خاطرات زندگی یک آزاده

   نویسنده: بانو صدیقه انجم شعاع

  همسر آزاده مرتضی عسکری، خانم سیده زهرا احمدی موسوی هستند که خاطره ی ازدواج خود را اینگونه تعریف می کنند.

     از قبل همدیگر را می شناختیم. توی یک روستا بودیم. قوم و خویش بودیم. سید مصطفی پدر من، پسر دایی پدر علی پهلوان می شد. هنوز زمستان بود. آماده می شدیم برای کارهای عید نوروز. یک روز که من خانه نبودم، عمه ام آمده بود.  وقتی آمدم خانه. مادرم گفت عمه آمده بود خواستگاری از شما برای مرتضی علی پهلوان. تا آن روز خواستگارهای زیادی داشتم. البته پدر و مادرها مستقیم به دخترها نمی گفتند. یک وقتی از زبان شان در می رفت و ما می شنیدیم. یک وقتی هم توی ده خبرش به گوش مان می خورد. همیشه هم پدر و مادرها جواب خواستگارها را می دادند. کمتر پیش می آمد نظر ما را هم بخواهند. آن روز مادرم به من موضوع را گفت و من جواب دادم نه. می شناختمش ولی رفت و آمد نداشتیم. پدرهایمان بیشتر همدیگر را می دیدند. مرتضی را دیده بودم تا وقتی که می رفتیم مدرسه. پدرم که آمد، مادر گفته بود: سید، با زهرا صحبت کنید که قبول کند. پدرم گفت: می روم کرمان توی بسیج تحقیق. پدرم می گفت: مرتضی چند سال کرمان بوده باید بروم از محل کارش تحقیق کنم.» بالاخره من قبول کردم. توی ایام عید آمدند نشان آوردند. هاجر مادرش و خواهرش کبری. همراه عمه اش. یک جلد قرآن هم دستشان بود. خود مرتضی نبود. انگشتر طلا، لباس، قند، چایی، گلدان گل مصنوعی. اینها را آورند و گذاشتند گوشه ی اتاق. من توی آشپزخانه بودم. بیرون نیامدم. قرارها را با هم گذاشتند: شیرینی خرما باشد و شام هم آبگوشت. وقتی رفتند، بابام اوقاتش تلخ شد. گفت: قرار نبود وسیله ای بیاورند. مرتضی دوباره رفت جبهه. این بار با دعای خیر من پشت سرش… مواظب خودت باش.

     در ادامه آقای مرتضی عسکری نیز خاطره خود را از ازدواجشان اینگونه شرح دادند که به ازدواج فکر نمی کردم. همه ی هوش و حواسم به کار و جبهه بود. مادرم و عمه ام زمزمه ی زن گرفتن را انداختند توی سرم. گفتم هنوز فرصت هست. منتظر نظر من نشدند. خودشان پیشنهاد دادند… زهرا دختر سید مصطفی. سید مصطفی احمدی موسوی خانواده ی محترم سادات بودند. همسرش حاجیه بی بی نعیمه هم سیده بودند. توی ده همه به آن ها احترام می گذاشتند. هم از نظر سادات بودن، هم از اخلاق و معاشرتشان. مادر و خواهرم رفتند خواستگاری و بله را گرفتند و قرار و مدار عروسی را گذاشتند. خودم توی جلسه شان حضور نداشتم. به مادرم قول دادم بعد از جبهه و عملیات می چسبم به زن و زندگی و خانه. قولم بدقولی شد. کسی نمی دانست بین این خواستگاری و عروسی۲۷۰۰ روز فاصله می افتد تا پائیز ۱۳۶۹. چند روزی از خواستگاری و اسم گذاشتن روی دختر سید مصطفی نگذشته بود که از طریق اطلاعیه صدا و سیما گردان حسین بن علی(ع) فراخوان زدند. من هم جمعی همین گردان بودم. می بایست به رزمندگان منطقه عملیاتی مهران ملحق شویم. دوباره به منطقه اعزام شدیم. از دشت عباس به موسیان و دهلران و در نهایت مهران. شب نشده حمید شفیعی فرماندهی گردان دستور حرکت داد. پیاده راه افتادیم تا کنار رودخانه ی گاوی. حرکت آب رودخانه به سمت عراق بود و هر حرکتی مثل به هم خوردن آب یا گل آلوده شدن آن می توانست عراقی ها را از وجود ما با خبر کند. بعد از پنج شش ساعت راه رفتن، کنار رود دستور توقف داده شد. استراحت کردیم تا شب برسد. شب هفتم مرداد ۱۳۶۲ ، عملیات والفجر ۳. با محمد زینلی فرمانده گروهان و دو تای دیگر از بچه ها، اسلحه های مان را کنار هم ایستاده نگه داشتیم به شکل مخروط. چفیه ای انداختیم روی اسلحه ها و سایبان کوچکی درست کردیم. چهار نفری سرهای مان را گذاشتیم زیر این سایبان و بقیه تنمان زیر آفتاب بود. خستگی راه خواب را به چشمانم آورد… بیابان بزرگی پیش رویم بود. من در بیابان می رفتم. زمین زیر پایم پوشیده از مارهای کوچک و بزرگ و رنگارنگ بود. ترس نداشتم. نگران نبودم. همانطور می رفتم تا اینکه وارد منطقه ای شدم که مارهایش حالت تهاجمی داشتند. به من حمله کردند و مانند طناب از مچ پا تا دور گردنم پیچیدند. پیچیدنی با فشار. فشار مارها آنقدر زیاد بود که احساس کردم دارم خفه می شوم. از خواب پریدم. بدنم خیس عرق شده بود. سه برادر دیگر هم از خواب بیدار شدند. آن ها هم در این مدت کم، خواب دیده بودند. خواب هایی مشابه رؤیای من. باید منتظر تعبیر خواب هایمان می ماندیم.

      مرتضی عسکری آزاده ی دوران جنگ تحمیلی خاطره ی اسارت خود را این چنین بازگو می کند که به موقع در منطقه ای که قرار بود عملیات از آنجا شروع شود، مستقر شدیم. آنجا شب هایش هم گرم است، گرم و شرجی. گاه گاهی نسیم کوتاهی می وزید و صورتمان را نوازش می داد. بچه ها گروهی تشکیل داده بودند به نام «عاشورا» که داوطلب خوابیدن روی سیم های خاردار بودند. اگر اژدرهای بنگال که سیم های خاردار را منفجر می کنند، عمل نمی کردند، این بچه ها روی سیم های خاردار می خوابیدند تا نیروهای گردان از روی بدن آن ها رد شوند تا در اجرای عملیات وقفه پیش نیاید. رمز گفته شد. گردان قوی و پرقدرت به خط دشمن حمله کرد. خیلی زود درگیری شروع شد. خط مقدم دشمن شکسته شد. سنگرهای کمین را رد کردیم و رسیدیم به اولین کانال. کانال ۱/۵ متر عمق و ۸۰  سانتیمتر عرض داشت. کانال را گرفتیم. آنجا پر از صندوق های مهمات بود. مسیر هزار متری بعد از کانال اول ما را به کانال دوم رساند. هنوز تیرگی شب ادامه داشت، اما شعله های آتش اسلحه های دو طرف درگیر، گلوله های رسام و منورها منطقه را مثل روز روشن کرده بودند. نزدیکی های صبح بود. سپیده دمید. نماز صبح را در کانال دوم به چهار جهت خواندیم. با روشن شدن هوا و چیرگی روز بر شب عملیات، حقیقتی بر ما آشکار شد که تلخی اش از شیرینی پیروزی چند ساعته عملیات بیشتر بود. گردان های چپ و راست ما زمینگیر شده بودند و به کانال نرسیده بودند. ما از دو طرف مورد اصابت گلوله های مستقیم دشمن قرار داشتیم. عراقی ها حلقه محاصره گردان امام حسین (ع) را تنگ و تنگ تر می کردند. تلاش آن ها برای جدایی بین ما و دیگر نیروهای رزمنده خودی موفق بود. بچه های ما یکی یکی مثل برگ خزان در یک روز گرم تابستانی بر خاک کانال می افتادند و تشنه لب جان می دادند. در همین لحظه دو هلیکوپتر بر بالای سرمان ظاهر شد. آنها قصد هلی برد نیرو داشتند. یکی از هلیکوپترها توسط رزمنده ای اهل تسنن مورد هدف قرار گرفت و منفجر شد، اما هلیکوپتر دیگر از این فرصت استفاده کرد. نشست و نیروهایش را پیاده کرد. سربازهای تازه نفس دوان دوان در دشت پراکنده شدند. صحنه های پیش رو نگاه بچه ها را در هم تلاقی کرد. انگار می خواستیم از یکدیگر بپرسیم آیا کارمان در اینجا و در این کانال تمام است؟!

      دیگر مهمات لازم برای مقابله با دشمن در بساط نداشتیم. لوله تیربار بر اثر شلیک های زیاد از شدت آتش سرخ شده بود. در همین حین آر پی جی مسلحی دیدم. آن را برداشتم و روی شانه ام گذاشتم. خواستم شلیک کنم که یکی از بچه ها داد زد: « نزن!» ماشه را نچکاندم. آر پی جی را نگاه کردم، ناودانی آن بر اثر اصابت ترکش سوراخ شده بود. اگر شلیک می کردم، آتش عقبه ی آن خودم را هم می سوزاند. خورشید به وسط آسمان رسیده بود و گرم و سوزنده به بچه های گردان امام حسین (ع) که در کانال محاصره شده بودند، می تابید. عراقی ها همچنان به سمت ما می آمدند. دقیقه به دقیقه بر تعداد مجروح ها اضافه می شد. بعضی از بچه ها، آئین شهادت را به جا می آوردند. خود من هم مجروح بودم. اولین مجروحیتم بعد از گذشتن از میدان مین بود، نارنجک ساچمه ای منفجر شد و یکی از ساچمه ها توی ابرویم نشست. خون صورتم را فرا گرفت. احساسم این بود که چشمم ترکش خورده. چند تا ترکش هم در جای جای بدنم جا خوش کرده بودند؛ یکی توی ساق پا، یکی توی ساق دستم و یکی هم زیر چانه ام نشسته بود؛ وقتی زبانم را حرکت می دادم ترکش را حس می کردم. عراقی ها نزدیک و نزدیکتر می شدند. خون زیادی از بدن مجروح ها رفته بود. ضعف و گرسنگی ساعتها بود که به سراغمان آمده بود و ما چیزی برای خوردن نداشتیم. آذوقه مان ته کشیده بود. آخرین تماس با عقب گرفته شد. گفتند: تا شب صبر کنید.

      دو یا سه ساعت گذشت. در این بین به یاد رؤیای دیروز افتادم. اوراق شناسایی را از جیب درآوردم و زیر خاک پنهان کردم. بقیه بچه ها هم همین کار را کردند. دیگر بیسیم به دردمان نمی خورد. یکی از بچه ها با فاصله ی زیادی از خودمان آن را تله کرد. فرکانس هایش را به هم زد. چند نارنجک باقیمانده را ضامن کشید و زیر بیسیم گذاشت. انفجار آن، چند بعثی را به هلاکت رساند و مانع رسیدنشان به ما شد. بعثی ها وارد کانال شدند. از آن سر بهمان نزدیک می شدند، با لودر کانال را از خاک پر می کردند و می آمدند جلو. با این کار زخمی های نیمه جان در زیر خاک پنهان می شدند. یک تو رفتگی داخل دیواره ی کانال توجهم را جلب کرد. مثل طاقچه های خانه های روستایی. در خانه ی خودمان هم داشتیم. بهشان می گفتیم گنجه. خودم را به زحمت داخل آن کشاندم و پنهان شدم. یک جعبه خالی مهمات را هم مثل حفاظ جلوی خودم گرفتم. ضعف ناشی از نخوردن غذا و تشنگی و خونریزی زخم های بدنم توان نگه داشتن جعبه را به حداقل رسانده بود. عراقی ها را می دیدم که قدم به قدم به من نزدیک می شدند. کانال زیر پوتین های نحس و نجسشان ناله می کرد. نیروهای گردان امام حسین(ع) با گلوله های نیروهای بعثی انگار تسویه حساب می شدند. از شکاف تخته های جعبه مهمات که پیش رویم گرفته بودم حرکت سربازهای عراقی را می دیدم. می خندیدند. قهقهه های زشت، صورت های آفتاب خورده شان را زشت تر می کرد. ترس خودش را نشانم می داد. غربت و تنهایی چهره دردمند مادرم را پیش  چشمان بی رمقم آورد. ناگهان دلم برای او و خواهرها و برادرهایم تنگ شد. بوی نان داغ و تازه ای که مادرم از تنور درمی آورد و ماست خوش عطری که از مشک قهوه ای رنگ خیس توی کاسه ی لعابی می ریخت، در گرمای تهوع آور کانال به مشامم خورد و ضعفم را بیشتر کرد. در آن شلوغی و بگو و بخندهای سربازهای عراقی که هر لحظه نزدیک ترمی شدند، صدای شکم گرسنه ام را می شنیدم. بوی باروت و سوختگی پره های دماغم را می سوزاند. سرگیجه داشتم. ناگهان یکی از سربازها محکم به جعبه مهمات محافظ من کوبید. من که توان و طاقتم به آخر رسیده بود، جعبه را رها کردم و سرباز عراقی مرا دید. لحظه ای خیره نگاهم کرد. منهم نگاهش کردم. غیض داشت. شوره ی عرق، روی صورت سیاه رنگش از کنار شقیقه هایش تا زیر چانه، خط سفیدی انداخته بود. اسلحه اش رو به رویم بود. وقتی دید از جایم تکان نمی خورم، مرا از گنجه بیرون کشید و به سمت بالای کانال پرت کرد. با چند لگد که به همه جای بدنم فرود آمد، ترکش ها دردناک تر به محل های مجروح بدنم فشار آوردند. آخرین امیدهایم را در فضای ذهنم جمع کردم و با افکار خسته، همه ی سلول های مغزم را به خواندن نام پروردگار فرا خواندم. خدایا به فریادم برس یا غیاث المستغیثین. بالای کانال بچه ها را جمع کرده بودند. سی و چند نفر. چند تایی پیرمرد تقریباً بالای۶٠ سال. چند نفری هم نوجوان و کم سن مثل عباس نظری و حسین کریمی. به اینها می گفتند: «جیش شعبی، یعنی نیروهای مردمی»؛ بقیه را به چشم پاسدار نگاه می کردند. می گفتند: حرس خمینی. همه را روی زمین خواباندند، به صورت. قبل از آن پوتین ها را از پاها درآوردند و با بندهایشان دستهایمان را از پشت بستند. برای تیر خلاص آماده می شدیم. خدا می داند در درون کفر صدامی شان چه لذتی جریان داشت برای زدن یکی یکی ما، اما از خودم مطمئن بودم. شهادت برای من آرزوی نهائی بود. می توانستم در دقایقی کوتاه به دنیائی ملحق شوم که رضای پروردگار و صاحب نام گردانمان به دست می آمد. سعی می کردم صورتم را طوری روی زمین نگهدارم که پیشانی ام به حالت سجده نزدیک باشد. مرتب «یا اباعبدالله» می گفتم. در همین موقع یک افسر عراقی از پایین تپه بالا آمد و به نیروهای زیر دستی تشری نظامی زد. سربازها دست نگه داشتند و کلانش های آماده را از نزدیک سر ما عقب بردند. افسر عراقی ما را از روی زمین بلند کرد و اشاره به حرکت داد. هزار متر دشت پیش رویمان را با پاهای برهنه و بدن های کوفته و خسته پیمودیم. بعد از آن ما را سوار ایفا کردند و تحویل گروه دیگری دادند. کم کم از صحنه ی درگیری و جنگ دور می شدیم. چند جای دیگر هم ما را نگه داشتند. اما از آب و غذا خبری نبود. توقف آخر، دیر وقت شب بود که توی دَرِ بزرگ یک دیگ ، مقداری برنج خمیر و آب قرمز که خورش بود، پیش رویمان گذاشتند. دست هایمان را باز کردند تا غذا بخوریم، بعد از چند روز گرسنگی، با همان دست های خونی و خاک آلود، مواد مخلوطی را که نامش غذا بود، با ولع خوردیم. یک روز پس از اسارت به «زرباطیه» رسیدیم. در جایی مثل مرغداری ما را جا  دادند. اتاقی که هم حمام بود و هم دستشویی. هم محل خوابیدن و هم نشستن. با فشار سربازها، همگی ولو شدیم وسط اتاق. قبل از اینکه در ورودی بسته شود و تاریکی دیدمان را محدود کند، آثار خون های خشک شده و استفراغ مانده بر دیوارها، حال همه را از بد، بدتر کرد. در آهنی، پنجره ای کوچک داشت که رو به سرباز باز می شد. عراقی ها که رفتند، آخ و ناله ها شروع شد. همه مجروح بودیم. کتک خورده و زخمی از ترکش ها، رفتم سراغ نوجوان سیزده ساله ای که روحیه اش را هم از دست داده بود. سعی کردم به او امید بدهم که نورش در دل خودم هم کمرنگ بود. توقفمان در اینجا با بازجویی و سؤال و جواب همراه بود. از اول روز بردن و آوردن بچه ها شروع شد. چند تا را می بردند و می آوردند و بعد چند تای دیگر. نوبت من شد. چشم بسته مسافتی را رفتم. سرباز نزدیک اتاق چشمهایم را باز کرد. وارد شدم. اتاقی سه در چهار، پشت یک میز، فرمانده نشسته بود. سیگار می کشید. یک سرباز ایستاده بود. فرمانده به سرباز اشاره کرد که دست هایم را باز کند. نشستم روی صندلی رو به روی فرمانده. گفت: « چه کاره بودی؟»، گفتم: « امدادگر»، گفت: «چقدر سواد داری؟»، گفتم: « هیچی، بی سوادم.»، گفت: «اهل کجایی؟»، گفتم: «کرمان».

      جمله ی بعدی فرمانده را مترجم برایم ترجمه کرد. فرمانده می گوید تو پاسداری. مترجم، فارسی را خوب حرف می زد. گفت: اسیر قبلی گفته تو پاسداری. باز خود مترجم به من حالی کرد که این ترفند بازجوی است. به تو می گوید قبلی گفته تو پاسداری و به بعدی هم همین را می گوید. فرمانده پشت سر هم سؤال می کرد. گلوله ها را کی شلیک کرد؟ بی سیم را کی تله کرد؟ مکث های پشت سر هم من او را عصبانی کرد. سرباز با لگد محکم کوبید توی صورتم. درد با شدت توی سرم پیچید. خون از دماغم راه افتاد. مزه شوری خون به دهانم رسید. با پشت دست خون ها را پاک کردم و از جایم بلند شدم. از اتاق فرمانده که بیرون آمدم به نفر بعدی چند تا جمله رساندم تا با اطلاع بیشتر جواب دهد. دو روز اینجا بودیم. زمان را وقت غذا دادن ظهر می فهمیدیم که یک بیل برنج مثل گِل برایمان می آوردند، بدون آب. صبح روز سوم، دوباره ما را سوار ایفا کردند به سمت بغداد. تمام روز در راه بودیم. سربازها انگار به تفریح آمده بودند. توی کافه های بین راهی می ماندند و معطل می کردند. دست هایمان به تخته های دیواره ماشین بسته بودند. دو تا سرباز جلو و عقب ماشین محافظ بودند. کنار دست راننده یک افسر نشسته بود. شب باز هم ما را در یک اتاقک بدبو و کثیف جا دادند. پنج دقیقه برای دستشویی وقت می دادند، «مرافق خمس دقایق»؛ این جمله را که سرباز عراقی می گفت حالم بد می شد. از نظم و وقت و دقیق بودن همین پنچ دقیقه ها را می فهمیدند. بعثی ها از انسانیت بویی نبرده بودند. جان آدم ها برایشان مهم نبود. بین راه یکی از بچه های شیراز را که کمرش شکسته بود، از ماشین پرت کردند بیرون. مجروحی را هم که توان ایستادن یا پایین شدن از ماشین را نداشت، کنار جاده رها می کردند و می رفتند. از این عزیزان کسانی هستند که شاید هنوز در لیست مفقودین جنگی ما باشند و تا حالا هم هیچ خبری از ایشان به دست نیامده است. رسیدیم به مرکز فرماندهی استخبارات عراق. بغداد. پادگانی با در بزرگ نرده ای و تابلویی که بر سر در آن نصب شده بود. از ماشین که پیاده نشدیم؛ سربازها کابل به دست ما را به سمت پایین هل دادند. روی دست یا پا افتادیم روی زمین. پیش رویمان راهرویی بود که سربازها ساخته بودند. زیکزاکی ایستاده بودند و کابل به دست با باتوم، چوب و لوله انتظارمان را می کشیدند. بعثی ها طرز استقبالشان اینجوری بود. می بایست از میان اینها بگذریم. هر طور که می خواستی سر و صورت و تن خود را از ضربات سنگین و دردناک بگذرانی، نمیشد که نمیشد. گرسنه، تشنه، خسته و کوفته و خونین تن و صورت، وارد اتاقی شدیم؛ تقریباً تاریک. شب را تا صبح خواب رفتم یا بیهوش شدم، چیزی یادم نیست. صبح روز بعد در باز شد. شروع کردند به بیرون بردن بچه ها، یکی یکی برای بازجویی. فاصله تا محل بازجویی ۲۰۰ متر بود. نوبت من که شد چشمم را بستند. سرباز می گفت سر پایین روی زمین را نگاه کن، توی اتاق بازجویی دستهایم را باز کردند و چشمهایم را. نشستم روی صندلی. رو به رویم بازجو نشسته بود. سیگار تعارفم کرد. جوابش را ندادم. پرسید: اسمت چیه؟ شهرتت چیه؟ نیروی چه یگانی بودی؟ سؤال پشت سؤال. مترجم که بعداً اسمش را فهمیدم، ملا صالح بود؛ در عین حالی که ترجمه می کرد با زبان فارسی سعی می کرد به من روحیه بدهد. می گفت: این ایام تمام می شود. از اینجا شما را می برند اردوگاه. آنجا صلیب سرخ می آید. بازجو هنوز سؤال می کرد: تو پاسداری؟ گفتم: نه. از جواب های سربالایی که می دادم، عصبانی شد. به سربازی که نزدیک من ایستاده بود، اشاره کرد. او با دست های سنگینش چپ و راست چند تا سیلی توی سر و صورت و گوشم خواباند. از بین لب ها و دندان هایم خون سرازیر شد. بازجو دوباره پرسید: تو جبهه چه کاره بودی؟ گفتم: من امداد گرم. باز عصبانی شد. گفت: تو دروغگویی. بازجو دستور داد تا مرا ببرند و بعدی را بیاورند. رفت و برگشت یکی دو تا از بچه ها طول کشید. می گفتند فرمانده رفته چایی بخورد یا وقت صبحانه اش هست. اینجا یک وعده غذا می دادند و آب هم توی آفتابه می آوردند. شب که شد سربازی توی یک دلو پلاستیکی مشکی آب آورد. گفت: زود بخورید می خواهم ظرف را ببرم. انگار دلش برایمان سوخته بود. خوابیدیم. صبح روز بعد دوباره بازجویی تکرار شد و کتک ها هم تکرار شد. عراقی می گفت تا راستش را نگویید نمی گذارم بروید. یادم نیست چند روز طول کشید، ولی یادم هست که چه بر روزگارمان آوردند. وقتی آتش سیگارهایشان را روی بدن من و دوستانم خاموش می کردند، به یاد ندارم که آخ گفته باشیم. پوست بدن ها که می سوخت صداهایی شنیده می شد: «یا حسین». محاسن پیرمرد جمع مان را با آتش فندک سوزاندند. دندان های مصنوعی اش را هم گرفتند. با نگاه به یکدیگر یاد آوری کردیم که این اول راه است و ما باید مقاوم باشیم. یادم نمی آید که یکی از ما حرفی خلاف ایده و آرمان های نظام و کشورمان بر زبان آورده باشد. وقتی ما را از استخبارات دژبان مرکزی وزارت دفاع و اتاق های فلزی به سمت اردوگاه حرکت دادند، وضعیت ظاهری نامناسبی داشتیم، پای برهنه با یک زیرپوش پاره و خونی که تن پوشمان به حساب می آمد ما را سوار ایفا کردند. در هر ماشین چهار یا شش نفر را با فاصله می نشاندند. چهار سرباز هم جلوی در نشستند. دستهایمان را از پشت به میله های ماشین بسته بودند تا رسیدن به اردوگاه، از هر منطقه ای از شهرهای مسیر که رد می شدیم، تعدادی از مردم عراق به استقبال مان می آمدند. یکی با چوب می زد، یکی سنگ پرت می کرد، یکی دمپایی هایش را در می آورد و به سمت ما می فرستاد. تازه به این ها بسنده نمی کردند، سوزن و چیزهای نوک تیز در بدنمان فرو می کردند. چشمهایمان را بسته بودند. زبانشان را هم نمی فهمیدیم، اما از فریاد زدنهایشان می شد فهمید که فحش هم نثارمان می کنند.

     بالاخره ماشین ایستاد. با صدای باز شدن در فلزی، معلوم بود که به اردوگاه رسیده ایم. ماشین ها پشت سر هم وارد محوطه شدند. نوار مشکی را که از روی چشم ها برداشتند، فضایی جدید در مقابل دیدگان ما ظاهر شد. ۵۰ الی ۶۰ سرباز به ردیف ایستاده بودند. با چوب، لوله، کمربند، فانسقه و باتوم به دست. می بایست از این صف ۲۰۰ متری سان رسمی ببینیم. یکی یکی ما را از ایفا پرت کردند پایین. سربازها شروع کردن به زدن. هیچ پناهی نداشتیم و هیچ راه گریزی نبود. می بایست تا آخر راهروی ضرب و شتم را در زیر ضربه های سخت و ناجوانمردانه برویم. آن قدر درد و زخم داشتم که تا رسیدن به زندان های اردوگاه به اطرافم نگاه نکردم. به زخم های تن خودم و دوستانم فکر می کردم. از ترکش های جبهه ی نبرد که هنوز جا خوش بدن ها بودند تا زخم های شکنجه های بعثی در استخبارات و تا زخم هایی از سوی مردم عراق در طول راه و حالا هم عبور از تونل وحشت. سرم درد می کرد. تنم کوفته بود. دهانم مزه خون می داد. پاهایم رمق نداشت. گرسنه و تشنه. در یک ساختمان بتونی نمناک حبس شدیم. اولین روزهای زندگی جدید در زندان شروع شد. زندان تماماً از بتون ساخته شده بود. دیوارهای بتنی، کف بتنی و سقف هم پوشش بتنی داشت. کف زندان خیس بود. بوی تعفن آزار دهنده، حالمان را به هم می زد. روی دیوارها آثار خون بود. قبل از ما حتماً خیلی از بچه ها آمده و رفته بودند. صدایی جز ناله و آه از کسی شنیده نمی شد. درد به جان همه چنگ انداخته بود. بابا علی هم که سنی ازش گذشته بود، دیگر توان ناله نداشت. «اکبر شیروانی» مسن و «عباس نظری» نوجوان بود. چهره درهم می کشیدند و بی صدا، درد زخم ها و کتک ها را تحمل می کردند. حسین کریمی، حمید اسماعیلی و خودم. سی نفر بودیم. کجا هستیم؟ چرا هستیم و کجا باید برویم و دیگر اسراء کجا هستند؟ سؤال هایی بود که به ذهن مان می آمد، ولی کسی پاسخگو نبود. در روز فضای زندان نوری نداشت. آمد و شد روز و شب را با آمدن سربازها می فهمیدیم. نمازمان را بدون دانستن وقت و زمان می خواندیم. بعد از یک هفته، ما سی نفر را بین اتاق های اردوگاه تقسیم کردند. این آغاز مرحله ی اصلی اسارت بود. بچه های  پیشکسوت، صرفنظر از اینکه ما از چه شهری آمده ایم و وابسته به کدام لشکر هستیم، به تیمار و درمان روحی و جسمی ما مشغول شدند. من و سه نفر دیگر از بچه ها را به اتاقی بردند که ۲۵۰ نفر در آن محبوس بودند. برادرها راه و رسم پذیرایی را خوب به جا آوردند. اولش با آب گرم دست و پاهای خونی ما را شستند. جای زخم ها را هم پانسمان کردند، زخم هایی که خود به خود داشتند خوب می شدند. در این اتاق سهم هر اسیر یک و نیم موزائیک جا بود. اندازه ۴۰ در۴۰. یعنی یک پتو را دولا می کردیم و می شد جای هر نفر. برای خوابیدن پایمان می خورد توی سر نفر پایینی. برای غلت خوردن هم همدیگر را خبر می کردیم. یک روز آمدند و برای ما چهار نفر لباس نو آوردند، زیر پیراهنی، بلوز و شلوار ارتشی، جوراب و پتوی نو. معلوم شد به زودی صلیب سرخ برای بازدید به اردوگاه می آید. هرچند ماه یک بار صلیب سرخ می آمد. سه تا خانم بودند. بیشتر به عنوان پزشک و روانشناس. اوضاع روانی بچه های اسیر را می پرسیدند و می سنجیدند. از اسرای جدید امضاء و آدرس می گرفتند و ثبت می کردند. بعد از آنکه دو ماه از اسارت ما گذشت، ثبت صلیب سرخ شدیم.

    از استقرار ما در اردوگاه زمانی می گذشت. پس از مدتی قانونی را رونمایی کردند که اسراء باید نام و نام فامیل و نوع عضویت خودشان را در میان نیروهای مسلح ایران، روی جیب سمت چپ لباسشان بنویسند. بیشتر ترسشان از این بود که خودشان گرفتار فریب بچه های ایرانی که از هوش سرشاری برخوردار بودند، نشوند. من به همه ی چهار اردوگاه موصل؛ یک، دو، سه و چهار، رفته بودم. در هر یک از این جاها چند وقتی با همین قانون بعثی ها آن ها را سر کار می گذاشتم. روی جیب لباسم اسمم را نوشته بودم: مرتضی عسکری ـ بسیجی! سرباز عراقی اولش می پرسید: أًنت عسکری او بسیجی؟ می گفتم: من بسیجی هستم. می گفت: لیش تکتب اٍهنا عسکری و بسیجی لِما ذا شِنُو قضیه؟ برای چی روی لباست نوشتی ارتشی و بسیجی، جریان چیه؟ سرباز عراقی وقتی عقلش به آنچه می دید قد نمی داد، می گفت: والله اًنت حرس خمینی. به خدا تو پاسدار خمینی هستی…، به همین دلیل اسمت در لیست اکبر کلوچی به ثبت رسیده و از همان روز اول که وارد اردوگاه شدی به ما گفتند که مواظب این اسیر باشید تا کلاه سرتان نرود!

      چند روز اذیت کردن عراقی ها کافی بود. یک روز قبل از اینکه درگیری های لفظی ما به جای باریک برسد، تقاضای مترجم کردم. به او گفتم: «چه کار کنم که ما حرف هم را نمی فهمیم. من اسم فامیلم عسکری هست و رتبه ام بسیجی.» سرباز عراقی وقتی فهمید باز رو دست خورده است، چند تا مشت و لگد سنگین به من زد و با عصبانیت گفت: «باز هم تو سر ما کلاه گذاشتی … باشد. بَعدیِن عُقوبَت شَدید.. در آینده مجازات شدیدی در انتظار توست.» داشتن خودکار و قلم کاغذ ممنوع بود. مجازات شدیدی هم داشت. مسئول نگهداری اقلام ممنوعه بودم. یک روز سوت آمار زدند. آمدند توی اتاق ما. هفت تا خودکار داشتم. دوستان نگران خودکارها و محل اختفای آن ها بودند. هر اتاق یک کوزه سفالی داشت که به آن «حبانه» می‌گفتند. در آن آب می ریختیم تا کمی خنک شود. حکم آبسردکن را داشت. این حبانه روی یک پایه فلزی مستقر می شد. برای اینکه کمتر به حبانه ضربه بخورد یک تکه شیلنگ را دور میله های فلزی بسته بودم. میله های خودکار را در می‌آوردم توی این شیلنگ جاسازی می‌کردم. سربازها که داخل آمدند، ارشد اتاق با زیرکی پتویی را کنار سه پایه پهن کرد و مافوق سربازها را دعوت به نشستن کرد. گروهبان عراقی روی پتو نشست و به سه پایه تکیه داد. از همان اول شروع کردم ذکر خواندن. نشستم صف اول و چشم دوختم به حبانه. دل توی دلم نبود. سربازها همه جا را تفتیش می کردند. ناگهان شیلنگ دور سه پایه توجه مرا جلب کرد. دو تا از میله های خودکار از مخفیگاه خود بیرون زده بودند. هر بار که گروهبان تکیه اش را به حبانه بیشتر می‌کرد، او را قلقلک می دادند و بر روی لباسش خط می کشیدند. خنده ام گرفته بود. می ترسیدم گروهبان متوجه خنده ام بشود و علت را بپرسد و من چه می توانستم بگویم، اگر هم لو می رفتم که دیگر هیچ. چند روز انفرادی را مهمان بودم. طاقت آوردم. چشم از صحنه برداشتم تا بازرسی تمام شد. وقتی سربازها از اتاق خارج می شدند، پشت لباس گروهبان چند خط کج و معوج خودنمایی می کرد. بچه های اتاق مثل ترکیدن بمب زدند زیر خنده. عراقی‌ها از اتاق دور شده بودند. صدای خنده ما را نشنیدند. این بار خودکارها سالم ماندند. یکی از بهانه های عراقی ها داشتن جزوه‌ های دعا بود. هیچ کاغذی در اختیار ما نبود. آن ها حتی بسته های کاغذی پودر رختشویی را از ما می گرفتند تا ما نتوانیم به عنوان کاغذ از آن ها برای نوشتن استفاده کنیم. قرار شد بچه های دعاخوان، ادعیه را حفظ کنند تا جزوه های دعا جمع‌ آوری شود و حساسیت عراقی ها کم شود. یک پنجشنبه شبی داشتم دعای کمیل می خواندم که سرباز عراقی از غفلت نگهبان استفاده کرد و خودش را به پنجره رساند و اسم مرا یادداشت کرد. فردای آن روز مرا صدا زدند و توسط افسر اردوگاه محکوم شدم به چند روز انفرادی با اعمال شاقه. آنجا مدام از من جزوی دعا می خواستند و من می گفتم چنین چیزی ندارم. تا اینکه فرمانده اردوگاه آمد و گفت: مگر تو دعای کمیل نمی خواندی؟! گفتم: بله. گفت: پس چرا جزوه را نمی دهی؟ گفتم: من دعا را از حفظ می خوانم. فرمانده رو به سرباز کرد و گفت: ما نمی توانیم دعا را از ذهن و اندیشه ی این ها پاک کنیم و بعد هم رفتند. در اردوگاه تئاتر هم اجرا می کردیم. هم فکری می شد و متنی را آماده کردیم و می بردیم روی صحنه. برای اجرای نمایش به وسایل بازی و بازیگر و دکور نیاز بود. همه را با ذوق و سلیقه یکی یکی بچه های فرهنگی مهیا می کردند. بعضی از برنامه ها به خاطر نیاز به مکان مناسب و بزرگ تر، اردوگاهی برگزار می شد. یک بار داشتیم آماده می شدیم برای اجرای یک تئاتر. دکور صحنه این نمایش پنجره فولاد حرم امام رضا (ع) بود، چون این قصه در آن مکان روایت می شد. نقش گنبد و گلدسته حرم امام رضا(ع) روی چند پتو نقاشی شد. برای تهیه پنجره فولاد، حاشیه زرد رنگ پتوها را که ۲۰ سانتیمتر عرض داشت، جدا کردیم. هر یک از ما سه پتو داشت و از این حاشیه ها کم نمی آمد. حاشیه را باز کردیم، مثل طناب تابیدیم و به صورت مشبک و سوراخ سوراخ بافتیم. چند تا از بچه های جنوبی که تخصص توربافی داشتند، زحمت بافت پنجره فولاد را کشیدند. عراقی ها برای سر در آوردن از کار ما، هر وقت دلشان می خواست می آمدند تفتیش. بچه ها گاهی وقت ها برای عادی نشان دادن فعالیت ها، حتی مجبور بودند لباس های اجرای نمایش را دربیاورند، صحنه را جمع کنند و همه چیز را معمولی نشان دهند. برای همین آماده کردن یک برنامه شاید چند روز طول می کشید. اجرا اتاق به اتاق بود. اجرای آخر را می گذاشتیم برای اتاق آخری که همه پنجره هایش رو به مقر بعثی ها بود به جز در ورودی، اگر نمایش لو می رفت آخرین برنامه بود و بقیه لااقل استفاده کرده بودند. نمایش ما با روایت زندگی یک مادر شروع می شد که سه فرزند یتیم داشت و از پس مخارج بزرگ کردن آن ها برنمی آمد. او از سر اجبار دو تا از پسرهایش را به یک سرمایه دار که فرزندی نداشت، می سپارد. این مادر هر چند وقت به بچه هایش از راه دور سر می زد و از حالشان با خبر می شد تا اینکه خانواده ی پسرهایش از آن مکان می روند و او از دیدن فرزندانش محروم می شود. این مادر در اوج استیصال نهایتاً به مشهد مقدس می رود و به امام رضا(ع) متوسل می شود. اشک می ریزد و التماس می کند تا اینکه دعا و نیازش در پشت پنجره فولاد قبول می شود و فراقش با عنایت حضرت امام رضا (ع) پایان می یابد و او به وصال پسرهایش می رسد و دوباره آن ها یک خانواده می شوند. در آخرین اجرا و در آخرین اتاق، وقتی پنجره ی فولاد بالا رفت و مادر توانست پسرهایش را ببیند، مداح خوش صدا، فضای غریبانه ی ما را امام رضایی کرده بود، ناگهان سربازها وارد شدند و پنجره فولاد، گنبد و گلدسته ها را جمع کردند و به مقر خودشان بردند و بچه ها را به اتاق های خودشان فرستادند. از قاب پنجره اتفاق های بعدی را نظاره می کردم . عراقی ها ماکت حرم آقا امام رضا(ع) و پنجره فولاد را به دیوار محل استقرار خودشان نصب کردند و از اردوگاه های دیگر هم گاهی برای تماشای آن می آمدند. اردوگاه غمگین بود. حال خوش زیارت امام رضا (ع) و اشک هایی که با یاد امام غریب می ریختیم حتی نگهبان اتاقمان را هم گریان کرده بود، سینه ها از غم دلتنگی به درد آمده بود. در تنهایی مان به این فکر می کردیم حالا چه خواهد شد؟ چگونه مجازات می شویم؟ چند روز؟ اجرای تونل وحشت کمترین شکنجه ی ما بود که خودمان را برای آن آماده می کردیم. ناگهان چند سرباز آمدند و خواستار معرفی صاحب این کارهای تبلیغی شدند. در کمال ناباوری یکی از بچه های بهبهان بلند شد و همه ی مسئولیت را یک جا پذیرفت و با سربازها رفت. کاری از دست هیچ کس برنمی آمد و تنها راه توسل به ائمه بود که از سوی بچه ها شروع شد. آرزوی همه این بود که دوست ایثارگر ما را به بغداد نبرند و در همین اردوگاه مجازاتش کنند. به بغداد بردن همان و هیچ  وقت برنگشتن همان. یک هفته نگذشته بود که دوست بهبهانی ما با آثار شکنجه اما پنجره فولاد سالم به دست، به اتاق برگشت. گفتم: چی گفتی که هم خودت برگشتی هم پنجره فولاد را آوردی؟ گفت: به عراقی ها گفتم ما شیعه ها رسمی داریم به نام نذر. من تنها فرزند مادرم هستم. بقیه خواهرها و برادرهایم فوت کرده اند. مادرم برای سلامتی من نذر داشت که مرا هر ساله به مشهد ببرد و ۱۰روز به پنجره فولاد ببندد تا من زنده بمانم. حالا در اسارت باید خودم این نذر را انجام دهم. تازه هنوز دو روز از ۱۰روز مانده. باید ۱۰شب این پنجره را روی خودم بیندازم. آنها هم اجازه دادند تا ۲ روز دیگر نذرم را هم انجام دهم. به همین سادگی. ختم به خیر شدن این قضیه یکی از ده ها عنایت آقا امام رضا (ع) بود که در هر زمان شامل حال ما می شد. امام رضا (ع) با ما بود. ما تنها نبودیم. 

      در روزنامه های خودشان که می دادند برای مطالعه، نوشته بودند اسیرهای ایرانی را به زیارت کربلا می برند.  خبر ظاهراً خوشحال کننده بود، اما از عراقی ها دروغ زیاد شنیده بودیم و باورمان نمی شد. یکی از سربازها گفت: “راست است و می خواهند اسرا را به زیارت ببرند”. از بیمارستان هم خبر رسید که تشرف از اردوگاه های دیگر شروع شده است. وقتی فرمانده اردوگاه مستقیم خبر زیارت کربلا را به ما داد، گفتیم: “نه، ما نمی خواهیم برویم زیارت”. برای بار دوم هم گفتیم نه! بار سوم فرمانده عراقی گفت: “جریان چیه؟ شما زیر شکنجه « حسین، حسین» می گوئید. تاسوعا و عاشورا از دست شما و عزاداریهایتان آسایش نداریم، چیه که حالا نمی خواهید به زیارت حسین علیه السلام بروید؟” گفتیم: “شرط داریم.” گفت: “چه شرطی؟” گفتیم: “تبلیغ نباشد. نه صوتی نه تصویری، حتی عکس هم پشت خودروها نچسبانید. دوربین نباشد. عکس برای یادگاری هم نمی خواهیم.” گفت: “دوربین به خودتان می دهیم عکس بگیرید بدهید مأموران صلیب سرخ بفرستند برای خانواده هاتان.” گفتیم: “این را هم نمی خواهیم.”

      در آخر قبول کردند و گفتند: “به کربلا بروید ما همه ی شرایط شما را قبول داریم. بچه ها راضی نشدند و گفتند که باید تعهد کتبی بدهید. ستوان فضیل مأمور استخبارات کتباً تعهد داد که شرایط برای ما مهیا بشود، با امضاء! یکی از دوستان زرنگی کرد و از روی متن تعهد خیلی طبیعی رونویسی کرد، حتی امضاء فضیل را هم کپی کرد. خیلی دقیق!” چهارصد نفر با چند اتوبوس راهی کربلا شدیم. پرده های اتوبوس پایین بودند و سربازها اجازه بیرون نگاه کردن را به ما نمی دادند، اما ما از فرصت استفاده می کردیم و از لای پرده ها، چشم انداز جاده را از چشم می گذراندیم. هر گنبد و گلدسته ای که می دیدیم اشک فراقمان در می آمد و گریه می کردیم. هق هق دوستان و سرها در گریبان بغض و اندوه، حتی بعثی ها را منقلب می کرد. دیدن صحن و سرای حرم مولا «اباعبدالله» وصف شدنی نیست. بغض کرده بودم. زیارت نامه می خواندم. همه را از حفظ هستم. همه مان حفظ هستیم. خادمی سعی می کند به سختی برای ما زیارت نامه بخواند، اما بچه ها همه حفظند و برای او صحنه ی شرمندگی درست می شود. «حسین غریب»، ما هم غریبیم. بغض و اشک به هم کمک می کنند تا ما نتوانیم خوب حرف بزنیم. «یاحسین» از درونمان آگاهی. حرف های گفتنی زیاد داریم اما گریه می کنیم که سخت به توجه شما محتاجیم. بچه ها برای مولایشان عریضه آورده اند؛ نام پدر و مادر خودشان را نوشتند و در ضریح می انداختند. عکس دوستان شهیدشان را بر قفل های طلایی ضریح شش گوشه امام حسین علیه السلام می کشند و تبرک می گیرند. با چشمان خودم دیدم سرباز عراقی همراهان در گوشه ای از حرم به دور از دید مأمورهای استخبارات، آرام آرام اشک می ریخت. زمان اندک بود و عقده ها بی شمار. صبورهای زمانه در پیشگاه امام شهیدشان که استقامت را به آن ها آموخته بود، ضجه و ناله زدند و برای روزهای آینده ی اسارت، توان مقاومت طلب نمودند. به زیارت حضرت علی (ع) در نجف هم مشرف شدیم. توفیق عرض ادب به ساحت حضرت عباس (ع) هم نصیبمان شد. اینجا برای زیارت راحت تر بودیم. وقت بیشتری هم برای درد دل با « آقا ابوالفضل» و دعا و مناجات داشتیم. با این حال خیلی زود همه چیز تمام شد و کمتر از ۴٨ ساعت با کوله باری از عزت و آزادگی به اردوگاه برگشتیم. بعد از اعزام آخرین گروه اردوگاه به زیارت کربلا، ستوان فضیل تعهدنامه را گرفت و پاره کرد. در بین راه هم عکس صدام ـ علیه لعنه ـ را به شیشه اتوبوس چسبانده بود، یعنی نقض تعهدنامه از طرف عراقی ها. این کار او با مخالفت بچه های زائر رو به رو شد. عراقی ها عکس را برداشتند. حین این اقدام، گوشه ی عکس پاره شد. برای همین به مأموران استخبارات گزارش دادند که ایرانی ها آن را پاره کرده اند. بعد از سفر زیارتی هفت نفر از دوستان ما را که دو نفرشان کرمانی بودند، به عنوان ارتکاب جرم به بغداد بردند. ما اعتراض کردیم و فرمانده ارشد اردوگاه های موصل به اردوگاه آمد. علت اعتراض را پرسیدند و ما پاسخ دادیم. فرمانده گفت: “شما عکس رئیس را پاره کرده اید. توقع دارید با شما چکار کنیم؟”

      نماینده ما گفت: “ما گفته بودیم زیارت نمی رویم ولی شما اصرار کردید. فضیل تعهد کتبی داد که کارهایی که جنبه تبلیغات داشته باشد، انجام ندهد.” فرمانده با تعجب گفت: “تعهدنامه!” فضیل گوشه ای ایستاده بود. جلو آمد و احترام نظامی گذاشت: “سیدی، هذا کذب آخر. ِانهم کُلُهم کاذب. این هم دروغی دیگر. این ها همه شان دروغگویان حرفه ای هستند.”  اما ارشد ما برگ برنده ی خودش را رو کرد و رونوشت تعهدنامه را با امضاء تحویل ارشد عراقی داد. فضیل دست و پای خود را گم کرده بود. فرمانده او را به باد ناسزا گرفت و از اردوگاه بیرون کرد. بعدها دوستانی که در انفرادی وزارت دفاع اسیر بودند، گفتند: “فضیل را بدون لباس نظامی و درجه دیده اند که مثل یک آبدارچی رفت و آمد می کند. او فکر هوشمندی و زیرکی ایرانی ها را نکرده بود. نه او که ارباب هایش هم هیچوقت قدرت بالای هوش و ذکاوت ایرانی را باور نکردند و جدی نگرفتند.” اردوگاه میدان گاهی بزرگ داشت، چهار طرف مسیر آمد و شد بود. بقیه محوطه خاکی بود. به ابتکار چند تا از بچه ها قسمت خاکی باغچه شده بود و در آن سبزی و صیفی جات می کاشتند. دور تا دور اردوگاه، اتاق های استقرار عزیزان اسیر بود. درمانگاه در قسمتی از اردوگاه، مقر عراقی ها روبه رو و زمینی برای بازی فوتبال و والیبال. قسمت دیگری از اردوگاه زندان بود که می گفتند: «سِجن».

      تنبیه های داخلی اسرا که منجر به حبس  می شد، در این قسمت بود. ساختمانی تمام بتون و بدون هیچ روزنه ای به بیرون. فضای داخلی آن چنان متعفن و بد بود بود که گاهی نفس کشیدن در آن محیط سخت می شد. برای همین اکثر وقت ها پشت در ورودی می ایستادیم تا شاید هوایی تازه به مشام برسد. دیوارها و زمین زندان به خون عزیزانی که اینجا آمده و رفته بوند، آغشته بود. روزی سه بار هم کف دیوارها را آب پاشی و مرطوب می کردند که به تشدید بوی تعفن کمک می کرد. جلوی فضای زندان جویی بود خاکی به طول پانزده متر. اکثر وقت ها این نهر مانند از آب و گل پر بود. روزهای انفرادی با شکنجه های مخصوص خودش شروع می شد. نگهبان ها هم به تناسب حال و احوال خودشان روش هایشان فرق می کرد. وقت آزار و اذیت ما قبل از آزاد باش بچه های اردوگاه بود. همیشه چند نفری در زندان انفرادی به سر می بردند. اول صبح نگهبان عراقی، ما را مجبور می کرد سینه خیز داخل گل جوی جلوی زندان برویم. صبح های سرد زمستان این آب و گل یخ زده بود. سرباز بعثی با تمام هیکلش روی من می نشست تا بیشتر در آن فرو بروم. چند دقیقه ای که سینه و صورت ما با گل یخ زده تماس داشت، آنچنان سخت و دردناک می گذشت که بیانش سخت تر است. سرباز عراقی به خودش حق می داد هر جور می خواهد با ما رفتار کند. او گل برمی داشت و در چشم و گوش و بینی ما فرو می کرد. آن ها بعد از این رفتارهای غیرانسانی ما را به وسط میدان گاهی می بردند و می بایست با تن سرد و خیس روی انگشت شست، دور خودمان بچرخیم؛ آنقدر که حالمان به هم می خورد و به زمین می افتادیم. جسم کم جان ما را به زندان بر می گرداندند با لباس های خیس و گلی، لباس هایی که از اول اسارت تا آخر به تن داشتیم. بعد نوبت آزاد باش بچه های اردوگاه بود. آن ها هیچ وقت از آزار و اذیتهایی که به ما می کردند، با خبر نمی شدند. بعثی ها نزدیک ماه محرم به اردوگاه می آمدند و میکروب ضعیف شده ای را که در داخل سرنگ های ۲۵ سی سی داشتند، به بدنمان تزریق می کردند. محتویات هر سرنگ هم برای ۲۰ بازو بود. بدون پنبه و الکل و ضد عفونی. سوزن سرنگ در بازوی آخرین نفر فرو نمی رفت و سرباز عراقی با مشت روی آن می کوبید تا در بدن فرو رود، پس از تزریق تب و لرز در بدن شروع می شد؛ شدت این تب بستگی به تحمل و توان جسمی شخص و مقدار میکروب وارد شده داشت. ضعف جسمانی و درد بازو مانع از حال و هوای عزاداری و سینه زدن در رثای آقا ابا عبدالله علیه السلام می شد. بچه ها می نشستند و با دست چپ بر سینه می زدند و عزاداری می کردند. در سال های بعد خودمان بازوی دست های چپ را جلو می آوردیم تا دست راستمان برای سوگواری سالم بماند. عراقی ها همه نوع ترفندی می بستند تا از عزاداری حسینی ما جلوگیری کنند. عاقبت فرمانده عراقی گفت: « الحسین عرب و نَحنّ عرب، خالفَنا و نحن قتله. انتم مجوس و انتم عجم. لِما ذا تُبکون لِلحسین و اولاده و انصاره. حسین (علیه السلام) عرب بود و ما هم عرب، با ما مخالفت کرد ما هم او را کشتیم. شما آتش پرست هستید و فارس. به چه دلیل برای حسین (علیه السلام) و فرزندان و یارانش گریه و زاری می کنید؟»

      زیارت عاشورا خواندن ها و دعاهای توسل به ما روحیه می داد. در تحمل سختی ها یار و یاور ما بودند و در تنگناها و بن بست ها راه گشا. دعا می خواندیم و شفا می گرفتیم. دعا می خواندیم و برای ماه های متوالی انرژی های مثبت در وجودمان جایگزین غم ها و فراق ها و تنهایی ها می شد. یکی از بچه ها دید خیلی ضعیفی داشت. قرآن که می خواست بخواند، آنقدر کتاب قرآن را نزدیک چشمهایش می برد که بینی اش با خط های قرآن مماس می شد. دکترهای صلیب سرخ او را دیدند و معاینه کردند و گفتند که او باید برای معالجه برود بیمارستان موصل. موصل و بیمارستان آن خودشان غصه ای بودند. هر کس آنجا می رفت سالم که نمی شد هیچ، زخمی هم بر زخمهایش اضافه می شد. برادری را با درد پا بردند موصل، وقتی برگشت یک پایش را قطع کرده بودند. کسی که کمی ضعف چشم داشت، بی بهانه چشمش را از حدقه در آورده بودند. دوست کم بینای ما حاضر نشد به موصل برود. آخرین معاینه دکترهای صلیب سرخ، حال او را بدتر کرد، چی بهش گفته بودند، به ما نگفت ولی با هر حرکتی اشک از چشمانش سرازیر می شد و حال ما را هم بدتر می کرد. شبی زیارت عاشورا خواندیم. همه با هم. من می خواندم. بچه ها آرام آرام اشک می ریختند و مناجات می کردند. زیارتمان در فضای غریبانه اتاقی از اتاق های اردوگاه، تا آسمان رفت و نسیم خوش فرشته ها را به مشام یکایک ما رساند. همه حس خوبی داشتیم. صبح روز بعد برادر کم بینا بدون عینک و به راحتی قرآن می خواند. خبر در اردوگاه پیچید و به گوش عراقی ها رسید. دکتر عراقی او را معاینه کرد. چشم پزشک بود. چیزی دستگیرش نشد. پزشک های صلیب آمدند و متعجب شدند. چشمان برادرمان هیچ عیبی نداشت. گفت: “ما فقط دعا خواندیم.” صلیبی ها حرفی برای گفتن نداشتند. فقط به رسم خودشان احترام گذاشتند و رفتند. تلویزیون ۲۶ اینج آوردند داخل تاق و می گفتند تا حالا از اینها دیده اید… به این می گویند تلویزیون، ما اما تلویزیون نمی خواستیم. برای همین جعبه های جادویی یکی از پس دیگری خراب می شدند و می آمدند و آن ها را می بردند تعمیرگاه. تعمیرکار گفته بود این تلویزیون ها همه مثل هم سوخته، چه بلایی سرشان آمده؟ پاسخ ما به عراقی ها جالب تر از کاری بود که می کردیم: ما از اینها تا حالا ندیده ایم، نمی دانستیم هر وقت داغ می شوند چه کار کنیم برای همین با آب خنک شان می کردیم. ترفند عراقی ها برای به سر و صدا در آوردن اعصاب و روان ما تمامی نداشت. اوایل در فضای باز اردوگاه صداهای بلند و نامتعارف از بلندگوها راه می انداختند تا ما را عصبی کنند، بعد هم بهانه ای برای تنبیه ما دست خودشان بیاید. بعدش آمدند تو اتاق ها سیم کشی کردند و دو تا باند دیواری گذاشتند. هر وقت دلشان می خواست سر و صدا راه می انداختند و موسیقی مبتذل پخش می کردند. وقت و بی وقت. ما روی باندها را با روپوش های ضخیم مثل چند تا حوله می پوشاندیم تا صدا مخدوش شود و نامفهوم. آزارش کم می شد، اما این کار ما لو رفت. چون احتیاج به نگهبان داشتیم. یک وقتهایی هم سوزنی را ماهرانه بین دو سیم قرار می دادیم و صدا به طور کامل قطع می شد. این روش نیاز به نگهبان نداشت و قطعی سیم پشت در ورودی صورت می گرفت و موقع باز شدن در به چشم نمی آمد. یک روز سرهنگ عراقی مرا به اتاق معروف شکنجه در اردوگاه، صدا زد. وقتی رفتم، سلام کردم و مؤدب ایستادم. فرمانده عراقی حرف هایش انگار آماده بودند، گفت: “اَگد و لا تهجی، اَقعُد و لاتُکلم، لا سلام و لا کلام. بنشین و صحبت نباشد. سلام بی سلام. حرف بی حرف فقط با دقت پاسخ بده.” اطلاعات خوبی از من داشت، مثل صفحه ی اول  شناسنامه و حتی محل آموزشم در شهر کرمان را می دانست. اطلاعاتش را تأیید کردم به جز محل آموزشم را. من خودم را از اول اسارت امدادگر معرفی کرده بودم، پس جای نظامی آموزش ندیده بودم! گفتم: من حتی از پرستاری هم چیزی نمی دانم، فقط وظیفه ام حمل مجروح و انتقال آن ها به خط دوم یا آمبولانس بوده است. اما او اطلاعات بیشتری از من می خواست، مقر سپاه پاسداران؛ محل پادگان ۰۵ کرمان و حتی جای کارخانه سیمان را. پاسخ های من کلافه اش می کرد. گفتم: “قربان، من در روستا زندگی می کردم و کارم کشاورزی و دامداری بود، وقتی گوسفندها را می بردم چرا روی تپه ها، اگر گوسفندی مریض می شد، با توان زیادی که داشتم، آن را به بغل می گرفتم و از تپه پایین می آمدم، برای همین مسئولیت حمل زخمی ها را به من دادند و برای همین هم اسیر شدم چون اسلحه نداشتم.” افسر بعثی از قصه بافی هایم خوشش نیامد، داد زد: اگر دست از لجاجت برنداری تو را به همین پنکه آویزان می کنم. اشاره به پنکه سقفی کرد که کم جان دور خودش می چرخید. بلوفی بیش نبود؛ پنکه خودش به زحمت به سقف چسبیده بود. شوک الکتریکی و دو سه تا از وسایل شکنجه را که دور و برش بودند، به رخم کشید تا بترسم یا لااقل ترس توی چهره و نگاهم پیدا شود که نشد. سرهنگ وقتی از ترفندهایش برای اطلاعات گرفتن از من طَرفی نبست، با خشم گفت: “اعدامت می کنیم، مگر تو نمی خواهی برگردی پیش مادرت!” گفتم: “وقتی داشتم از مادرم جدا می شدم به او گفتم مادر، اگر من اسیر شدم، منتظر من نباش. ما در اردوگاه می میریم و فسیل می شویم. بعد در زیر زمین بدن های ما تبدیل به نفت می شوند و از طریق حفاری و پالایش به دست شما مادرها می رسد، آن وقت شما آن نفت را در چراغ دستی خانه بریزید و در زیر نورش، وجود ما را احساس کنید!”

      فرمانده عراقی طاقت شنیدن حرف هایم را نداشت، محکم روی میز کوبید و از اتاق بیرون رفت. این بار مرا به انفرادی نبردند، ولی جای سالم هم در بدنم نگذاشتند. ضرب و شتم کمترین و عادی ترین پذیرایی به سبک عراقی های بعثی بود. قطعنامه ۵۹۸ که از سوی ایران پذیرفته شد، خبرش توی اردوگاه پیچید. خبر جذابی نبود. بیشتر از آن شک و دودلی افتاد توی بچه ها. چند دسته شدند. هر کدامشان حرفی می زدند. پس خون شهدایمان چه می شود، دیدید تمام سختی های دوران اسارت بر باد رفت؟ پذیرش قطعنامه که پیروزی نمی شود؟ در جایی که روحانیت باشد و وظیفه اش را به جا و درست انجام دهد، مانع تفرقه می شود. خوبی اش این است که ملت همیشه گوش به فرمان امام و روحانیت و دنباله ‌رو ایشان بوده و هستند. حاج آقا جمشیدی پدر شهید بود. سابقه مبارزات دوران انقلاب را داشت. از عراقی‌ها که حالا خوشحال بودند که جنگ دارد تمام می شود، مجوز گرفت که برای آرامش بچه‌ها در اردوگاه برای آن ها صحبت کند. حاج آقا در کمال آرامش در میان بچه های اردوگاه قرار گرفت. در حالی که ناامیدی و بی خبری از آینده چهره ها را در هم فرو برده بود، اینطور سخن گفت: “من جمشیدی در فیضیه کتک خوردم و در همه جا همراه و پشتیبان امام بودم. فرزندم توسط بعثی ها به شهادت رسید، لکن مقلد امام هستم؛ یعنی ایشان را به عنوان مرجع و پیشوای خودم قبول دارم. اگر همین امام در صفحه تلویزیون بعثی حاضر شود و بفرماید جمشیدی به عنوان مقلد باید دست صدام را ببوسد، چون امام هست تردید نمی کنم و این کار را انجام خواهم داد. عزیزان من، ما در بن بست اطلاعاتی هستیم. از اصل قضیه بی‌خبریم. حتماً امام عزیز تمام جوانب را در نظر گرفته است. باز هم صبر کنید در آینده خواهیم فهمید قضیه چه بوده است. در حال حاضر وحدت و یکپارچگی بهترین روش مبارزه با بعثی هاست. حاج آقا و حرفهایش مثل یک آب سرد، تب و تاب درونی بچه های اسیر را فرو نشاند. چشم ها برق شادی می زد. ما هم پیرو امامیم. باز هم صبر می‌ کنیم که نتیجه صبر نیکوست و میوه استقامت شیرین است.