آقام حسین (ع)

   نویسنده: بانو صدیقه انجم شعاع

  نه خوابم، نه بیدار. نه هشیارم، نه بی هوش. روحم برای رفتن بی طاقت است، اما جسمم چسبیده به برانکارد. از خط مقدم تا بیمارستان، چند تا ماشین برای حمل تن مجروح من و بچه های دیگر عوض کرده اند. ماشین ها هر بار گلوله خوردند و منفجر شدند. بچه های همراه من همه پر کشیدند و رفتند، خودم پروازشان را تماشا کردم. من می مانم تا بیمارستان …. شلوغ است اینجا. بد حال ها را گذاشته اند به حال خود. بیهوش می شوم و به هوش می آیم. روحم منتظر است. جسمم ناتوان تر می شود. پلک هایم سنگین است. چشم هایم چسبیده اند به هم، اما زمزمه ها را می شنوم. مثل اینکه هنوز زنده ام. رو پا ایستاده ها درباره من حرف می زنند:

ـ اسمش جواده، اونایی که آوردنش گفتن. اولین کسی بوده که پا گذاشته تو شهر خرمشهر.

ـ خدا مزد دل مادرشو بده، دکتر می گفت: معلوم نیس زنده بمونه، تموم خون بدنش رفته.

   هنوز نیامده اند سراغم. ناگهان همه جا سفید می شود. نورانی. بلند می شوم و می ایستم. می روم. تند تند. دور می شوم. از خانه ها و جاده ها. به بیابان می رسم. به دشتی گسترده. می روم. می روم. می روم تا خسته می شوم. تشنه. می نشینم. کنار یک بوته خار. توی این بیابان بی آب و درخت، یک بوته خار هم غنیمت است. ضعف دارم. درد…بوته خار قد می کشد و بزرگ می شود. سایه می اندازد روی سر و صورتم. نسیمی می وزد. خنک می شوم. نمی دانم چرا اینجا هستم. تنها. بی همراه. چیزی یادم نمی آید. جاده ای روبرویم کشیده شده است. انتهایش چیزی برق می زند. دستم را سایه بان چشمهایم می کنم. سرابی می لرزد. بی حوصله ام. دستم را می اندازم. به پشت می افتم.

ـ بهش آب ندین….

  نگاهم می خورد به سقف آسمان آبی. به اندازه یک کف دست ابر خاکستری خودنمایی می کند. ابر ناگهان می بارد. قطره های آب با نرمی می افتند روی لبهایم. خنک. می نوشم.

ـ مگه نمی گین زنده نمی مونه. خُب، لااقل بهش آب بدین که تشنه لب شهید نشه…تنهایم. بی همراه. چیزی یادم نمی آید. بلند می شوم و می ایستم. دوباره سراب می بینم. چیزی در انتهای راه برق می زند. خوب نگاه می کنم. طلا است. گنبد است. گنبد طلایی است. یادم می آید. همه چیز. جنگ. کربلا. رزمنده ها. زیارت. بوته خار خوشحال می شود. باز قد می کشد انگار. برایش درد دل می کنم: از خرمشهر می آیم. لب شط بودم. گلوله پشت گلوله. رفته بودیم برای آزادی خرمشهر. خرمشهر …

ـ دکتر … پرستار، شما رو به خدا بیایین اینجا. این جوون داره از دست میره!

ـ ما چکار می تونیم بکنیم. از اون بد حال تر هم داریم که باید عمل بشن. همه شون احتیاج به خون دارن، ولی کمبود خون داریم. درد، نه درد ندارم. فقط خسته ام. نای راه رفتن ندارم. پوتین هایم سنگینند. کوله پشتی اذیتم می کند. باید سبک بشوم. باید بروم، اما چرا تنهایم. نمی دانم. چرخی می زنم و بیابان را با نگاهم می کاوم. وسیع است و خالی. خشک. بی آب و علف. پس بچه ها کجایند؟ ما قول داده بودیم که تا آخرش با هم باشیم. تا آخر. قرار بود خرمشهر را آزاد کنیم و برویم زیارت کربلا. گریه می کنم. ناله می زنم. به هق هق می افتم. نفسم تنگ می شود. قلبم کند می زند. روی زمین می افتم. درد دارم. می سوزم. دارم می میرم.

ـ  کمک … کمک … اکسیژن بیارین اینجا … این جوون داره جون میده. نفسش به شماره افتاده، بیایین جلوی خونریزی شو بگیرین … خدایا به جوونیش رحم کن. دارم می میرم. از تشنگی. از ضعف. کسی نیست به من کمک کند. می میرم. مرده ام. مطمئنم که مرده ام. ملائک را می بینم. می آیند و اطرافم را می گیرند. بوته خار می چسبد به جسمم. فایده ای ندارد. روحم در تلاطم است. کنده می شوم از بوته خار و از زمین خاکی. ملائک مرا می برند. با هودجی تا آسمان. یادم می آید، وضو ندارم. فرصت می خواهم. فریاد می زنم: مرا بگذارید زمین. صدایم را نمی شنوند. بالا و بالاتر می روند. دوباره فریاد می کشم که می خواهم بروم زیارت. کربلا. دوستانم در راهند. فریادم فرو می رود. بالا نمی آید. در فضای سرد و سنگین سکوت شنیده نمی شود. التماس می کنم: بی وضو مرا کجا می برید؟

ـ «تموم کرد … یه جوون دیگه از دستمون رفت. بهای آزادی و پیروزی خیلی گزافه. عجب روز سختیه امروز.  ندایی می شنوم. نور……