روزی که ما بزرگ شدیم

   نویسنده: بانو صدیقه انجم شعاع

      هنوز هم با اینکه سنی از من گذشته، با این حال هر وقت از جلوی مغازه دوچرخه فروشی رد می شوم، به یاد دوچرخه قرمز خودم میوفتم که خیلی دوستش داشتم. دوچرخه قرمز؛ مدل قدیمی که دست دوم بود ولی از میان دوچرخه های جورواجور و رنگارنگ حسابی چشم مرا گرفته بود. خیلی دلم می خواست مال من باشد. پدر قول خریدش را داده بود اما تا آن روز هنوز به قولش وفا نکرده بود. نه اینکه نخواهد، نه! به گفته ی خودش دستش خالی بود. پدر مثل خیلی پدرهای دیگر یک شرط هم برای خریدن دوچرخه گذاشته بود و آن هم این بود که می بایست شاگرد اول مدرسه بشوم. بچه درس خوانی بودم ولی هیچ سالی شاگرد اول نشده بودم. بهروز و کمال همیشه اول بودند. هر دو تایی با هم، اما من در درس ریاضی ضعیف بودم. هیچوقت هم دلم نمی خواست ازشان کمک بگیرم، اما پای دوچرخه خریدن و شرط بابام که وسط آمد از بهروز خواستم کمکم کند. بهروز زود پذیرفت و حسابی کمک کرد و خودم هم آنقدر درس خواندم و خواندم تا خرداد وقتی کارنامه ام را گرفتم، تمام نمره هایم مثل بهروز و کمال بود و ما سه تایی اول شدیم. پدرم از این موضوع خیلی خوشحال شد، ولی گفت: “شرمنده حسن آقای گل، فعلاً دستم خالیه؛ ولی در اولین فرصت که اضافه کاری هایم را پرداخت کنند، دوچرخه رو برایت می خرم.”

      منهم برای اینکه زیاد ناراحتی ام را از این موضوع نشان ندهم به پدر گفتم: “نه پدرجان، دشمنتان شرمنده! من که برای دوچرخه درس نخواندم. اصلاً درس خواندن و شاگرد اول شدن خیلی کیف داره.”

     اما از شما چه پنهان که خیلی حالم گرفته شد. تابستان می گذشت و من هر روز سری به مغازه دوچرخه فروشی می زدم تا مطمئن بشوم دوچرخه ای که دوستش دارم، سر جایش هست. روز اول مهر از راه رسید و مدرسه ها دوباره باز شدند. خیلی خوشحال بودم که به هیچکس حتی بهروز و کمال هم نگفته بودم که اگر شاگرد اول بشوم، پدرم برایم دوچرخه می خرد. بهروز و کمال هم دوچرخه نداشتند. بهروز وضعش از من و کمال خیلی بهتر بود. پدرش طلافروشی داشت و هر وقت دلش می خواست می توانست دوچرخه بخرد آنهم ازخوب خوب هایش. اما او اهل این حرف ها نبود، یعنی اهل پز دادن و خودنمایی نبود.

      خانه هر سه تایی مان تا کلاس پنجم به مدرسه نزدیک بود، ولی حالا برای سال اول راهنمایی می بایست دو خیابان آن طرف تر مدرسه برویم و مهمترین مشکل ما رفت و آمد بود که خسته مان می کرد. چند روزی پیاده رفتم مدرسه و آمدم. زیاد سخت و خسته کننده نبود. یک روز، باز جلوی دوچرخه فروشی ایستادم. صورتم را گذاشتم روی شیشه مغازه و داخل را نگاه کردم. ای دل غافل. دیدی چی شد؟ دوچرخه قرمز سر جایش نبود. به سرعت دویدم داخل مغازه و شتابزده از فروشنده پرسیدم: آقا، ببخشید، اون دوچرخه قرمز که اینجا بود، فروختینش؟ بله پسرجان، همین چند دقیقه پیش اونو فروختم، ایرادی داره؟ حرف زدن یادم رفته بود. آب دهانم خشک شده بود. بریده بریده گفتم: نه آقا، ما … فقط پرسیدیم. می خواستم از مغازه بیرون بیایم که فروشنده رفت و یک دوچرخه آبی برداشت و آورد گذاشت جای دوچرخه قرمز. با بی حوصلگی راه خانه را در پیش گرفتم. رسیدم و در زدم . خواهرم فهیمه در را باز کرد. حال و روز تاجر شکست خورده ای را داشتم که کشتی اش توی دریا غرق شده بود، شاید هم نه، حال و روز تیم معروف فوتبال محله را داشتم که از تیم غریبه و دست پائین، دو سه تایی گل خورده بود. رفتم لب حوض نشستم. مشتی آب برداشتم و از حرصم محکم ریختم روی سر ماهی های قرمز. فهیمه دستم را کشید و با سر و صدا گفت: حسن، حسن بیا یه چیزی بهت نشون بدم . دستم را عقب کشیدم و با غیظ گفتم: بچه برو پی کارت. فهیمه دست بردار نبود. مادر به دادم رسید و فهیمه را صدا زد. بلند شدم و رفتم طرف اتاق. کیفم را پرت کردم گوشه ای و تا آمدم روی زمین ولو بشوم ناگهان مثل برق گرفته ها، سر جایم خشکم زد. دو … دو … دوچرخه قرمز. خدای من خواب نباشم، پس پدر دوچرخه را خریده بود. فریاد زدم: وای چقدر خوشحالم. پدر و مادر و خواهرم دور من و دوچرخه جمع شدند. پریدم بغل بابا و محکم بوسیدمش. بابا دستتون درد نکنه. نمی دونید وقتی دیدم دوچرخه تو مغازه نیست چه حالی شدم. باباتو دست کم گرفتی. مرده و قولش. از چند ماه پیش به صاحب مغازه سپرده بودم این دوچرخه رو به کسی نفروشه. دوچرخه را بغل کردم و به همه جایش دست کشیدم. تر و تمیز بود. مثل نو. زنگ و چراغ هم داشت. می تونم برم نشون بهروز و کمال بدم؟ پدر با مهربانی گفت: دوچرخه خودته، هر جا خواستی می تونی بری، فقط قول بده که ازش خوب نگهداری کنی، نبینم فردا درب و داغون گوشه حیاط افتاده باشه. در حالی که دوچرخه را از اتاق بیرون می بردم، گفتم: خاطرتون جمع باشه، قول می دم. سه تایی داشتیم می رفتیم مدرسه. پیاده. دوچرخه را به دست گرفته بودم. کمال گفت: « بچه ها خبرای تازه رو شنیدین؟» و من جواب دادم: « یه چیزایی شنیدم، پدرم دیشب داشت آهسته با مادرم صحبت می کرد. از اعتصاب و این جور چیزا می گفت. راستی بچه ها، اعتصاب یعنی چی؟» بهروز که پشت ترک نشسته بود، گفت: اعتصاب، یعنی دست از کار کشیدن. برادرم کارمند شرکت نفت آبادانه، الان چند وقته سر کار نمیره. میگه اعتصاب کردیم. روزا میرن تظاهرات. پس بگو چرا دیروز معلمامون نیومدند سر کلاس. اونا هم اعتصاب کردند. این مدیره خیلی نامرده. خیال می کنه ما بی خبریم. میگه معلما جلسه دارند!

      کمال گفت: عموی من معلمه. اون میگه بعضی از مدیرا ساواکی هستند، بعضی هاشون هم می ترسند، ولی خیلی از مدیرا خودشون مدرسه ها رو تعطیل می کنند تا بچه ها بتونند برن تظاهرات. با گفتن این حرفها، احساس بزرگی می کردم. اشتیاق زیادی داشتم که به صف راهپیمایان بپیوندم. این اشتیاق را از حرف زدن های بهروز و کمال هم فهمیدم. بی آنکه در این باره گفتگویی بکنیم، راهمان را به طرف خیابان اصلی کج کردیم. خیابان شلوغ بود. از دوچرخه پیاده شدیم و با جمعیت زیاد مردم تا نزدیکی مسجد جامع رفتیم. مردم شعار می دادند. مشتهای گره کرده اشان را بالا می بردند و فریاد می زدند. من بیشتر مردم را تماشا می کردم. تا آن روز آنهمه آدم یکجا ندیده بودم. یادم آمد از روز عاشورا که تمام مردم محله مان تو تکیه جمع می شوند. کمال انگار فکرم را خواند. گفت: اما اینها خیلی بیشترند، تازه خیلی هم عصبانی هستند. نزدیک بازار. بهروز از ما جدا شد تا به مغازه طلافروشی پدرش برود. گفت: به بابام خبر میدم و برمی گردم. از پشت بلندگو از مردم درخواست شد که داخل مسجد بروند تا روحانی معروف شهر برایشان سخنرانی کند. دوچرخه دارها، دوچرخه هایشان را گذاشته بودند کنار پله های ورودی مسجد. من هم همین کار را کردم. دوچرخه ام را قفل کردم و گذاشتم کنار بقیه. بعد هم با کمال وارد مسجد شدیم. اولین باری بود که تنهایی به این جور جاها می آمدم. همه ی حواسم به کمال بود که او را گم نکنم. ترس داشتم یا هیجان، نمیدانستم. محو تماشای حرکات و شعارهایی بودم که از مردم سر می زد. چند دقیقه بعد، من هم دستم را مشت کردم و بالا بردم. فریاد زدم. صدایم خیلی بلند بود. کمال هم همین کار را کرد. به ساعت بالای گلدسته مسجد نگاه کردم. نگرانی به دلم چنگ انداخت. اگر پدرم می فهمید سر خود و بدون اجازه به اینجا آمدم، چی می شد؟ در افکار خودم غوطه ور بودم که ناگهان ولوله ای افتاد توی مردم. انگار که زلزله شده باشد. یکی فریاد زد: « فرار کنید، چماق بدستا!»

      مردم از جا بلند شدند و به هر سویی شروع به دویدن کردند. نمی دانم چه اتفاقی افتاد که شبستان ها و حیاط مسجد را دود فرا گرفت. در همان حال چشمانم بشدت سوخت و اشک از آن ها سرازیر شد. دیگر جلویم را نمی دیدم. کمال را هم گم کرده بودم. فقط دور خودم می چرخیدم و چشمانم را می مالیدم. در همان حال احساس کردم کسی چیزی را در دستم گذاشت. خیس بود. بگیر جلو چشمات و برو بیرون. از در پشتی مسجد. اون طرف. صدای یک جوان بود. پارچه خیس را روی چشمهایم گذاشتم. در آن هیاهو، همان صدا دوباره به گوشم خورد. تعدادی از زنها و مردها تو شبستون گیر افتادن. مسجد رو به آتش کشیدن. باید زودتر بریم بیرون و به طرف جلو هل داده شدم. چند قدمی نرفته، در جا ایستادم و گفتم: دوچرخه ام، دوچرخه ام. اونو گذاشتم کنار پله ها. درب سمت خیابان. جوان داد زد: « دوچرخه ها و موتورها رو آتش زدند. مگه دیوونه ای بری اون طرف و مرا کشید. همانطور که پارچه خیس را جلوی چشمهایم گرفته بودم، به دنبال جوان دویدم. کم کم از فریادها و سرو صداها کاسته شد، با اینکه جایی را نمی دیدم ولی فهمیدم که از مسجد دور شده ایم. رمق دویدن نداشتم. داد زدم: «وایستا، خسته شدم. چشمام جایی رو نمی بینه. کور شدم.» جوان ایستاد. او هم نفس نفس می زد. گفت: دستمال رو از رو چشمات بردار. کور نشدی. پس چرا چشمام اینقدر می سوزه و اشک می یاد؟ خب، گاز اشک آور زدند. پارچه را از روی چشمهایم برداشتم. از شدت سوزش هنوز نمی توانستم خوب ببینم. صورت جوان را در میان اشک کمرنگ می دیدم. داشت به من لبخند می زد. جوان هم، که حالا بهتر می توانستم چهره اش را ببینم، چشمهایش سرخ سرخ بود. گفت: این بار از خطر پریدی، یادت باشه دفعه ی بعد باید زرنگ تر باشی، گاهی وقتا گلوله هم میاد سراغ آدم! بعد دست کرد و از زیر پیراهنش یک عکس بیرون آورد و داد به من. این هم جایزه شجاعتت. عکس آقای خمینی. می شناسیش؟ مات و مبهوت عکس را گرفتم و نگاه کردم. یک آقای روحانی با چشمانی جذاب. اسمش را شنیده بودم ولی عکسش را نه. ندیده بودم. جوان که اسمش را بهم نگفت دوان دوان از من دور شد. کوچه ساکت بود. انگار راه آن کوچه را کسی بلد نبود. تا آن لحظه یک نفر هم پیدایش نشده بود. یاد قصه ها افتادم. به نظرم آن جوان مرا از یک راه مخفی نجات داده بود. وقتی جوان در انتهای کوچه به سمت راست پیچید، من ناگهان به یاد کمال و دوچرخه ام افتادم. وای خدای من …

      به سرعت دویدم طرف خیابان. سر و صداها کمتر شده بود. آرام آرام تا کنار پله های مسجد رفتم. قلبم تالاپ تالاپ می کرد. چشمم افتاد به آهن سوخته های کنار پله ها. هنوز دود از آن ها بلند بود. بوی تایر و تیوپ سوخته مشامم را آزرد. اشک از چشمهایم سرازیر شد. دلم برای دوچرخه ام سوخت. دوچرخه قرمز خودم. فقط بیست روز سوارش شده بودم. دستی به شانه ام خورد. برگشتم. خدایا چه می دیدم. پدر. با چشمهایی اشک آلود و سرخ. گاز اشک آور حسابی اشک او را هم در آورده بود. پیشدستی کردم و خودم را انداختم توی بغل بابام. سرم را گذاشتم روی سینه اش و گریه کردم. بابا من به قولم وفا نکردم. من از دوچرخه ام مواظبت نکردم. پول و زحمت شما رو هدر دادم … سوخت … دوچرخه ام سوخت. پدر دست های سختی کشیده اش را بر سرم کشید. فدای سرت پسرم. اینها همه فدای یک تار موی آقا! انتظار توبیخ و دعوا داشتم. اما … خندیدم. دست روی سینه ام گذاشتم. عکس آقا سر جایش بود. او را ندیده چقدر دوست داشتم. بهروز و کمال هم آمدند. ما هنوز هم با هم دوست بودیم. ما بزرگ شده بودیم.