حلقه ازدواج همسر اول

   نویسنده: جولیانا هوراتیا اِوینگ – مترجم: ماندانا قدیانی

 

      خیلی سال پیش مرد بسیار محترمی می زیست که دو بار ازدواج کرده بود، از همسر اول خود یک پسر داشت که خیلی زود پس از فوت مادرش تصمیم گرفت سرباز شود و به سرزمین های خارجی برود. وی گفت: “هنگامیکه آدم دنیا دیده باشد، به وطن خویش بیشتر اهمیت و بها میدهد. اگر زنده ماندم  برمیگردم.”  با این جمله پدرش به او گفت: “این حلقه را نگه دار. هر قدر هم که دور بمانی، من تو را پسر و وارث واقعی خود میدانم.”  پدر با عشق و محبت پدرانه اش، حلقه ی ازدواج مادر را به او داد. در مدت زمان کوتاهی پدر دوباره ازدواج کرد و از این ازدواج هم صاحب یک پسر شد. سالها گذشت و فرزند ارشد برنگشت و دست آخر همه فکر کردند وی مرده است، اما او زنده بود و پس از مدت زمان طولانی به سوی خانه بازگشت. در اثر گذشت زمان و سفر به قدری تغییر کرده بود که فقط مادرش می توانست او را بشناسد، آن هم در صورتی که حلقه ازدواج مادر را دور گردن انداخته باشد. او یک شب از پناهگاه دور شد و زیر حصار خوابید و وقتی صبح از خواب برخاست آن زنجیر از گردنش باز شده و حلقه گم شده بود. کل روز را صرف پیدا کردن آن نمود، اما بی فایده بود. سرانجام تصمیم گرفت برود این موضوع را برای پدرش توضیح دهد. پیرمرد از دیدن پسرش بسیار خوشحال شد و حرف او را باور کرد اما همسر دوم وی ناراحت بود. او از فکر آنکه حالا دیگر فرزندش تنها وارث دارایی پدر خود نیست، بسیار ناراحت شد. او با حرف های کینه توزانه و فریبکارانه خود به قدری پیرمرد را به ستوه آورد و تحت تأثیر قرار داد که راضی شد فرزند تازه واردش را دوباره به سفر دور بفرستد تا برای اثبات ادعای خود حلقه ازدواج همسر اول را بیابد. آن زن فریاد زنان گفت: ” این همان خانه ای است که من مراقبش بودم و آن را به اولین ولگردی که با چهره ای تیره و کت کهنه می آید و وانمود کند پسر توست، واگذار نمی کنم؟” بنابراین سرباز به دنبال حلقه فرستاده شد. پدر تا دم در به دنبال وی رفت. یواشکی مقداری پول کف دستش گذاشت و گفت: ” خداوند با آن حلقه بهت شانس دوباره خواهد داد! ” صبح یکشنبه بود و زنگ ها برای خدمت به صدا در آمدند بطوریکه او با ناراحتی روی خود را برگرداند. زنگ ها به صدا در آمدند: “دینگ دانگ! دینگ دانگ! تو چرا مانند دیگران به کلیسا نمی روی؟ چرا لباس روزهای یکشنبه ات را نمی پوشی و برای چه چنین آه های دلخراشی می کشی، در صورتی که ما با شادمانی به صدا در می آییم؟ دینگ دانگ! دینگ دانگ!”

      سرباز پاسخ داد: “امروز از خانه ی پدری و ارث محروم شدم، هرچند وارث حقیقی هستم.” زنگ ها گفتند: “ما هنگام بازگشت تو به صدا در خواهیم آمد.” فرزند ارشد همانطور که می رفت، خورشید نور خود را بر زمین های سبز و چشمان سرباز انداخت و گفت: “ببین چطور می درخشم! اما تو، ای یار، چرا چهره ات اینقدر گرفته است؟” پاسخ داد: “هیچ دلیل قانع کننده ای ندارم، اما امروز از خانه ی پدری و ارث محروم شدم هرچند وارث حقیقی هستم.” خورشید گفت: “من هنگام بازگشت تو خواهم درخشید.”

      انبوه شکوفه های درختچه های زالزالک در امتداد جاده منظره زیبایی خلق کرده بودند که به سپیدی می زد؛ شکوفه ها فریاد زنان گفتند: “به به! کیست که قدم زنان با رُخساری چون درخت صنوبر می آید؟ ای یار شاد باش. بهار آمده است. بهاری شیرین. حال که همه پر از امید و شادی هستند، چرا تو اینقدر تُرش روی هستی؟” سرباز جواب داد: “اجازه دارم بگویم که امروز از خانه ی پدری و ارث محروم شدم، هرچند من وارث حقیقی هستم.” آن درختچه ها گفتند: “زمانیکه بازگردی ما شکوفه خواهیم کرد.”

     تمام سه روز و سه شب وی به سرگردانی گذشت. هیچ پناهگاهی پیدا نکرد جز یک جنگل تاریک که پیش روی او پدیدار گشت و همان هنگام پیرزن ریز اندام چروکیده ای دید که در حال بلند کردن یک پشته هیزم بر پشت خود بود. سرباز گفت: “مادر جان این برای شما خیلی سنگین است.” و آن را برایش بلند کرد. آن پیرزن زیر لب گفت: “ای جوان که تازه به اینجا آمده ای، بهترین لطفی که می توانم در حقت نمایم این است که به تو بگویم هر چه سریع تر از اینجا دور شوی و فرار کنی.” سرباز گفت: “بانو من هرگز فرار نمی کنم و رفت.”

      خیلی زود با غولی روبرو شد که در گوشه جنگل پرسه می زد و با ناخن های خود مخروط ها را از بالای درخت صنوبر به زمین می انداخت. او هیولائی زشت رو بود، اما به طرز تقریباً مؤدبانه ای گفت: “ای رفیق، آیا در جستجوی کار هستی؟ به من خدمت می کنی؟” سرباز پاسخ داد: “ابتدا باید از دو چیز آگاه گردم: نوع کار و دستمزدم.” غول گفت: “کار تو این است که از میان جنگل مسیری را به سمت دیگر باز کنی اما یک سال برای این کار وقت داری و اگر به موقع انجامش دهی، در انتهای دیگر جنگل لانه ی زاغی را پیدا خواهی کرد که در آن حلقه ای که در جستجویش هستی وجود دارد؛ این آشیانه نیز حاوی جواهرات سلطنتی هست که به سرقت برده شده اند و اگر این جواهرات را به دست پادشاه برسانی دیگر نیازی به پاداش نداری، اما اگر نتوانی این کار را به موقع انجام دهی؛ از آن پس بدون گرفتن دستمزد خادم من خواهی بود.” سرباز گفت: “معامله سختی است، اما چون به آن نیاز دارم با کمال میل این شرایط را می پذیرم.” هنگامی که جوان وارد منزل آن غول شد، از دیدن آن پیرزن ریز اندام چروکیده در آنجا تعجب کرد، با این حال چون پیرزن هیچ آشنایی از خود بروز نداد سرباز هم ملزم به رعایت احتیاط شد. خیلی زود پی برد آن پیرزن همسر غول است اما از رفتار ظالمانه وی هراس دارد. غول گفت: “از فردا باید دست به کار شوی.” سرباز گفت: “با اجازه ی شما” و پیش از آنکه به رختخواب برود، سطل آب و هیزم برای پیرزن آورد. صبح روز بعد غول او را به مکان مشخصی در اطراف جنگل برد، تبر به دستش داد و گفت: “هر چه زودتر دست به کار شوی بهتر است، شاید فکر کنی این کار دشواری نیست.” پس از گفتن این حرف، یکی از آن درختان را از وسط گرفت و درست مانند کسی که گُل می چیند آن را بُرید. هنگامی که غول رفت سرباز دست به کار شد. هرچند خیلی قوی بود و با اشتیاق تمام کار می کرد، اما این درختان تقریباً عین یک سنگ سفت بودند و در نتیجه کارش به خوبی پیش نمی رفت. وقتی شب به منزل بازگشت، غول از او پرسید کار تا کجا پیش رفت. گفت: “این درختان خیلی سخت و محکم هستند.” غول پاسخ داد: “همیشه همین را می گویند. از این خادمان تنبل زیاد داشته ام.” سرباز پیش خود گفت: “دفعه دیگر تنبل نامیده نخواهم شد.” روز بعد جوان زودتر سر کار رفت و نهایت تلاش خود را کرد اما به نتیجه مطلوبی نرسید و هنگامی که خسته و ناامید به خانه آمد، باعث خرسندی غول شد. این ماجرا تا مدتی به همین منوال ادامه داشت تا اینکه یک روز صبح وقتی جوان راهی کار شد، آن پیرزن ریزنقش را مانند دفعه قبل در حال جمع آوری هیزم دید. پیرزن گفت: “گوش کن جوان، او نباید همان رفتارش با دیگران را در مورد تو نیز تکرار کند، پس از جایی که مشغول کار هستی هفتاد درخت سمت چپ بشمار و دوباره شروع کن؛ اما نگذار بفهمد از نو شروع کرده ای. برای رد گم کنی هم هراز گاهی در مکان قدیمی کار کن.” پیش از آنکه جوان بتواند تشکر کند، پیرزن رفته بود. او بدون فوت وقت از آن مکان قدیمی هفتاد درخت شمرد و با تبر خود چنان ضربه ای به هفتادمین درخت وارد آورد که درجا به زمین افتاد و بعد دید با ضربه او چنان درختان یکی پس از دیگری افتادند که گویی چوب نرم بودند. از آن پس روز کاری اش به خوبی پیش می رفت، در آن مکان قدیمی چند ضربه زد و هنگامیکه به خانه آمد مراقب بود مانند دفعه پیش گرفته و غمگین بنظر برسد. روز به روز بیشتر به عمق جنگل وارد می شد، درختان مقابل او مانند شاخه های بزرگ خشکی می افتادند و حال دشوارترین قسمت کارش از این سوی خانه غول به آن سوی رفتن بود، برای آنکه جنگل تقریباً بی انتها به نظر می رسید، اما سرباز پس از گذشت ۳۶۶ روز از اولین دیدار خود با غول، یک سره از یک دشت باز میان بُر می زد. هنگامیکه نور خورشید هویدا گشت، زاغ پرواز کرد و رفت. همان موقع سرباز در حین جستجوی لانه ی او حلقه مادرش را یافت و همچنین، سنگ های قیمتی بسیار گران بهایی که از قرار معلوم جواهرات گمشده سلطنتی بودند و چون دوران خدمت وی به غول به پایان رسیده بود، دیگر زحمت بازگشت به خود نداد و با حلقه و جواهرات داخل جیبش راهی پایتخت گردید. خیلی زود به شخص خوش خلقی برخورد کرد که راه را نشانش داد و با او همراهی کرد. در آن هنگام یکی از کالسکه های سلطنتی در حال خروج از دروازه شهر بود که داخل آن سه بانوی زیبا که دختران پادشاه بودند، نشسته بودند. آن همراه گفت: “دو دختر ارشد پادشاه با دو شاهزاده کشور همسایه نامزد کرده اند.” سرباز پرسید: “دختر کوچکتر با چه کسی ازدواج می کند؟ او دختر بسیار زیبایی است.” 

      همراهش پاسخ داد: “او فعلاً ازدواج نمی کند زیرا قسم خورده است با مردی ازدواج کند که جواهرات سلطنتی را بیاید و از میان جنگل مسیری باز کند که با قلمروی پادشاه هم مرز گردد. انگار به او وعده مردی داده شده است که باید برود ماه را برایش بیاورد، زیرا برگرداندن جواهرات امر محالی است و جنگل هم یک جنگل طلسم شده است.”

      سرباز پیش خود گفت: “شاید او باید با حلقه مادرم به ازدواج من درآید.” او آن راز را پیش خود نگاه داشت و پیش از آنکه خواستار اجازه ملاقات با پادشاه گردد، صبر کرد تا دستی به سر و روی خود بکشد. وقتی ادعایش برای شاهزاده خانم کاملاً ثابت شد، پادشاه او را به مقام و ثروت فراوان رساند و به قدری مورد پسند نامزد خود واقع گردید که همان روز تاریخ ازدواج شان مشخص شد. سرباز از شاهزاده خانم پرسید: “بانوی من، اجازه دارم پدر پیر خود را به عروسی مان بیاورم؟” شاهزاده خانم گفت: “بله حتماً.” شاهزاده با خود اندیشید که بدون شک این پسر مهربان می تواند شوهر خوبی باشد. به محض آنکه جوان وارد روستای مادری خود شد، درختچه ها شکوفه دادند، خورشید درخشید و زنگ ها برای بازگشت او به صدا در آمدند. این بار نامادری بود که به استقبالش رفت و بسیار هم مشتاق رفتن به دربار بود، اما شوهرش گفت: “نه، تو که به این خوبی مراقب خانه بودی باید در مدتی که من از اینجا دور هستم نیز مواظب آن باشی.” و اما غول، وقتی فهمید که گول خورده است برای همیشه از آن جنگل رفت و دیگر هرگز هیچ خبری از او نشد. جوان همسر غول را به شهر برد و تا روز مرگ پیرزن مراقبش بود.