ستاره ها تنها بازنگشتند

   نویسنده: بانو صدیقه انجم شعاع

 

     شب بود. آسمان بم پر از ستاره بود. ستاره ها چسبیده بودند به مخمل مشکی آسمان. ستاره ها دلواپس بودند. آرام و قرار نداشتند. کمی بی حوصله بودند. تا صبح خیلی مانده بود. یکی از ستاره ها گفت: “من میرم پایین. پیش سحر. من ستاره او هستم. هر شب زل می زنه به من تا خوابش ببره.” ستاره ای دیگر هم همراهش راه افتاد. به سرعت آمدند تا رسیدند به زمین. ستاره ای که مال سحر بود، رفت پشت پنجره اتاقش که پرده اش یک آسمان پر از ستاره بود. وقت خواب سحر بود. بهانه عروسکش را می گرفت. مادر عروسک پیراهن آبیش را آورد و داد دستش. سحر با خوشحالی آن را در بغل گرفت. سرش را گذاشت روی متکا. پنجره را نگاه کرد. ستاره اش را نمی توانست ببیند. مادر پرده را کشیده بود. سحر می خواست بلند شود و پرده را کنار بکشد. ستاره آسمان وقتی این را فهمید، دلش نیامد، دخترک به زحمت بیفتد. از لای پنجره رد شد و آمد روی پرده نشست. سحر با خوشحالی گفت: “ستاره من اومد، چقدر امشب پر نوره!” و با خیال راحت چشمهایش را گذاشت روی هم. ستاره می خواست تا صبح همانجا بماند.

     ستاره دیگر رفت توی دبستان دخترانه. او ستاره زهرا بود. پدر زهرا، بابای مدرسه بود. خانه شان هم همانجا. زهرا اسم ستاره اش را گذاشته بود چشمک زن ناقلا. ستاره نمی دانست چرا، ولی از این اسم خوشش می آمد. ستاره چند دقیقه پیش دید که زهرا با چشم گریان به بستر رفت، چون که پدرش را دوباره برده بودند بیمارستان. پدر از بیماری کلیه رنج می برد و گاه و بیگاه از پا می افتاد. زهرا خوابش نمی برد. چشمهایش را بسته بود و زیر لب دعا می خواند. چشمک زن ناقلا، روی پشت بام نشست و آمین گوی دعاهایش شد. ستاره مادر رضوان، با اینکه سنی از او گذشته بود، به ستاره های بچه ها حسودی کرد. سر و وضعش را مرتب کرد و گفت: “منم میرم پایین. مادر رضوان هنوز بیداره!” بعد با خودش حرف زد: “اون که کار هر شبشه. سالهاست که تا دیر وقت شب لباس می دوزه تا خرج بچه هاشو در بیاره.”

    ستاره، سریع به سمت زمین حرکت کرد. وقتی رسید به خانه مادر رضوان، فقط یک چراغ روشن بود آنهم چراغ اتاق خیاطی. مادر رضوان داشت یک لباس عروس را پولک دوزی می کرد. ستاره خیلی چیزها درباره مادر رضوان  می دانست. او هر شب با ستاره اش درد دل می کرد. وقتی بابای رضوان در جبهه جنگ آسمانی شد، رضوان هشت سالش بود و دو تا برادر کوچکتر هم داشت. مادر نگذاشت آب توی دل بچه ها تکان بخورد. جوانی اش را گذاشت پای آن ها. مادر رضوان هنوز هم خیاطی می کند. حتی پنج شنبه شب ها که بچه ها می آیند و دورش را می گیرند. صدای نفسهایشان را از آن اتاق می شنود. صدای نفسهایشان را می شناسد. ستاره، مادر رضوان را تحسین کرد. از اینکه ستاره یک مادر زحمتکش بود، به خودش بالید. زل زد به دستهای سوزن خورده او. دلش می خواست دوباره سر درد دل مادر رضوان باز شود.

     دمدمای صبح چند تا ستاره دیگر هم آمدند پایین. دلواپسی رهایشان نکرده بود. این ستاره ها هم مال بچه ها بودند. صدای اذان در فضا پیچیده بود. دو ستاره  نشستند لب دیوار یک خانه. توی حیاط چند تا نخل بزرگ نفس می کشیدند. توی اتاق، پدر بر سجاده نشسته بود. دانه دانه تسبیح می انداخت و صلوات می فرستاد. وقت بیدار کردن پسرهای دو قلویش بود. هر دو را با هم صدا زد: “سعید … حمید وقت نمازه.”

    سعید پهلو به پهلو شد. حمید چشم بسته غر زد: “بذار بخوابیم بابا …” یکی از ستاره ها گفت: “چقدر خوش خوابن اینا.” دیگری تصدیق کرد: “تازه سر شب هم یادشون رفت به ما شب بخیر بگن.” مادر دو قلوها هم سلام نمازش را داد: “پسرهای گلم، پاشین. نمازتونو بخوونین، دوباره بخوابین. امروز که جمعه است.”

    چراغ خانه همسایه بغلی هنوز خاموش بود. کسی بیدار نشده بود. چند تا ستاره رفتند توی آن خانه. اهالی خانه شب تا دیر وقت بیدار بودند. بچه های هیئت دعای کمیل می خواندند. ستاره ای گفت: “بریم بیدارشون کنیم. قراره امروز صبح دعای ندبه هم بخونن. خودشون دیشب می گفتن.” یک ستاره دیگر گفت: “پس برای همین بعضیا نرفتن منزل خودشون. ببینین تو هر اتاق چند نفر خوابیدن!” و بعد خندیدند. سپیده نزدیک بود. ستاره ها می بایست به آسمان باز گردند، اما هنوز هم دلواپس بودند. صدای کودک شیر خواره ای بلند شد. مادرش چشم گشود. کودک به دنبال سینه مادر می گشت. مادر کمکش کرد تا آرام گرفت. شوهرش خواب آلود چیزی گفت که او نشنید. ستاره ها داشتند برای برگشتن به آسمان، تصمیم می گرفتند که صدایی شنیدند. مثل غرش ابرها. شاید طوفان در راه بود. طوفانی که برای مردم این سرزمین آشناست. مرغهای عشق در قفس بی تابی می کردند. ناگهان ستاره ها لرزیدند. شهر لرزید. خانه ها تکان خوردند. بعضی ها از خواب پریدند. فریاد زدند: “یا امام زمان.”

     فرصت اندک بود. ستاره ها پریشان شدند. سحر هنوز خواب بود. سعید و حمید می خواستند نماز بخوانند. کودک شیرخواره، شیر می خورد. زمین بایست. نخل ها کاری بکنید. بچه های هیئت را کسی بیدار کند. خیلی زود همه چیز خراب شد. زمین ایستاد. نفس راحتی کشید. غصه اش گرفته بود. تقصیر زمین نبود. او مأمور بود و معذور. نخلها سر به زیر انداختند. از هر گوشه شهر صدای مویه می آمد. خورشید برای طلوع کردن عجله نداشت. گویی تنش درد می کرد. ستاره ها دیگر دلواپس نبودند. می خواستند به آسمان برگردند. دست بچه ها را گرفتند و با خود بالا بردند. ستاره ها همراه با طلوع سپیده به آسمان رسیدند، اما تنها باز نگشتند.