فرشته های نجات، دو نیمه ام را به هم رساندند

   نویسنده: بانو صدیقه انجم شعاع

    دو نیمه شده بودم. یعنی دو نیمه ام کرده بودند. درد داشتم. درد سینه، پهلو، چشم و دست. دلتنگ بودم، برای نیمه ی دیگرم. بال و پر امید و آرزوهایم شکسته بود . دو نیمه نبودم اولش. دردمند و غمگین نبودم. ناامید هم نبودم.

   ساعتی قبل از طلوع خورشید بیدار می شدم. دیرتر از مردمانم. با صدای پایشان در نخلستان، مژه های پلک هایم می لرزیدند و از هم فاصله می گرفتند. روز آغاز می شد با گرمای بیش از اندازه. گرمم می شد، خیلی زیاد. شط همیشه روان، آب می پاشید به سر و رویم. شط که نه، بچه ها آب شط را می پاشاندند به تن گرم خودشان و به چهره سوزان من. خنک می شدم، ذوق می زدم. می خندیدم با بچه ها … با جاسم، با عبدو، با کاظم، با محمد باقر و سه تا خواهر سه قلویش. کسی سراغشان را نمی گرفت. شط مادر دومشان بود. شب که می شد، باد می آمد. دلشان نمی آمد بروند، مجبور بودند و می رفتند؛ بو می کشیدند و در تاریکی تا جلو در خانه شان می دویدند. مسابقه می دادند هر شب. بوی تنم قوتشان می داد.

    بهار و تابستان می شد، نخل ها بارور. خم می شدند از سنگینی خرماهای رسیده. بچه ها اینجا هم بودند. از سر و کول نخل ها می رفتند بالا. خرماها را پرت می کردند سمت هم. آتشی به پا می کردند که نگو و نپرس. مادرها و پدرها می آمدند. از روی دل نفرینشان می کردند. بچه ها می خندیدند و من هم. از این نترسی شان، بیخیالی شان؛ لذت می بردم. تنشان بوسه های لنگه کفش ننه شان را نوش می کرد و دلشان با شیرینی خرماهای رسیده، غنج می رفت از خوشحالی.  

    یک روز خورشید بالا آمده، باز شط در اختیار بچه ها بود. آخرین روز تابستان. کلاس های درس انتظار بچه ها را می کشیدند. سبزه چهره های موفرفری، ول کن آب و شنا تو شط نبودند. یکهو تنم سوخت بجای خنکای آب شط، آتش، سرب داغ … نمی دانم چی بود؟ بوی باروت می آمد. نفسم حبس شد توی سینه. به گمانم افتاد که بچه ها عقده گشایی می کنند. اما چرا؟ من که دوستشان می داشتم به قدر بزرگی قلب و دلم … نه … بچه ها رفته اند، مانده اند. نمی دانم. نمی بینم آن ها را. خوابیده بودند. روی پوست تنم احساسشان می کردم. صدای نفس هایشان را می شنیدم. گرم بودند. همه شان تن پوش سرخ پوشیده بودند. می خندیدند ولی بی صدا. خواب بودند انگار ولی با چشمان نیمه باز. تنم درد گرفت باز. بوی سرب آمد. بوی آتش انتقام. نمی توانستم تکان بخورم؛ بر پیکرم جسمی سنگینی می کرد. بوی ناخوشی مشامم را می آزارد. چه کسی پا بر صورت خرم من گذاشته است؟

    خرمی را از من گرفتند به زور. ۳۵ روز مقاومت بچه های گمرک، کوی ذوالفقاریه و مسجد جامع کفاف نداد. نه اینکه کاستی بود، هرگز! چکمه های زور، چسبیده بودند به تن دردمند من. متجاوزین بی حیا بودند، بیرحم و سنگدل؛ با تجهیزات فراوان! بچه های مهربان من، خون جگر شدند تا عقب نشستند، چاره نداشتند … آن طرف پل با چشم اشکبار زل زدند به تن زخمی من. نیمه ی جدا شده ام. نجوا می کردند شب و روز. خوراکشان شده بود آه و افسوس و اندیشه که چه کنند.

    از عشق وطن مرا تنها نگذاشتند صبورهای زمانه. مردان بی ادعایی که شب ها صورت بر خاکم می گذاشتند و با خدا راز و نیاز می کردند. بعد از آن می رفتند شناسایی. در نیمه ی دیگرم، قدم هایشان مرهم تن اشغال شده ام بود. پوتین هایشان بوی پاهای برهنه ی بچه های لب شط و نخلستان را می داد. در سکوت گام برمی داشتند. دلم می خواست حرف بزنند. آهنگ کلامشان، برایم ارمغان خاطره خنده های جاسم و عبدو و … بود.

    درد بی کسی درمان ندارد. یک نیمه ام نگران نیمه دیگر و نیمه ی دیگرم در حسرت آن نیمه. مردمانم خسته و دل غمین، منتظر خرمی دوباره من هستند. خونین نمی خواهند مرا. اینها را باد برایم خبر آورده است. خودم هم بی خبر نیستم؛ در نیمه ی دیگرم، گفتگو از بازگشت روزهای خوش است. 

    امروز به گمانم روز موعود است. می توانم این را بفهمم. از بیقراری شط. از سر درهم کردن شاخه های درختان تن خسته و رنجور. در یک نیمه ام جنب و جوش است و در نیمه ی دیگر بی خیالی و بی حالی. هوا آلوده ی نفس متجاوزین است. پس وقت عطرافشانی با گلاب ناب کی فرا می رسد؟

    کاری باید کرد که کاری شود کارستان. از زمین و آسمان فرشته های نجات سر می رسند. کارون آبی به صورتم می زند. می خواهد مرا بیدار نگاه دارد تا آزادیم را ببینم و می بینم در یک روز خوب. در یک سوم خرداد بی نظیر. آسمانی ها نیمه ی افسرده ام را به نیمه ی دردمندم با خونشان پیوند می زنند. با غیرت و پایداری شان . مسجد جامع به صلای تکبیر مزین می شود و نمازی که وجودم را سرشار از شوق می سازد. نخل هایی نخلستان می جنبند، اما بی سر. آرزوی ناگفته شان را می شنوم. از ریشه ها که پایدارند … کاش خرمای نارس داشتند و تعارف میهمان های ناجی می کردند. جای بچه های پا برهنه شیطان بلا خالی !!

    وقتی هوا پاک می شود از آلودگی نفس متجاوزین و گرد پاکی و آزادی می نشیند بر سر و روی شهر، شب شده است و ستاره های آسمان خاطره هایم چیدنی. یادم می آید از سینه های چاک چاک. جسم های مردان له شده زیر شنی های تانک ها. سرهای بریده. زن های به خون خفته در چادرهای سیاه. نوزادان شیر نخورده ی خون نوشیده. یادم می آید از نیمکت هایی که پسرها و دخترهای شهرم بر آن ها ننشستند؛ هیچ وقت …

    و دلم تنگ می شوم برای بچه های لب شط. برای خنده های تمام نشدنی شان. برای «حسین فهمیده»، «بهنام محمدی». برای چهره های پیشانی بند بسته. برای قامت های رشید چفیه دار. برای …  برای «محمد جهان آرا» … و می شنوم کسی آن طرف تر می خواند: ممد نبودی ببینی شهر آزاد گشته … خرمشهر