دهه شصتی های وفادار

    نویسنده: بانو صدیقه انجم شعاع

 

     در این چند سالی که شهدای مدافع حرم هر از چند گاه، کبوتر می شوند و خونین بال، آسمان شهرها را به حضور خودشان زینت می دهند، خیلی ها مثل ما که خانواده ی رزمنده ی دفاع مقدس بوده ایم و خود بچه های رزمنده، حال و هوایی عجیب در خودشان احساس می کنند که فقط با کشیدن یک آه بلند می شود بروزش داد. آه … یاد باد آن روزگاران یاد باد!

      وعده داشتیم برای دیدار با خانواده شهید مدافع حرم. انگار می رفتیم به سمت روزهای جوانی خودمان. من و دو تا از خواهرهای همسر رزمنده دفاع مقدس که یکی شان افتخار همسر شهید را دارد. جوانی مان در جنگ گذشت؛ ازدواج، بچه دار شدن، راه و رسم زندگی، همسرداری، سبک زندگی، قناعت، اقتصاد مقاومتی، اطاعت پذیری، صبر و شکر و … همه را با هم در همان دوران جوانی و در شریکی جنگ با سفره نان و زندگی مان یاد گرفتیم و مشق کردیم و تجربه … خیابان شهید مطهری، در یک مجتمع مسکونی، زنگ واحد شانزده را می زنیم و با راهنمایی همسر شهید وارد خانه اشان در طبقه سوم می شویم. خانه ای کوچک و ساده و پر از یاد و خاطره ی شهید که این روزها با عکس هایش بر دیوارهای خانه، حضورش رنگ و بوی الهی دارد. پسر کوچک شهید در گهواره آرام خوابیده و چهره ی نازش، گواهی می دهد که شبیه بابایش شده، ان شاءالله پیرو راه بابا…به همسر شهید، شهادت رزمنده مدافع حرم را تبریک و تسلیت می گویم و از ایشان می خواهم درباره خودشان بگوید؛ از اول اول…

ـ اعظم السادات میرتاج الدینی هستم، همسر شهید مدافع حرم «غلامرضا لنگری زاده».  هر دو متولد سال ۶۵ . 

      این روزها درباره دهه ی شصتی ها زیاد حرف و حدیث می گویند. از خانم میرتاج الدینی درباره معیارهای خودش و همسرش درباره ازدواج می پرسم. معیارم برای انتخاب همسر، مهمترینش هیئتی باشد، خودم هم هیئتی بودم. نمازخوان باشد، خوش اخلاق باشد که غلامرضا بسیار خوش اخلاق بود، عکس هایش را که دیده اید همه اش خنده بر لب است. غلامرضا خودش بهم گفت از خدا خواسته همسرش از سادات باشد و محجبه یعنی چادری. تازه من دوست داشتم مردی شریک زندگی ام باشد که بهم بگوید حتماً چادر بپوش. غلامرضا پایه گذار و عضو هیئت امام علی علیه السلام پانصد دستگاه بود. خودش می گفت از نوجوانی بیشتر وقتش را در هیئت ها می گذرانده. غلامرضا تعویض روغنی داشت؛ کنار مغازه تعویض روغنی دایی ام. با هم همسایه بودند، دایی ما را به هم معرفی کرد و تمام و کمال هم او را تأیید می کرد. سال ها او را می شناخت. وقتی آمدند خواستگاری، به دلم نشست. خیلی از معیارهایم را داشت. یک تحقیق کوچکی هم کردیم؛ همه از مردم داری و اخلاق خوبش می گفتند. حالا هشت سال از ازدواج مان می گذرد. یک دختر شش ساله به نام مونس و یک پسر چهار ماهه به نام محمودرضا داریم که یادگاران شهید هستند. از خانم تاج الدینی می پرسم: “غلامرضا از کی صحبت درباره جنگ و رفتن به سوریه را شروع کرد؟”

      با توجه به اینکه همیشه کشور ما از سوی دشمنان تهدید به اقدامات نظامی می شود، غلامرضا همان اول های ازدواج یک بار از من پرسید اگر خدای ناکرده در کشورمان جنگ بشود، تو اجازه می دهی من هم بروم؟ من هیچ وقت جدی به این موضوع نگاه نمی کردم، می گفتم هر چی خدا بخواهد. آدم باید توی موقعیتش قرار بگیرد تا بتواند تصمیم درستی بگیرد. به خودمان فکر کردم؛ ازدواج اکثرخانواده های رزمنده های دفاع مقدس در دوران پر حادثه جنگ بود و یکی از شرایط ازدواج، حضور در جبهه. خانم ها هم می خواستند سهمی در اجر رزمندگی در جبهه داشته باشند، ازدواج با رزمنده می توانست آن ها را به این آرمان متعالی برساند. وقتی خطر داعش در منطقه بالا گرفت و حرم حضرت زینب علیها السلام تهدید شد، غلامرضا به طور جدی درباره رفتنش و دفاع از حرم با من صحبت می کرد. غلامرضا می گفت: “ما باید برویم تا جنگ به مرزهای کشور خودمان کشیده نشود. او عقیده داشت تمام این نقشه ها در کشورهای همسایه و همراه ایران برای این است که آمریکا و اسرائیل دشمنی و بغض و کینه شان علیه انقلاب ما را به سرانجام برسانند.”

      من درباره حرف های غلامرضا فکر می کردم، ولی جدا شدن از او برایم سخت بود. غلامرضا دو سال تمام تلاش کرد تا به هدفش برسد و آخر هم پیروز این راه شد. از تلاش هایش بگویید. چه کار می کرد؟

ـ غلامرضا هم به آموزش های نظامی روی آورد و هم روی اخلاق و رفتارش کار می کرد، هم می خواست من و مادرشان از ته دل راضی به رفتنش بشویم. پدر غلامرضا از دنیا رفته بودند و مادر و خواهرانش تنها بودند. برادر جوانشان هم دو سال پیش در سانحه ای جانش را از دست داده بود، خانواده هنوز در داغ فرزندش می سوخت؛ رفتن غلامرضا بری مادرشان خیلی سخت بود. غلامرضا می گفت تا شما راضی نشوید نمی روم. می رفت آموزش. وزنش کمی زیاد بود. خیلی ورزش می کرد تا وزنش به تناسب برسد. ما باهاش می رفتیم جنگل قائم. آنجا تمرین می کرد، می دوید و من و دخترش تماشایش می کردیم. از خوابش می زد. نمازهایش را اول وقت می خواند. هیئت هم که از برنامه ی زندگی اش حذف نمی شد؛ مخصوصاً ایام محرم و ایامه فاطمیه. یک بار با گردان فاطمیون می خواست برود سوریه. تا تهران هم رفت، اما آنجا متوجه شدند و برش گرداندند. یک روز گفت یک نفر بهم گفته اگر می خواهی بروی سوریه، مادر و همسرت را بفرست کربلا. همین کار را کرد. ما رفتیم کربلا. من باردار بودم. فکر کنم مرداد بود. کنار ضریح اباعبدا… علیه السلام برایش خیلی دعا کردم. گفتم: “خدایا اگر رفتن غلامرضا به سوریه به نفع اسلام است، اگر او می تواند به اهل بیت علیه السلام و خانم حضرت زینب (س) خدمت کند، خدایا خودت کمکش کن. از کربلا که آمدیم، زیاد طول نکشید. کارش جور شد و صدایش زدند برای رفتن به سوریه. شهریور.”

       از خدا می خواستم سالم برود و سالم برگردد، وقتی پیکرش را آوردند به جز زخم همه جای بدنش سالم بود. داعشی ها نتوانسته بودند بهش آسیب برسانند. یک روز قبلش زنگ زدند گفتند اگر می خواهی بیایی سوریه، فردا تهران باش. برای خداحافظی رفت پیش مادرش. حاج خانم تازه چشم هایش را عمل کرده بود، نگفت صبح عازمم. معمولی خداحافظی کرد. با دخترم تا ترمینال بدرقه اش کردیم. هشت ماهه باردار بودم. خوشحال بود خیلی. می گفت دعا کن جا نمانم. سبک و عاشق رفت و یاد و عشقش در قلب خانواده اش جا ماند. خانم تاج الدینی با یاد خاطرات ناب همسفر زندگی اش، بغض کرد و اشک هایش سرازیر شد. ما هم همراهی اش کردیم. جدایی خیلی سخت است. رفتن و خداحافظی خیلی سخت است. خودمان بارها و بارها آن را تجربه کرده بودیم؛ آن سال هایی که رفتن رزمنده های دفاع مقدس به خودشان بود و آمدنشان با خدا. تازه آن وقت ها تلفن همراه و اخبار رسانی سریع که نبود بماند، تا از رسیدن و سلامتی مسافرهای جبهه خبری می شد، دو هفته ای طول می کشید. اکثر بچه ها در منزل تلفن نداشتند و می بایست منتظر نامه باشند که آن هم تا می آمد، مدتی طول می کشید. بعضی خانواده های رزمنده ها در روستاها و مناطق دور زندگی می کردند، بعد از روز خداحافظی با عزیزانشان، چند ماه بعد یا خودشان می آمدند یا خبر شهادت را برایشان می آوردند. چطور با هم در تماس بودید؟

ـ مرتب به ما زنگ می زد، هم شب هم روز، احوالمان را می پرسید. حال مادرشان را می پرسید. با دخترمان صحبت می کرد. اگر قرار بود جایی برود که امکان تماس برایش نبود، بهم می گفت و به محض برگشتن تماس می گرفت. برای همین وقتی چهارشنبه آخری زنگ زد و شب پنج شنبه زنگ نزد، نگران شدم. همه ی خاطراتش از پیش رویم و از ذهنم رد شدند، حتم داشتم اتفاقی افتاده که افتاده بود. برگشتم سمت خواهرهای همراهم. چشمانشان خیس اشک بود. همسر شهید طالبی زاده گفت: “وقتی صبح همسرم رفت مأموریت، سینه ام سنگین شد. انگار تمام غصه های عالم نشست روی دلم. از خانه زدم بیرون، توی خیابان چشمم خورد به پلاکاردی که رویش نوشته شده بود: دومین شهید خانواده. دلم لرزید، نکند علی آقا شهید بشود و بشود دومین شهید خانواده. برادرشان محمدرضا کربلای چهار شهید شده بود، پیکرش را بعدها با غواص های دست بسته آوردند.”

      همسر شهید مدافع حرم، فضا را عوض کرد: “غلامرضا قرار بود برگردد ایران. تا دمشق هم آمده بود. ولی دوباره درخواستش کرده بودند و برگشته بود.” یک روز زنگ زد گفت: “کارهای پاسپورت بچه ها را بکن، باید شما بیایید سوریه. منتظر باشید خبر می دهم.” پسرمان به دنیا آمده بود؛ سوم آبان، اسمش را هم بابایش انتخاب کرده بود؛ محمودرضا. محمودرضا بیضایی صمیمی ترین دوست غلامرضا در جبهه سوریه بود که شهید شده بود. اسم او را گذاشت روی پسرش. می بایست برای مونس و محمدرضا پاسپورت بگیرم. بار دوم دیروقت شبی تماس گرفت و درباره تاریخ سفر ما توضیح داد. بعدش هم گفت: “شما می آیید سوریه بعد من شهید می شوم.” حرفش را شنیدم ولی خوشحالی ام از سفر به سوریه در درونم به نگرانی تبدیل شد. گفتم: “نگرانم کردی، ما نمی خواهیم بیاییم، باز هم صبر می کنیم شما بیا.”

      پشیمان شدم. نمی خواستم بروم. ظاهرش شیرین بود ولی با حرف غلامرضا ، قلبم گواهی می داد که آخر این سفر تلخ است. غلامرضا داشت قدم به قدم به شهادت نزدیک می شد. او هر بار یکی از علامت های رفتنش برای من می گفت. چند وقت قبلش هم یک بار که تماس گرفته بود، خیلی خوشحال بود. کار بزرگی توی یک عملیات انجام داده بود. فرمانده ضد زره بود. با اینکه بسیجی بود، اما قدرت نظامی اش بالا بود. سردار حاج قاسم تشویقش کرده بود و یک انگشتر به ایشان هدیه داده بود، می گفت: اعظم، باورت می شود حاج قاسم به هر کدام از بچه ها انگشتر بدهد او شهید می شود، نمی دانستم خوشحال باشم از خوشحالی اش یا ناراحت باشم از رفتن نزدیکش. نمی دانستم به او تبریک بگویم یا ازش گله کنم که چرا از آن راه دور مرا با این صحبت هایش ناراحت می کند. او ذره ذره مرا هم آماده می کرد. هر روز بیشتر از روز قبل در خودم نشانه های بالندگی و صبر و استقامت را احساس می کردم. به صبر بیشتر از همیشه نیاز داشتم. فکر می کنم یکی از دعاهای نیمه شب غلامرضا طلب صبر برای من و خانواده اش بوده، الان استجابت این دعا را با تمام وجود احساس می کنم. یادآوری می کنم؛ خاطرات می آیند و می روند. دوران دفاع مقدس دوران سازندگی خانواده های ایرانی بود که فرزندانشان را به جبهه می فرستادند، صبر چاشنی همه ی رفتارها بود، چه در خانواده و چه در جامعه. اشک ما را کسی جز خدا ندید. همسر شهید لنگری زاده ادامه می دهد: رفتیم سوریه. من و بچه ها و مادر غلامرضا. چند خانواده شهید مدافع حرم در این سفر بودند. می آمدند برای زیارت. وقتی رسیدیم فرودگاه دمشق، منتظرش شدیم. قرار بود خودش بیاید دنبالمان. اما نیامد. « تدمر» بود. نتوانسته بود بیاید. ما و خانواده های شهداء را بردند زیارت حضرت زینب سلام الله علیها، بعد هم بردند هتل محل اقامت. کلید اتاقمان را گرفتم و رفتیم بالا تا منتظر غلامرضا بمانیم. هنوز کلید را نینداخته بودم که در باز شد و قامت غلامرضا در لباس نظامی روبرویمان قرار گرفت. بعد از چند وقت می دیدمش. پرجذبه و دوست داشتنی شده بود. صورتش نور داشت. از خوشحالی بال درآورده بودم. خودش گفت دیر رسیده و نیامده فرودگاه. سه روز در هتل بودیم و چند روز هم در منزل یکی از دوستان غلامرضا، یکی از فرماندهان مدافع حرم. روزهای خوبی بود. می رفتیم زیارت. همه ی لحظه ها پیش هم بودیم. رفتیم بازار برایم چادر خرید. آخر چند وقت پیش، ایام محرم، پشت تلفن بهش گفتم: امروز برایت شمع روشن کردم، چادرم سوخت، گفت آمدم برایت چادر می خرم و می آورم. همین دیروز پارچه چادری که برایم خریده بود، بریدم و دوختم تا به یادش همیشه بر سر کنم. سوریه رفتنمان خوب بود. خوش گذشت. قرار بود غلامرضا وسایلش را جمع کند و با ما برگردد. اما نشد. گفتند کار پیش آمده. کاش می شد من هم برنگردم. کاش من هم می توانستم همان جا بمانم. برای همه ی مدافعین حرم امکان رفتن خانواده هایشان نیست، فکر کنم غلامرضا رابطه اش با خدا و اهل بیت علیهم السلام جور جور بود. نورچشمی شده بود، هم پیش خدا و هم پیش فرمانده ها و حاج قاسم. برای ما کمی و کسری نگذاشت، هم زیارت حرم حضرت زینب(س)، هم دیدن خودش به عنوان یک رزمنده مدافع حرم و هم آرامش دادن به من و بچه ها. وقتی غلامرضا را آوردند، دخترم خیلی آرام و راحت پذیرفت. تعجب می کردم، مونس خیلی بابایی بود، او را خیلی دوست می داشت، حتی از من بیشتر. ظهر که می شد یک استکان آب برمی داشت چند تا قند می انداخت تویش، طوری که مثلاً من نفهمم. قایم می کرد تا بابایش بیاید و از او پذیرایی کند. وقتی از سوریه برگشتیم گفت بابایی شهید شده. گفت خودش سوریه به من گفته اگر بابایی شهید شد، ناراحت نشوی. ما برگشتیم کرمان. غلامرضا روز میلاد حضرت زینب شهید شده بود. همه می گفتند تشییع پیکر را بگذاریم برای روز چهارشنبه شهادت حضرت فاطمه (س)، گفتم من طاقت ندارم. گفتم خودم می روم تهران پیشواز. مسئولین موافقت کردند برا ی روز سه شنبه، اما برف زیادی تهران آمد و پروازها لغو شد. روز چهارشنبه آمد، همان روز شهادت حضرت فاطمه(س). تازه غلامرضا محل آرامگاهش را هم تعیین کرده بود، میان قبر دو شهید، می گفت من شهید می شوم و اینجا دفن می شوم. جدی نبود برایم. وقتی پرسیدند غلامرضا در مورد محل دفنش وصیتی داشته یا نداشته گفتم نداشته، اینجا را هم به کسی نگفتم. موقع تشییع در درون بهش گفتم تو شهیدی، خودت جایت را در گلزار نشان بده. رفتند به همان سمت. اما هیچکس باورش نمی شد آنجا جایی برای پیکر باشد. زمین را کندند رسیدند به لحد. سنگی از لحد برداشتند، تمیز و جارو کرده، مال کسی نبود. راحت پیکرش جا گرفت. همسر شهید شده بود روضه خوان و ما گریه می کردیم. لازم بود گریه کنیم. از جبهه ها، از دفاع مقدس، از شهادت های هر روز دور شده ایم. دورتر می شویم. این شهدای حرم هستند که جان تازه ای به کالبد جامعه می بخشند. آمدنشان حیات است. نامشان زندگی ست. دیدن تصویرهایشان تلنگری ست بر جان های خفته اگر کسی بخواهد. به همسر شهید می گویم: خانواده های شهداء که شما را می بینند داغشان تازه می شود، می گوید: ترا خدا نگویید داغ. از دست دادن عزیز شهید سوختن هست اما داغ نیست. خدا خودش به ما صبر می دهد، به منهم صبر داد. او برای تأیید صحبتش از همسر شهید طالبی زاده می پرسد، او هم بر این موضوع تأکید می کند. علاوه بر آن می گوید: “وقت هایی که خیلی به ما سخت می شد و می شود، به قرآن پناه می برم و از کلمات قرآن کمک می گیرم، با تمام وجود احساس می کنم خدا راه حلی پیش رویم می گذارم.”

      خانم تاج الدینی ادامه می دهد: “از آن روزی که غلامرضا رفته است، حضورش را در خانه احساس می کنم همه ی لحظه ها. چشمانم توانایی دیدنش را ندارد، دلم می خواهد به خوابم بیاید. او برای من خاص بود. گوشه گوشه خانه با او خاطره دارم. سختی من الان فقط دلتنگی است. خیلی دلتنگش می شوم. شنیده بودم وقتی شهیدی به عرش می رود خود خدا در خانه جانشین او می شود و من حالا این را با تمام وجود درک و احساس می کنم. اصلاً روی دوش من باری نیست. از همسر شهید می پرسم، می گویند شما همه ی این سختی ها را تحمل می کنید، خب، پول خوبی هم می گیرید؟ راستش زمان دفاع مقدس هم به ماها همین را می گفتند، نظر شما چیه؟ پول! این بی لطفی است که بگویند به خاطر پول رفته اند جانشان را به خطر انداخته اند. توی پنج ماهی که غلامرضا سوریه بود، ما از پس اندازمان استفاده می کردیم، چون شغل شوهر من آزاد بود، باید سر کار باشی تا درآمد داشته باشی، تازه غلامرضا بیمه هم نبود. بعد از شهادت ایشان بنیاد شهید سه میلیون به ما داد برای هزینه ها، ما فقط نزدیک دو میلیون میوه خریدیم. خانه ی مادر شهید مرتب رفت و آمد است. شماتت هم می شوید؟ بله. دوستان یک جور دلسوزی می کنند، غریبه ها یک جور. همین دیروز وقت دفاع پایان نامه ی ارشدم بود. کامپیوتر می خوانم، استادم می گفت: چرا گذاشتی همسرت برود سوریه، خودت هم راضی بودی؟ معلومه که راضی بودم ولی کو درک و فهم. یک بار سر مزار یک خانمی به عکس شهید نگاه می کرد و به من و دو تا بچه، می گفت که با دو تا بچه گذاشته و رفته… این خانم فکر نمی کند اگر امثال غلامرضا نمی رفتند الان ما چه وضعیتی در کشورمان داشتیم؟ ملاک و تفکرات هر کسی به خودش مربوط است اما من و مثل من با ایمان و آگاهی این راه را انتخاب کردیم. پشیمان نیستی؟ هرگز، اصلاً. اگر صدبار دیگر به همین زندگی برگردم باز غلامرضا را انتخاب می کنم. باز همین مسیر را انتخاب می کنم و باز هم همین راه را می روم. با افتخار. می گویند دهه شصتی ها نسل سوخته اند، شما که هر دو تا مال این دهه هستید؟ دهه ی شصتی ها، دهه ی دفاع مقدسند، شیر مادران دفاع مقدسی را خورده اند. با اشک شیر خورده اند. من هم بابام جبهه می رفت و ما خانواده ی رزمنده بودیم. بی لطفی است که می گویند هر چه مشکل و دردسر هست مال اینهاست. ما مال هر دهه که باشیم ایرانی و ولایتی هستیم و می مانیم. پدران مان دیروز رفتند جبهه، همسرانمان امروز می روند خط مقدم دفاع از حرم، فرزندانمان را فردا می فرستیم و نسل به نسل این خدمتگزاری، این ولایت پذیری و این اسلام خواهی را هدیه می کنیم به نسل بعد و نسل های بعد از آن تا ظهور آقایمان حضرت صاحب الزمان(عج). مصاحبت با چنین جوانانی خستگی ندارد. این خانم چند سالی با یک شهید زندگی کرده است و چنان پخته و فهیم صحبت می کند که انسان می تواند به راحتی بفهمد که شهیدان واقعاً انسان های گلچینی بودند که چند صباحی در این دنیا زیستند، خودسازی کردند و به عرش رفتند و دست پرورده هایشان انشاءالله ادامه دهنده راهشان باشند.