود ساعت سه ظهر است که به خانه میرسم، تقریباً هیچ انرژی در کالبدم احساس نمیکنم. گرما از طرفی و بحث با برخی آدمهای خواب زده و تکرار روزمرگی حس قهرمانی را به من می دهد که مدالی حلبی به گردن آویخته و با تمام توان در جا میدود. آسانسور که به طبقه سوم میرسد لباس کارمندی را از تنم بیرون میکنم و لباس مادری میپوشم. به آشپزخانه سلامی دوباره میدهم و نقطه سر خط. ما بین تغییر این همه نقشی که گاه بر شانه هایم سنگینی میکند از خودم می پرستم آیا به حدی کافی توانسته ام یک کارمند خوب، مادری نمونه و کدبانویی عالی باشم؟ جواب ها در محکمه مغزم سبک و سنگین می شود و ناگهان بانویی در آینه با نگاه سنگینش به من تلنگر می زند که هی فلانی مرا مدتهاست فراموش کرده ای!