نویسنده: بانو صدیقه انجم شعاع

 این داستان به لهجه شیرین کرمانی و بر اساس خاطرات نوجوانان پنجاه و هفتی، عباس و محمد نوشته شده است.

    اسم کوچه ی ما «آریامهر» بود؛ شمالی آریا، جنوبی مهر. دلیلش شاید قرار گرفتن خانه ی سه تا از مأمورهای شهربانی و یک سرهنگ ژاندارمری در همین محدوده بود. نبش کوچه آریا پاسبان سخی خانه داشت. دو تا خانه آن طرف تر به طرف داخل کوچه هم متعلق به پاسبان صالحی بود. احمدزاده ستوان شهربانی، نبش کوچه مهر با یک سرهنگ ژاندارمی دیوار به دیوار بودند. ما آخرهای کوچه آریا زندگی می کردیم. خانه مان یک درب هم به کوچه ی مهر داشت. خانه ی عمویم توی کوچه مهر بود، رو به روی خانه ی پاسبان صالحی. ندانسته و نخواسته، حول و حوش سال های نوجوانی، من و پسر عمویم محمد و ماشاءالله و حسن بچه های همسایه مان، افتادیم توی کارهای انقلابی. کوچه ی بلند و دیوارهای کاهگلی با کلی دیوار و در خانه و درهای گاراژ کرکره ای جان می داد برای شعار نویسی و چاپ کردن کلیشه عکس آقا. از دو سال پیش توی جلسه ی احکام و قرآن منزل آقای مقیمی که کارمند اداره برق بود، شرکت می کردم. آنجا به سید روح الله موسوی می گفتند آقا. با احتیاط هم از ایشان اسم می بردند و می گفتند ایشان علیه شاه مبارزه کرده و حالا در عراق تبعید است. حساب که می کردم جریان مبارزه و تبعید آقا به سالی بر میگشت که من تقریباً دو ساله بودم. پسر عمو و دوستانم هم حدود سه و چهار ساله. می گفتند همان سال آقا گفته اند یاران من در گهواره خوابیده اند. حالا ما باید همان یارانی باشیم که بزرگ و نوجوان شده ایم.

     چند تا اسپری قرمز رنگ خریدیم. با دستکش و یک چراغ قوه. عکس آقا را هم به هر زحمتی بود، پیدا کردیم و روی فیلم های رادیولوژی، کلیشه درآوردیم و از یکی از شبهای تابستان شروع کردیم. یادم نیست به چه دلیل ولی از وقتی که نسیم انقلاب آرام به شهر ما رسیده بود، شب ها درست سر ساعت ۸ تا هشت و نیم برق خانه ها و کوچه ها قطع می شد. تاریک تاریک. من و بچه ها تصمیم گرفتیم از همین ساعت خاموشی برای اجرای برنامه ی خودمان استفاده کنیم. اولین بار خیلی مزه داد. برق که رفت، بدون آنکه کسی متوجه شود لباس پوشیدم و از خانه زدم بیرون. خواهر و برادرهایم همه کوچک بودند و توی تاریکی همه ی حواس مادرم به آن ها بود، اصلاً نفهمید که من بیرون رفتم. توی کوچه محمد و حسن و ماشاءالله منتظرم بودند. از کوچه ی خودمان شروع کردیم. یکی چراغ قوه می گرفت و سه نفر روی دیوارها شعار می نوشتیم.  بیشتر شعار مرگ بر شاه و درود بر خمینی. من روی در بزرگ و سفید رنگ خانه ی پاسبان صالحی نوشتم: مرگ بر شاه. خیلی درشت. توی تاریکی صورت های همدیگر را نمی دیدیم. ولی فکر کنم همه هم خوشحال بودیم و هم ترس ریخته بود توی دلمان. چیزی مثل هیجان همه ی وجودمان را فرا گرفته بود. حس و حال فرار را داشتیم. نکند برق ها وصل شود و کسی ما را توی کوچه ببیند. بی هیچ حرفی با هم دویدیم به سمت خانه هایمان. فردای آن روز می خواستم بروم سر کار، تابستان بود و سه ماه تعطیلی. بابام سرتاسر روز کارگری می کرد. مادرم می خواست من به عنوان پسر بزرگ خانه هم کار یاد بگیرم و هم برای اول مهر خرج مدرسه ام را به دست بیاورم. بیشتر پسرها اینطور بودند و اکثراً سر کاری می رفتند. دایی ام معمار بود و مرا با خودش سر کارهای بنائی می برد و می گذاشت پیش دست استادهای بنا.

    دوچرخه به دست از خانه آمدم بیرون، خواستم سوار بشوم که همسایه ی بغل خانه مان را دیدم که با زیرپوش و زیرشلواری، اول صبح یک سطل آب به دست و سنباده افتاده بود به جان کرکره گاراژ ماشینش. رنگ های قرمز به سختی پاک می شد. سلام نکرده به همسایه، خنده ای ریخت وسط لبهایم و زیر آفتاب تند صبحگاهی، خندیدم. مرد همسایه با آن سبیل نازکش که شبیه یک «ب» وارونه بدون نقطه بود، دست از کار کشید و گفت: «به جای سلامته. به چی می خندی؟ اگر بفهمم کار کدوم پدرسوخته ایه؟» خنده ام را به سرعت قورت دادم و تندی گفتم: سلام. جواب سلامم را داد یا نداد، نشنیدم. تند دوچرخه را راندم به سمت خیابان. شب قضیه را برای بچه ها تعریف کردم و کلی خندیدیم. قرار شد برنامه شعار نویسی را هر شب انجام دهیم. بعضی روزها هم چهار نفری می رفتیم راهپیمایی. راهپیمایی ها در شهر اولش کم تعداد بودند. همیشه هم از مسجد جامع شروع می شدند. بعدها جمعیت زیاد شد و کار مقابله شهربانی چی ها هم شروع شد. توی کوچه ی ما پاسبان صالحی از بقیه خشن تر بود و ما بچه ها خیلی از او می ترسیدیم، اما پاسبان سخی و خانواده اش بین همسایه ها به رفتار ملایم معروف بودند. محمد پسر عمویم می گفت یک روز توی راهیپیمایی پاسبان سخی را سوار بر ریو ارتشی دیده، ولی هیچ وقت از او خشونتی ندیدیم.

    کوچه ها و دیوارهای محله و منطقه مان کم کم از شعارهای مختلف و چاپ عکس آقا، پر می شد. فکر می کردیم کسی به ما شک نکرده است، اما چون خانواده ی ما چهار نفر از بقیه خانواده ها مذهبی تر بودند و بیشتر اهل مسجد و راهپیمایی هم می رفتیم، شک ها به سمت ما بیشتر بود؛ ولی چون کم سن و سال بودیم کمتر فکرها به سمت ما بر میگشت. یک روز بارانی داشتم از راهپیمایی بر میگشتم. با محمد پسر عمویم. تا سر خیابان با تاکسی آمدیم و توی کوچه داشتیم پیاده می رفتیم. از باران شب گذشته آب زیادی وسط کوچه جمع شده بود. چند تا از همسایه ها جلوی در خانه ی عمویم که رو به روی خانه ی پاسبان صالحی بود، جمع شده بودند تا دهانه ی چاه را باز کنند و آ بها فرو بروند، پاسبان صالحی بیل بزرگی دستش بود و داشت راه آب را باز می کرد. آن روز یک پوستر بزرگ عکس آیت الله خمینی خریده بودم. پیچیده بودم و گذاشته بودم زیر بغلم. فکر کردم تا پاسبان سرش پایین است راهم را بگیرم و از کنار دیوار بروم خانه. آمدم از پسرعمویم خداحافظی کنم که پاسبان سرش را بالا گرفت. کمی جلو آمد و رو به روی من ایستاد. بیل را به یک دست داد و با دست دیگرش یقه ی لباس مرا گرفت و با فریاد بلند گفت: پسر بی بی زهرا…

    بی بی زهرا اسم مادرم بود. سادات بود. همه ی اهالی کوچه او را می شناختند و به او احترام می گذاشتند. با اعتماد به نفس بالا نگاهش کردم. یعنی که بله. پاسبان ادامه داد: با چه جرأتی شعار می نویسی روی دیوارها. همسایه ها داشتند نگاه می کردند. رویم را برگرداندم طرف محمد. همانطور کم جان حرفم را زدم. من نمی نویسم. باز داد زد: تو می نویسی. پرس و جو کردم. می دانم. غیر از تو کسی جرأت نداره همچین کاری بکنه!       

    دوباره انکار کردم. پاسبان صالحی عصبانی شد. داشت جلوی همسایه ها کم می آورد. یک بچه جلویش ایستاده بود و از او نمی ترسید. ناگهان یقه مرا ول کرد. بیل گل آلود را از زمین بلند کرد و بالا برد و با سرعت به سمت سر من پایین آورد. از ترس چشم هایم را بستم. شانه هایم را به سمت گردنم جمع کردم و منتظر شنیدن صدای دردناک بیل بر روی سرم شدم که  نزدیکی های فرق سرم سرعت بیل را گرفت و آن را نگه داشت و با غیض گفت: «آهای بچه، تو شعار می نویسی. می دونم. توی راهپیمایی ها هم هستی با همین پسر اکبر. دفعه دیگه اگر ببینم یا بشنوم شعار نوشتی، یا توی راهپیمایی دیدمتون، یک گلوله می زنم تو قلبتون. هر دوتاتون. داغتونو میگذارم سر جگر مادرتون. حالا هم بِرِن از جلو چشمام گم شِن.» از مهلکه نجات یافتم. زیر لب اعتراضم را گفتم…«هیچ کاری نمی تونی بکنی.»

    شانس آوردم که نپرسید این کاغذهای زیر بغلت چیست که اگر می فهمید پرونده سازی برایم می کرد حسابی. تند رفتم خانه. در زدم. مادرم در را باز کرد. از بس که ترسیده بودم، مادرم فهمید. پرسید: چطور شدی؟ چرا رنگت پریده؟ من هم همه چیز را گفتم. مادرم چادرش را سر کرد و رفت سراغ پاسبان صالحی. بعد که آمد گفت:«حسابشو گُذوشتم کف دستش. آرداشِ روفتم بالا گفتم اگر خون اَ دماغ بَچَم بیاد از چشم تو می بینم.»  

   شب بعد، دیر وقتی داشتم می رفتم خانه. چند وقتی می شد که به خاطر فراگیر شدن برنامه های انقلاب توی شهرمان، بیشتر با بچه ها دور هم جمع می شدیم. شب ها. برنامه ریزی می کردیم برای فردا. رسیدم نزدیکی خانه ی پاسبان صالحی، یکهو در خانه باز شد، صالحی آمد بیرون و مثل کارآگاه های توی فیلم ها، یقه لباس مرا گرفت و کشید داخل خانه شان. غافلگیر شده بودم. نمی دانم از کی کشیک مرا می داد. ترس زیادی افتاد به جانم. قدرت حرف زدن نداشتم چه برسد به فریاد و کمک. صالحی در را بست و مرا چسباند به پشت در آهنی خانه. صالحی هیکل بزرگی نداشت.لاغر اندام بود با قدی متوسط. توی صورتش دو تا چشم ریز داشت و یک سبیل کوچک پشت لبهایش. فقط ژستش می آمد. می خواست ادای مأمورهای قانون را دربیاورد. اگر همان یک ذره سبیل را هم نداشت، اصلاً ترسیدنی نبود. فقط صدایش را کلفت می کرد.

    ناگهان زد زیر خنده و به من گفت: نترس، کاریت ندارم. رفتی به مادرت گفتی و مادرت اومد کلی با من دعوا کرد و تهدیدم کرد… لبخند ساختگی اش را ادامه داد. یقه ام را ول کرد وگفت: من شوخی کردم باهات. من که کاره ای نیستم فقط می خواستم نصیحتت کنم. دلم برات می سوزه. اینها… اشاره به عکس آقای خمینی کرد که مثل یک آرم کوچک زده بودم روی جیب سمت چپ لباسم… بعد گفت: من این آقا را قبول ندارم. من مقلد آقای گلپایگانی هستم. دینم را بلدم. ما هم مسلمونیم. حالا برو به مادرت سلام من رو برسون و بگو من شوخی کردم. آن شب هم به خیر گذشت اما به حرف هایش اطمینان نداشتم. هنوز هم احتیاط لازم بود. همیشه احتیاط لازم است. توی آن سال انقلاب ما بچه ها هر روز انگار یک سال بزرگتر می شدیم. دیگر شده بودیم اعضاء ثابت راهپیمایی ها. مدرسه ها باز نشده به خاطر اعتصاب فرهنگیان تعطیل شد. راهپیمایی ها نظم بهتری گرفته بود. جمعیت زیادی می آمدند تظاهرات. برای راهپیمایی به شهرستان های دیگر هم می رفتیم. مردم سوار اتوبوس و کامیون و وانت می شدند، حتی بعضی ها سواری های شخصی خودشان را می آوردند و تعدادی سوار می کردند و کاروانی راه می انداختیم توی جاده. می رفتیم بم. زرند حتی سیرجان و رفسنجان. مردم آن شهرها به ما می پیوستند و پیش روی کاروان گوسفند قربانی می کردند. با یک ناهار ساده هم میهمانمان می کردند. بعد از نماز بر میگشتیم کرمان. دیگر بهانه ای نداشتم. روزها راهپیمایی و شب ها شعار نویسی. تمام محله خودمان و محله های دیگر و خیابان و کوچه های دورتر از محله مان به تسخیر ما آمده بود. با پول تو جیبی های خودمان اسپری می خریدیم. از خورد و خوراک خودمان می زدیم تا برای وسایل شعار نویسی کم نیاوریم. هم من هم پسر عمویم و هم پسرهای همسایه. عکس ها و فیلم های رادیولوژی را از خانه ی اقوام جمع می کردیم، عکس دست و پا و کمر. برای تهیه کلیشه یا همان شابلون. تصویر آقا هم اول ها پیدا کردنش سخت بود؛ توی راهپیمایی ها دست به دست می کردیم یا کپی می گرفتیم. از ما شعار نوشتن و از بعضی مخالف ها پاک کردن. دیوارهای کاهگلی را با کاردک می تراشیدند تا شعارها محو شود. روی بعضی دیوارها روی شعارها هم رنگ می پاشیدند یا گچمالی می کردند. شب بعد ما کنار این ها می نوشتیم: «ننگ با رنگ پاک نمی شود.»

    اولین ماه پاییز به آخرهایش نزدیک می شد. سردی هوا شب ها خودش را نشان می داد. برای بیرون رفتن، پوشیدن کت و کلاه لازم بود. یک روز صبح محمد دم در خانه ما آمد و گفت:« برویم مسجد جامع. گفتم اول صبحی کار دارم تو برو من خودم را می رسانم. آنجا پیدایت می کنم.» کارم طول کشید. حدود ساعت ده با دوچرخه راه افتادم سمت مسجد. وقتی رسیدم، صحن مسجد از جمعیت پر شده بود. برنامه تجمع یادبود چهلم شهدای میدان ژاله تهران بود. سالگرد شهادت حاج آقا مصطفی خمینی فرزند آقا هم نزدیک بود. یک عکس بزرگ از آقا (امام) نصب شده بود روی دیوار بلند ایوان مسجد. تا آن روز عکس به آن بزرگی ندیده بودم. هیجان داشتم. احساس پیروزی در دلم بود. محمد را پیدا نکردم. گوشه ای از مسجد روی چند تا میز کنار هم، بچه های دانشجو تعداد زیادی کتاب گذاشته بودند و می فروختند. عکس آقا هم بود با پسرش سید مصطفی. یک عکس سیاه و سفید خریدم و توی لباسم پنهان کردم و از مسجد آمدم بیرون. تا به خانه برسم، یک ساعتی طول کشید. شهر حالت حکومت نظامی داشت. توی همه ی خیابان های منتهی به مسجد جامع، مأمورهای شهربانی ایستاده بودند و رفت و آمدها را کنترل می کردند. زدم به کوچه ها و تا خانه، تند تند رکاب زدم. یک ساعتی از ظهر گذشته بود که صدای کوبیدن در خانه آمد. محمد بود. آشفته و هراسان. گفت: عباس نیومدی مسجد. گفتم: اومدم ولی تو را ندیدم. یک ساعتی ماندم و برگشتم. عباس، نبودی ببینی. کشتند مردم را کشتند. محمد با بغض گلویش گفت و من شنیدم: «پیش از نماز ظهر، حاج آقا صمدانی رفت بالای منبر، صحبتش نیمه بود که از طرف در مسجد سمت میدان مشتاق، کولی ها با چوب و سنگ و چماق حمله کردند به مسجد. جاوید شاه هم می گفتند. اول موتورها و دوچرخه های دم در را آتش زدند و بعد هم درهای مسجد را بستند و هجوم بردند به مردم که به شبستان مسجد پناه برده بودند. به پیر و جوان و زن و مرد رحم نکردند. مأمورها هم آمدند کمکشان. با گاز اشک آور.  تیر مستقیم هم می زدند. یک گلوله خورد به پای کریم پسرخاله ی بابام. عمامه ی حاج آقا صمدانی را انداختند دور گردنش و توی صحن می کشیدند. محشری بود عباس. از بالای پشت بام آجرها را می کندند و به طرف مردم پرت می کردند.»

    محمد تند تند پلک می زد. چشم هایش قرمز بودند. تک سرفه هایی هم می زد. گفت:«از بس گاز اشک آور چشم هایم را سوزانده است که از درد سر دارم منفجر می شوم.» و ادامه داد: « بالاخره مردم بیرون مسجد متوجه اوضاع شدند و به دادمان رسیدند. درها را باز کردند و ما را نجات دادند. کولی ها هم فرار کردند. تازه بیرون مسجد توی بازار و خیابان شاهپور، مأمورهای ساواک با لباس شخصی ایستاده بودند تا هر کسی از مسجد بیرون می آید، دستگیر کنند و ببرند. ما تونستیم از کوچه های اطراف فرار کنیم.»  

   محمد دیگر نفسی برای حرف زدن نداشت. خداحافظی کرد و رفت خانه. موتور یاماهایی را که تازه خریده بود، سوخته بود. معطل نکردم. دوچرخه را برداشتم و به بابام گفتم: «بابا، بریم مسجد. مسجد جامع را آتش زدند.» جلوی درب مسجد از طرف میدان مشتاق۸، هنوز از دوچرخه ها و موتورهای نیم سوخته دود بلند می شد. توی صحن همه چیز به هم ریخته بود. روی زمین از لنگه کفش و چادر تا سنگ و چوب و پیراهن پاره دیده می شد. زیلوها می سوخت و دود ازشان بلند بود. توی شبستان کتاب ها پاره پاره به اطراف پرت شده بودند. قرآن ها هم تکه تکه شده بودند. بغض گلویم را پر کرده بود؛ مسلمانی و جسارت به قرآن. قرآنی را برداشتم و بوسیدم و گذاشتم توی قفسه. از بوی دود و گاز اشک آور که قبلش زده بودند، پره های دماغم به سوختن آمد. از شبستان رفتم بیرون. راهم را به سمت وضو خانه کج کردم. می خواستم آبی به سر و صورتم بزنم، ناگهان یکی فریاد زد: فرار کنید گاردی ها دارند می آیند. برگشتم. سرعتم را برای بیرون رفتن از مسجد بیشتر کردم. رفتم سمت قبله به طرف بازار قدمگاه. نفهمیدم چی شد که پدرم را گم کردم. کجا جا ماند متوجه اش نشدم. گاردی ها نزدیک بودند. سربازها را می توانستم ببینم. دنبال بابام نگشتم. شروع کردم به دویدن. خودم را رساندم به یکی از کوچه های باریک نزدیک مسجد. ایستادم. از سر کوچه سرک کشیدم. گاردی ها رسیده بودند. سربازها همه را با باتوم کتک می زدند. تا خانه تقریباً دویدم. تازه خستگی ام ریخته بود که بابام رسید. جواب نگرانی های مادرم را زود گفت: «سربازها جُلوُمُو گِرفتن، وِلی نِزِدن.» شاید نگاه به سن و سالش کرده بودند… شاید هم بابام شانس داشته و سرباز عقده ای نبوده و باتومش را روی سر او نشکسته بود. اگر چه آن روز به هیچکس رحم نمی کردند. شهر ما «کرمان» زخم عظیمی بر سینه اش نشست. چند شهید و چندین زخمی، حاصل خودخواهی رژیم ضد دین پهلوی بود. از آن روز یک شعار به شعارهای مردم اضافه شد: «مسجد کرمان را، خلق مسلمان را، کتاب قرآن را شاه به آتش کشید.»

    حادثه مسجد جامع مردم را خانه نشین نکرد. از روز بعد جمعیت بیشتری می آمدند مسجد. برنامه رفتن به شهرستان ها هم ادامه داشت. هر بار شاید هزار نفر راه می افتادند توی جاده ها. مردم را با اذان خبر می کردند برای شرکت در برنامه ها. بلندگوهای قوی بسته بودند روی چند ماشین و توی شهر راه می افتادند و اذان می گفتند. اذان بی وقت اعلان خبر برای تجمع در مسجد جامع بود. سر کار بنایی که بودم، هر وقت صدای اذان را از ماشین های بلندگو دار می شنیدم، کار را رها می کردم و می رفتم به سمت مسجد. استاد بنا همیشه پیش دایی ام شاکی بود. چند بار مرا سر کارهای دور از شهر بردند تا صدای اذان را نشنوم، ولی من هر جور بود با خبر می شدم و خودم را سر قرار می رساندم. اگر پسر دایی ام استادکار بود که دیگر هیچ، کلاً کار تعطیل می شد و با هم می رفتیم. با اینکه شرکت مردم توی راهپیمایی ها روز به روز گسترش داشت، از طرف رژیم هم برخورد با اجتماعات و مقابله با انقلابی ها بیشتر شده بود. روز ختم شهیدی به نام حسن توکلی که در شهر راور شهید شده بود، مردم زیادی توی مسجد ملک جمع شده بودند. بعد از مراسم قرار شد تظاهرات را بکشانیم به سطح خیابان. توی خیابان به سمت بازار مظفری، سر چهار راه، نیروهای شهربانی و گارد ارتش خیابان را بسته بودند. چند ماشین را ردیف گذاشته بودند تا جمعیت نتواند عبور کند. مردم تبعیت نکردند و به حرکت ادامه دادند. مأمورها گاز اشک آور زدند تا متفرق بشویم. جمعیت تکان نخورد و به شعار دادن ادامه داد… برادر ارتشی چرا برادر کشی… فرمانده ی مأمورهای مسلح با یک بلندگوی دستی به مردم می گفت: متفرق شوید. بروید به خانه هایتان. دوست ندارم از دماغ کسی خون بیاد! اما کسی گوش نمی کرد. سربازها چند تیر هوایی زدند. جمعیت متفرق نشد. انگار هیچکس قصد نداشت صحنه را ترک کند. تازه مردم دلشان هم نمی خواست ارتش را دشمن خودشان بدانند، ولی مأمورها دست بردار نبودند. تیراندازی مستقیم به سمت مردم شروع شد. اولین کسی که تیر خورد و سر دست مردم بلند شد، ناصر دادبین بود. از این به بعد درگیری جدی شد. تعدادی از مردم دویدند سمت خیابان سام، ولی آنجا هم توسط افراد آگاهی مستقر در این منطقه بسته شده بود. راه فراری نمانده بود. مردم برگشتند سمت مسجد. تازه فهمیدم که خوب نمی بینم. چشمهایم تار شده بود و به شدت می سوخت. یاد پسر عمویم افتادم. آن روز که از گاز اشک آور توی مسجد جامع می گفت، خیلی باورش نکردم، ولی حالا چنان چشمانم می سوخت که در عمرم چنین سوختنی یادم نمی آمد. خودم را به حوض وسط مسجد رساندم و سرم را در آب فرو بردم شاید سوختن چشمهایم کم شود. اما نشد. اشک از چشمانم سرازیر بود. از شدت سوزش و درد گریه هم می کردم. هیچ راهی برای کم کردن این سوزش بلد نبودم. خیلی ها همین طور بودند. رفتم توی شبستان. سرم را کرده بودم توی آب سرد حوض و داشتم از سرما می لرزیدم. گوشه ی شبستان افتادم. چشمانم را می مالیدم و آه و ناله می کردم. نیروهای گاردی در تعقیب مردم می خواستند وارد مسجد بشوند. بلند شدم و با تعدادی دیگر از هم سن و سال های خودم، از در پشتی مسجد فرار کردیم به سمت کوچه ها. پیش پایم را به زحمت می دیدم. جلوتر صدایی شنیدم. اهالی کوچه در خانه هایشان را باز گذاشته بودند. رفتیم توی یک خانه. صاحبخانه در را بست و ما را داخل برد. دو ساعتی آنجا ماندم. چشمهایم کم کم بهتر شد. صاحبخانه چایی آورد و خوردم و گرم شدم. خبر آوردند گاردی ها رفته اند. پا شدم و از صاحبخانه تشکر کردم و زدم بیرون. غروب نزدیک بود. می بایست بروم خانه. 

    دو روز بود که انقلاب پیروز شده بود. سر حال و خوشحال از اتفاق بزرگی که مملکتمان را دچار تغییرات زیادی کرده بود، داشتم از سمت خیابان وارد کوچه مان می شدم، که چشمم افتاد به تابلوی سر کوچه آریا. انقلاب شده بود و می بایست همه ی مظاهر مربوط به رژیم گذشته از بین برود. شب دوباره با بچه ها جلسه گذاشتیم. گاهی وقت ها یادم می رفت همین چند ماه پیش دانش آموز بودم و سر بزیر از این کوچه رد می شدم و به یکی یکی بزرگترها سلام می کردم. دستور جلسه را تنظیم کردم: انتخاب اسم جدید برای کوچه و تعویض تابلوها. خیلی فکر کردیم تا اسمی پیدا کنیم که مثل قبلی دو بخش باشد و جای آریامهر را بگیرد. آخرش « بهار آزاد» تصویب شد. کوچه ما «بهار». کوچه پسر عموم « آزاد». بنا شد غیر ما چهار نفر از این موضوع کسی مطلع نشود، حتی خواهرها و برادرهای خودمان. من گفتم: فعلاً محرمانه باشد. تابلوها را می نویسیم و یک آخر شبی قبلی ها را درمی آوریم و تابلوهای جدید را همان جای خودشان نصب می کنیم. شب سردی بود. تابلوهای آبی رنگ جدید نوشته شده را آوردیم. حسن پسر همسایه که قدش کمی بلندتر بود، روی یک حلب کهنه رفت و تابلو قبلی را درآورد و تابلوی جدید را با چهار تا میخ به دیوار کاهگلی سر نبش خانه ی پاسبان سخی کوبید و آمد پایین. خیلی خوشحال بودیم. یک حرکت پیروزمندانه. مثل روزهای اوج انقلاب که جوان ها، مجسمه ی شاه را از بالای ستون وسط میدان شهر پایین کشیدند. اتفاقاً آن میدان هم اسمش «آریامهر» بود. ظهر روز بعد که از سر کار بر میگشتم دیدم سر کوچه مان تعدادی جمع شده اند و سر و صداست. نگاهم افتاد بالای دیوار سر کوچه. تابلو «بهار» سر جایش نبود. کنار یکی از پسرهای همسایه ایستادم و پرسیدم: جریان چیه، چی شده. گفت: یک کسی اسم کوچه ها رو عوض کرده. آقای سخی و آقای صالحی عصبانی هستن. رفتم کوچه بعدی. تابلو آنجا هم نبود. محمد سر کوچه ی خودشان داشت به پاسبان سخی توضیح می داد… آقا انقلاب شده، همه چیز باید عوض بشه. سخی می گفت: به شما بچه ها نیومده که اسم کوچه ها رو عوض کنین. مگه این کوچه بزرگتر نداره. خودم را قاطی بحث نکردم. عمو آمد و با چند تا از همسایه های دیگر، واسطه شدند از دعوایی که ممکن بود پیش بیاید، جلوگیری کنند. به محمد اشاره کردم که برویم. توی راه گفتم: باید یک فکر اساسی بکنیم. در ماه های گذشته هر چی به ما گفتن و تهدید کردن، ما چیزی نگفتیم. حالا هم که انقلاب شده، کاری بهشان نداریم، ولی اگر بنا باشد مانع کارهای انقلابی ما بشوند، جلویشان می ایستیم. محمد گفت: برویم کمیته ازشان شکایت کنیم. پیشنهاد خوبی بود. حالا که تابلوهای کوچه را درآورده بودند، وقت خوبی برای شکایت بود. گفتم: برویم تابلوهای خودمان را پیدا کنیم به عنوان مدرک همراه ببریم. تابلوها را مچاله شده، توی زمین خالی نزدیک خانه پاسبان صالحی پیدا کردیم. دو سه تا از بچه های دیگر را صدا زدیم و صبح روز بعد رفتیم کمیته انقلاب. کمیته های مردمی تازه تشکیل شده بودند. توی شهر ما خانه ی جوانان شده بود محل استقرار کمیته انقلاب. خیابان ابوحامد. حاج آقا شمسی رئیس آنجا بود. ما را شناخت. توی راهپیمایی ها زیاد ما را دیده بود. کارمان را گفتیم. من قضیه برخورد پاسبان صالحی و تهدیدهایش را با آب و تاب برای برادرهای کمیته تعریف کردم. تابلوها دو لا سه لا شده را هم نشان دادیم. قرار شد پیگیری کنند و به ما هم خبر دهند. دو روز بعد چهار نفر کمیته ای با اورکت های سبز رنگ سوار یک ماشین استیشن آمدند سر کوچه ما. دو نفرشان اسلحه هم داشتند. ما به سرعت همدیگر را خبر کردیم. آن ها نشانی خانه ی پاسبان سخی را می دانستند. با او و پاسبان صالحی صحبت کردند بعد هم آن ها را سوار ماشین کردند و با خودشان بردند. ما هم چند نفری سوار بر موتور دنبالشان رفتیم. در کمیته حاج آقا شمسی، پاسبان صالحی و پاسبان سخی را بازداشت کرد و مورد بازجویی قرار داد. بعد گفت: اگر بچه ها رضایت بدهند، آزاد می شوید. از ما هم خواست به احترام بزرگتری شان، رضایت بدهیم. انقلاب شده بود. دیگر وقت بحث و جدل نبود. پاسبان سخی و پاسبان صالحی مأمورانی بیش نبودند. خطایی هم نکرده بودند. پاسبان صالحی برای تهدید من دلیل داشت. می گفت: «می ترسیدم توی راهپیمایی کشته شوی. من به مادرت احترام می گذارم عباس، دلم نمی خواست اتفاقی برای تو بیفتد؛ وگرنه من که اسلحه ندارم.» پاسبان سخی هم می گفت: «ما نمی گوئیم اسم کوچه ها عوض نشود، ولی بهتر است کمی صبر کنیم. سالهاست که این نشانی روی قبض های آب و برق نوشته شده، نامه های اهالی کوچه ها به این نشانی می آید، نمی شود که بی اطلاع آدرس عوض بشود.» حاج آقا شمسی حرف ها را شنید. اما قبول نکرد. گفت باید همین تابلوهای جدید نصب شود. ما خوشحال شدیم. رضایت دادیم برای آزادی آن ها و برگشتیم. همان روز تابلوهای مچاله را صاف کردیم و دوباره کوبیدیم روی دیوار سر کوچه هایمان.

توضیحات

ـ عباس، برادر نویسنده متولد ۱۳۴۱

-محمد، پسر عموی عباس  

-مسجد ملک، مسجد امام خمینی(ره) خیابان امام کرمان

ـ بازار مظفری، قسمت معروفی از بازار کرمان

ـ چهار نفر در مسجد امام ـ ۲۴ آذر ۵۷ ـ به شهادت رسیدند: ناصر دادبین، سیدحسین حسینی، حمید نامجو و غلامحسین مهدوی             

ـ میدان آریامهر، میدان آزادی فعلی شهر کرمان