رادیوی یک موج

   نویسنده: بانو صدیقه انجم شعاع

   این داستان برگرفته از خاطرات نویسنده است.

      دو شیفت مدرسه می رفتیم، صبح و بعد از ظهر! بعضی از روزها برای صرفه جویی در زمان رفت و برگشت، تعدادی از بچه ها ظهر در مدرسه می ماندند. آن روز من هم به خاطر برگزاری جلسه شورای انجمن اسلامی به خانه نرفتم و در مدرسه ماندم. کلاس اول دبیرستان بودم و عضو شورای انجمن اسلامی. ساعت یک ربع به دوازده بود. قرار جلسه هم ساعت دوازده و نیم. اول نمازم را درکتابخانه خواندم. بعد رفتم بوفه مدرسه که مسئولیتش با بابای مدرسه بود. یک ساندویچ برای ناهار خریدم. داشتم برمی گشتم که چشمم افتاد به کیف سیاه رنگی که کنار دیوار اتاق سرایداری گذاشته شده بود.

«یعنی کدام دانش آموز بی نظمی کیفش را اینجا گذاشته؟»

      حس کنجکاویم تحریک شد. راهم را به آن سمت کج کردم. نزدیک تر که رسیدم دیدم در کیف باز است. داخل آن را نگاه کردم. وای خدای من! چی می دیدم . نارنجکی به رنگ سبز میان کتابها و دفترهای درون کیف قرار داشت. ترسیدم. چند قدم به عقب برگشتم. به دور و برم نگاهی کردم. کسی حواسش به این طرف نبود. سال ۶۰ بود و اوج ترورها و بمب گذاری های منافقین. افکار مغشوش به ذهنم فشار می آوردند: « چرا اینجا؟ چرا این وقت روز؟ یعنی کار چه کسی می توانست باشد؟»

      می دانستم نارنجک با کشیدن ضامن و پرتاب منفجر می شود، پس این باید بمبی باشد که به این شکل در آورده اند. تا نیم ساعت دیگر بچه ها از راه می رسیدند. می بایست کاری بکنم. رفتم سراغ آقا «نصرالله» بابای مدرسه و از او خواهش کردم که در دفتر مدیر را باز کند تا بتوانم تلفن بزنم و مسئولین را در جریان بگذارم. آقا «نصرالله» تا جریان را شنید، به شدت نگران شد . اول رفت با چشمهای خودش نارنک درون کیف سیاه را دید و سپس به سرعت دوید و در دفتر مدیر را باز کرد. هر چه کردم نتوانستم شماره تلفن منزل خانم مدیر را به یاد بیاورم. بهترین راه این بود که به کلانتری اطلاع بدهم. شماره نزدیکترین کلانتری به مدرسه را گرفتم. مشغول بود. یک بار، دو بار، نه؛ معطل کردن جایز نبود. از خیر تلفن کردن گذشتم. به آقا «نصر الله» گفتم: « تا این تلفن از مشغولی آزاد شود، معلوم نیست چه اتفاقی بیفتد.»

 « حالا چه کار باید بکنیم؟»

گفتم: « شما موتورت را بردار و خودت برو آنها را خبر کن. اینجوری بهتر باور می کنند.»

آقا «نصر الله» معطل نکرد. به سرعت موتورش را روشن کرد و از مدرسه بیرون رفت.

     یک چشمم به کیف و نارنجک درونش بود و یک چشمم به بچه هایی که به مدرسه برمی گشتند. ناگهان در برابر دیدگانم کیف سیاه رنگ منفجر شد و چند تن از دانش آموزان با چهره های خونین بر زمین افتادند. از ترس صورتم را با دستانم پوشاندم.

آهای دختر، چشم گذاشتی برای قایم باشک!

     دوستم بود که صدایم می کرد. در عرض چند دقیقه دچار وهم و خیال شده بودم. به کیف نگاه کردم. همچنان به دیوار تکیه داده بود. خدا را شکر کردم و خندیدم. دوستم پرسید: «اتفاقی افتاده؟» تند و تند همه چیز را برایش تعریف کردم و ادامه دادم: بابای مدرسه را فرستاده ام دنبال کمک! خوب کاری کردی! نگران نباش، انشاء الله همه چیز درست می شود. چند تایی دیگر از بچه ها هم به جمع نگران ما پیوستند. چند دقیقه بعد اول صدای آژیر به گوش رسید و بعد هم ماشین پلیس در مقابل مدرسه ترمز کرد. هر چهار در ماشین با هم باز شدند و چهار مأمور از آن پیاده شدند. آقا «نصرالله» جلوی آنها حرکت می کرد. مأموران پلیس وارد مدرسه شدند. یکی از آنها به سمت دانش آموزان آمد. خواهران عزیز، خونسرد باشید. مأموران ما به کارشان واردند. لطفاً جلو نیایید. آقا «نصرالله» با دست کیف را به مأمور دیگر نشان داد. او آهسته به طرف کیف راه افتاد. حالا دیگر همه بچه ها از اطراف مدرسه دور ما جمع شده بودند. بعضی ها هنوز نمی دانستند چه اتفاقی افتاده، یا قرار است که بیفتد!

      مأمور پلیس به کیف نزدیک و نزدیک تر شد. من دوباره کیف را دیدم که منفجر شد و این بار پلیس غرق در خون روی زمین افتاد. برای اینکه افکار مغشوش دست از سرم بردارند، شروع کردم به صلوات فرستادن. مأمور به کیف رسید. لبه آن را کنار زد و داخلش را با احتیاط نگاه کرد. ناگهان با کمال خونسردی دست درون کیف برد و نارنجک را برداشت. همه نفس راحتی کشیدند. مأمور پلیس با چهره ای خندان به سمت ما آمد. 

«ببینم بار اول چه کسی به این کیف و نارنجک مشکوک شد؟»

رفتم جلو.

من، سرکار!

پلیس لبخند زد.

هوشیاری و عکس العمل شما قابل تقدیره، اما این نارنجک واقعی یا بمب نیست.

نارنجک واقعی نیست! پس چیه؟

این را من پرسیدم و آقای پلیس گفت: «این یک نوع رادیو هست، رادیوی یک موج!»  و دستش را دراز کرد طرف من.

بگیرش، نترس!

      ترسم کمی ریخته بود. نارنجک را گرفتم و لمسش کردم. راست می گفت. جسم سبز رنگ، رادیویی بود با پیچهایی برای تنظیم صدا و خاموش و روشن کردن. قضیه به خوبی و خوشی گذشت. جلسه شورای انجمن اسلامی هم برگزار نشد. چند دقیقه بیشتر به زنگ کلاس نمانده بود که صاحب کیف از راه رسید. رفت سراغ کیفش و وقتی دید رادیو سرجایش نیست، آمد طرف ما. همه او را می شناختیم. از بچه های کلاس دومی بود. با جدیت گفت: « من با کسی شوخی ندارم. هر کس رادیوی من را برداشته زود پس بدهد.» بعد در حالی که رادیویش را از من پس می گرفت، غر زد که تو را به خدا نگاه کن، فقط نیم ساعت از مدرسه رفته بودم بیرون….و بچه ها همه زدند زیر خنده.