شاعر: دکتر علی حسین افشار

 

 

بود موسی یک شبی در خانه اش
چرتکه میزد خرجی و یارانه اش!
شانه میکردی پریشان موی خود
زل زده در آیینه بر روی خود
ان زمان وقت نیاز و راز بود
وقت خلوت با دل و انباز بود
ذهن او‌ گشتی مشوش ناگهان
همچو‌‌ ویروسی که آمد از ووهان!
از گرانی شکوه میکردی شدید
جیب و عابر بانک خود خالی بدید
قیمت ارز و طلا حالش گرفت
همچو‌ زنجیری پر و بالش گرفت
شاخص و حال ِهوا ناجور بود
طفلکی دلتنگ کوه طور بود
فقر و بیکاری دلش بی تاب کرد
چهره گلگون او سیماب کرد
یک زمانی وام مسکن بد نبود
چند تومانی بود و یک از صد نبود
یک زمانی مرشدی بودی به راه
کو نمودی یک شبانی سر به راه ! 
هم سخنور هم بسی پر زور بود
لشکر فرعون برایش مور بود
روز و شب بودی قرنطینه بسی
نه مرادی نه مریدی نه کسی
غرقه در افکار خود شد نیمه شب
با خیالاتی فراوان اوج تب
در همین احوال ِ آن عالی مقام
سوی او آمد ز چوپان یک پیام
گفت ای موسی تویی ان تاج سر
پس چه شد از من نمیگیری خبر؟
در قرنطینه شدم دلتنگ تو
بی خبر از صوت خوش آهنگ تو
از زمانی که مرا دادی پیام
سر براهم جان تو عین غلام
پس چه شد دیگر نمی جویی مرا
پند و اندرزی نمی گویی مرا
گفت موسی هان مپرس احوال
کم بپرس از مقصد و منوال من
قصد آن دارم شبی صحرا روم
سوی طور و آتش سینا روم
چون کویید و هم گرانی آمده
نی ره مسجد روم نی میکده
گفت ای موسی چکارم میکنی
بیمه ات‌ هستم رهایم میکنی
باز هم اسکل نمودی بنده را
گیج کردی بنده جوینده را
باز هم موسی دهانم صاف شد
جان من زین گفتگو بی تاب شد