چشم انتظار

   نویسنده: بانو صدیقه انجم شعاع

      چند ساعت بود که ریخته بودنشان بالای ایفا و می بردنشان. سه تا از بچه ها زخمی بودند. بقیه هم سر و صورت هایشان خاکی، خسته و کوفته. ماشین نظامی در جاده ناهموار زوزه می کشید و می رفت جلو. او کز کرده بود لابلای هفده هجده اسیر دیگر. دستهایش از پشت بسته بود. مثل بقیه. چشم دواند روی زخم ساق پایش که هنوز خون تازه از آن بیرون می آمد. اسمش «دلاور» بود. بچه های مقر، بهش می گفتند: تپلی. تپل بود. بیشتر گونه هایش تو ذوق می زد. با چشمهای درشتش. اما چند روز بود که رنگش زرد شده بود. چشمهایش رمق نداشتند. خون زیادی از بدنش رفته بود. تشنه بود. لبهایش شکاف برداشته بودند، از خشکی و تشنگی. به دوستانش که نگاه می کرد، همه همینطوری بودند. وقتی رسیدند، شب شده بود. ماشین ایستاد. نمی دانست کجا؟ توی تاریکی هیچی معلوم نبود، فقط ستاره های آسمان بودند که چشمک می زدند. کلثوم حصیر کوچک زیر پایی اش را پهن کرد گوشه حیاط. تنها بود. چراغ سه فتیله اش را روشن کرد و قابلمه کوچکی رویش گذاشت. از توی فلاسک، چایی ریخت و خورد. دانه های تسبیح شب نما از لابلای دو انگشت دست راستش، یکی یکی رد می شدند. ذکر می گفت. نگاهش افتاد به درخت سیب گلاب وسط باغچه. سیب های رسیده اش چسبیده بودند به شاخه های درخت، زیر نور ماه برق می زدند. امسال مثل سالهای پیش نبود. «دلاور» نبود که از درخت سیب بالا برود و سیب ها را بچیند یا خودش را بکوبد به تنه ی درخت تا سیب های رسیده بیوفتند. کلثوم نگاهش را از درخت گرفت و دوخت به آسمان. ستاره ها چشمک می زدند. یک ستاره را نشان کرده بود برای دلاور. پسری که بعد از پنج تا دختر خدا بهش داده بود. یادگار جوانی های خودش و شوهرش، ۱۶ ساله که شد، شناسنامه اش را دستکاری کرد و رفت جبهه. کلثوم ناراضی نبود، تنها بود. صدایی آمد، خشک و خشن. در ماشین باز شد. زبان عراقی را نفهمیدند، ولی معلوم بود که باید بروند پایین. «دلاور» نتوانست از جایش بلند شود. تا لبه ی ماشین خزید. دستی سنگین، پیراهنش را کشید. از بالای ماشین پرتش کرد پایین. کوبیده شد روی زمین. تمام تنش درد گرفت. زخم ساق پایش سوخت. به زحمت بلند شد و افتاد تو صف دنبال بقیه. نورکم سوئی پیدا شد. «دلاور»، فکر کرد اینجا بهشان غذا می دهند و می خوابند. رسیدند جلوی یک ساختمان. مثل یک انبار بود. کوچک. در را باز کردند و همه شان را هل دادند تو. با دستهای بسته. زخمی ها افتادند کف اتاق. زمین بوی کود می داد. جا برای همه نبود. تا صبح خواب به چشم هیچ کس نیامد. دهانی هم برای حرف زدن باز نشد. از بی آبی، لب ها چسبیده بودند به هم. خورشید وسط آسمان بود که آمدند سراغشان. در اتاق جریق جریق کرد و روی پاشنه چرخید. دلاور از لای چشمهای بی رمقش، هیکل بزرگی را دید که جلوی نور را گرفته بود. عراقی دست پا شکسته، چند کلمه فارسی گفت: “دوستانتان منتظر شما هستند. یالا، بجنبید!”

      آب … آب … «دلاور» لبهای خشکیده اش را تکان داد و طلب آب کرد. عراقی انگار نشنید. به سربازها دستور داد، آن ها را به صف کنند. راه افتادند. می بایست تا آن سر اردوگاه بروند. زیر آفتاب. پا برهنه. زخمی ها جانشان به لب رسیده بود. می افتادند و بلند می شدند. نای ناله کردن هم نداشتند. جلوی در ساختمان اردوگاه، عراقی ها در دو صف ایستاده بودند. راهرویی درست کرده بودند، مثل تونل. دلاور معنی این کار را نمی دانست. وقتی جلویی های دلاور رسیدند به راهرو، سربازها، باتوم ها و کابل هایی که در دست داشتند، بردند بالا و فرود آوردند. روی سر و گردن و پشت بچه های اسیر. ناله ها بلند شد. دوباره. عراقی ها کوک شده بودند. همینطور می زدند. احساس نداشتند انگار. «دلاور» پیش می رفت و پای زخمی اش را روی زمین می کشید. درد یادش رفته بود. حرکت باتوم ها را که می دید، دل و روده اش بالا می آمد. حالت تهوع داشت. چشمهایش سیاهی می رفت. می دانست باید مقاومت کند، اما نمی دانست آیا می تواند یا نه؟ رسید وسط بزم کتک. رقص باتوم های وحشی. اولین ضربه خورد وسط دو کتفش. بی اختیار زانوهایش تا شدند. افتاد. ضربه ی بعدی انگار سرش را ترکاند. بی طاقت شد و فریاد زد: ماااادر…

      «کلثوم»، دستش به سبزی پاک کردن بند بود، فریادی شنید. فریاد دلاور. او را صدا می زد. از توی حیاط. بلند شد و سراسیمه دوید. جلوی در، تندی آفتاب خورد به چشمهایش. ایستاد. اولش هیچکس نبود. بعد خوب نگاه کرد. دید دلاورش افتاده کنار حوض. خودش را به او رساند. زیر بغل هایش را گرفت و از زمین جدایش کرد. کلثوم دید ساق پای پسرش خونی شده است. با کف دست کوبید تو صورت خودش. خدا مرگم بده، چه بلایی سرت اومده پسرم! «دلاور» خندید. گفت: “چیزی نشده مادر.” مادر گفت: “چطور چیزی نشده، داره ازش خون میاد.” «کلثوم» کنار حوض بی حرکت مانده بود. «دلاور» نبود. از وقتی «دلاور» یکی یکدانه اش رفته بود جبهه، گاه و بیگاه صدایش می پیچید توی گوشش.  تا آخر راهرو راهی نمانده بود. نشمرده، پانزده شانزده تا باتوم خورده بود. یک خط خون از سرش راه افتاده بود. روی گونه های تپلش. دهانش مزه شوری خون می داد. سربازها انگار از تن پر گوشتش خوششان آمده بود، به او محکم تر ضربه می زدند. راهروی کتک زدن به انتها رسید. تنش کرخت شده بود از ضربه. افتاد. از هوش رفت انگار. کوچک شد . پنج ساله. خورده بود زمین، کنار حوض حیاط خانه شان. مادر دوید و زیر بغل هایش را گرفت. کمکش کرد تا بلند شود. چشم دوخت تو چشمهای مشکی قشنگش. گفت: بلند شو پسرم! نمی توانم، تنم درد می کنه مادر! دردات بجونم، پاشو، طاقت داشته باش، تو دیگه مرد شدی. «دلاور»، احساس کرد کسی دستهای بسته اش را باز می کند. لای چشم هایش را به سختی باز کرد. صورتی آشنا، توی قاب نگاهش نشست. لبخند بر لب داشت. «دلاور»، دستهایش را از پشت به جلو آورد. مچ هایش را مالش داد. صورت آشنا، او را از زمین بلند کرد. ایستاد. هنوز گیج بود. لبهایش مثل چوب خشک بودند، رمق نداشت حرف بزند. چند قدم راه رفت. لنگان لنگان. صورت آشنا متوجه زخم ساق پایش شد و شلوار پاره و خونی اش. شانه اش را ستون بازویش کرد. «دلاور»، چند گام دیگر جلو رفت. دوستان منتظرش بودند. کم کم حالش بهتر می شد. صورت آشنا را شناخت. دوستش بود. یادش آمد. عملیات قبلی مفقود شده بود، حالا اینجا او را اسیر می دید.

      «کلثوم» دیوار خط خطی زیرزمین را خیلی دوست می داشت. هر روز سه تا پله حیاط منتهی به زیرزمین را طی می کرد. به خط خطی های دیوار سر می زد و یک خط جدید می کشید. تا حالا شده بودند ۷۸۸ تا خط، یعنی ۷۸۸ روز بی خبری، یعنی از روزی که دیگر نامه ی «دلاور» نرسید. «دلاور» فقط سه نامه برای مادرش نوشته بود. «کلثوم» عادت کرده بود به سلام های قشنگ «دلاور» که تو نامه می نوشت. از بابایش ارث برده بود خوب نوشتن را. پدر «دلاور» معلم ادبیات بود. شعر می گفت. «کلثوم» برای غروب عمر شوهرش هم یک نشانه داشت. درست پنج سالگی دلاور. رفته بود برای جشن تولد پسرش شیرینی بخرد که خبرش را آوردند. «کلثوم» بی خبری از دلاور را قبول نکرد. دلش راضی نمی شد. گواهی نمی داد. گفت منتظر می مانم. تا آخر عمر.

      «دلاور» دیگر تپلی نبود. گوشت تنش آب شده بود حسابی. بجاش خیلی چیزها یاد گرفته بود. بیشتر از مدرسه و دبیرستان. زبان عربی و انگلیسی اش هم خوب شده بود. اینجا، بهش می گفتند: مامانی! از بس که یکریز از قول مادرش حرف می زد. یک روز جمعه، برای دلاور روز خیلی خوبی بود. دوست نقاشش توانسته بود از تعریف های او، بعد از سالها، برایش یک تصویر نزدیک به چهره ی مادرش بکشد. خیلی شبیه شده بود. «دلاور»، یک حبه قند توی کمی آب حل کرد و به جای چسب، کاغذ طرح سیاه قلم صورت مادرش را چسباند روی دیوار، بالای جای خوابش. شب نشده بود که دو لنگه ی در آسایشگاه با سر و صدا از هم فاصله گرفت. سه سرباز عراقی و افسر مافوقشان وارد شدند. مأمورها آمده بودند چند نفر را با خود ببرند. خبرچینی، جلسه قرآن بچه ها تو این موقع از روز را لو داده بود. افسر مافوق دنبال بهانه می گشت. ناگهان چشمش افتاد به عکس مادر دلاور. غضبناک پرسید: «این مال کیه؟» سکوت جوابش بود. یکی از سربازها رفت جلو و محکم کوبید تو پهلوی بابا بزرگ کنار دستی دلاور. او پیر نبود. پر سن تر از بقیه بود. بچه ها صدایش می زدند بابا بزرگ. دلاور دلش سوخت. طاقت نیاورد. از جایش بلند شد و رفت روبروی مافوق ایستاد. با انگشت اشاره کرد به عکس و گفت: “این مال منه. تصویر مادرمه.”     افسر عراقی با زشتی پوزخند زد. مسخره کرد. گفت: “مادرت، چقدر زشت است!” و آب دهانش را گستاخانه پرت کرد سمت عکس. ناگهان رگ شقیقه های دلاور متورم شد. کاسه ی چشمهایش به رنگ خون درآمد. مشتش را گره کرد و با خشم کوبید به چانه افسر. انگار صدای شکستنی پیچید تو فضا. خون جمع شد تو دهان عراقی. از درد با عصبانیت فریاد کشید. دو سرباز دویدند و بازوهای دلاور را محکم چسبیدند. سرباز دیگر با اشاره مافوق خود را مقابل دلاور رساند و با مشت و لگد افتاد به جانش. هیچکس نمی توانست کاری بکند. افسر مافوق تصویر مادر را از سینه ی دیوار کند و جلوی چشمان دلاور که کتک می خورد، پاره کرد. ریز ریز و پرت کرد توی صورتش. دلاور مشت و لگدها را خورد و آخ نگفت. مافوق یادش رفت برای چه به آسایشگاه آمده بود، به سربازها که از زدن دلاور خسته شده بود، اشاره کرد که بروند. سربازها دلاور را رها کردند روی زمین و رفتند. در آسایشگاه با صدای گوشخراشی بسته شد. بچه ها جمع شدند اطراف دلاور. می خندیدند. احسنت به دلاور، خوب چانه اش را آوردی پایین. دلاور دست به شکمش گرفته بود. بابا بزرگ با دستمال جیبی اش، خون بینی دلاور را پاک کرد. دلاور نشسته خود را تا کنار جای خوابش کشاند. دست زیر پتویش برد. یک تصویر دیگر از مادر بیرون آورد و دوباره چسباند به دیوار. بچه ها صلوات فرستادند.

    «کلثوم» قاب عکس دلاور را توی لباس رزمندگی که چند سال پیش از جبهه برایش فرستاده بود، از روی طاقچه برداشت. گرد و خاکش را با پر روسری پاک کرد. بوسید و به سینه گرفت. گذاشت روی قلبش. گفت: الان تو کجایی پسرم؟ کاش می دانستم. مادر دراز کشید گوشه اتاق. چشم انتظاری خسته اش کرده بود. تنها بود. به عکس دلاور گفت: “می گویند اسیرها آزاد می شوند. به همین زودی. کاش تو هم اسیر باشی و برگردی!” کلثوم چشم هایش را گذاشت روی هم. آه کشید. قاب عکس دلاور بر روی سینه اش، با هر نفس کشیدن، بالا و پایین می رفت. دمدمای صبح، چراغ اتاق کلثوم روشن نشد. صدای نماز و قرآن خواندنش هم نیامد. با طلوع خورشید، قاب عکس دلاور دیگر روی سینه ی مادر، بالا و پایین نمی رفت.