هدیه بهاره

    نویسنده: بانو صدیقه انجم شعاع

وانت خاکی رنگ کنار سنگر تدارکات ایستاد. راننده پیاده شد و تدارکات چی را صدا زد. علی پرواز. هوا سرد بود. بچه ها تو سنگر بودند. علی دوید طرف راننده.

ـ برادر پرواز، کارتن های ردیف اول تا سوم مال شماست، بی زحمت زود اونا رو بیارین پایین. باید تا خط جلو برم. هوا داره تاریک میشه. علی، بچه ها را به کمک گرفت.

ـ بچه ها بیایین کمک کنین این بسته ها رو ببریم تو سنگر. جیره ی زمستونی رسید. جایزه تون هم یه کمپوت خنک که تو این هوای سرد می چسبه و تند تند بسته ها را داد دست بچه ها. روی بسته ها و کارتن ها نوشته شده بود: اهدایی از سوی امت حزب ا… به رزمندگان اسلام.

علی بسته ی آخر را گرفت توی بغل و از بالای وانت پرید پایین. به راننده علامت داد که برود.

بهاره مشق نمی نوشت. روی کاغذ خط می کشید. جمع و تفریق می کرد. دو تا کمپوت …

« مامان، قیمت کمپوت چنده ؟»

مادر، گوشه اتاق خم شده بود روی چرخ خیاطی. سوزنش را نخ می کرد. سرش را آورد بالا.

« قیمت کمپوت رو برا چی می خوای؟ »

« می خوام، شما بگین .»

« بیست و پنج تومن … » و دوباره خم شد روی چرخ خیاطی. چشم هایش کم سو شده است. 

بهاره، روی کاغذ جلویش نوشت، (۲۵ + ۲۵) بیست و پنج باضافه ی بیست و پنج می شود، پنجاه. بعد داد زد: « مامان، پنجاه تومن بهم میدی؟ »

« پنجاه تومن؟ از کجا بیارم؟ »

« از اون پولایی که بابا گذاشته بود سر طاقچه؟ »

مادر با تعجب رویش را برگرداند طرف بهاره.

« تو دوباره فضولی کردی ؟! »

« نه به خدا ، فقط دیدم وقتی بابا می رفت یه چیزی گذاشت لب طاقچه. »

مادر از پشت چرخ خیاطی بلند شد و رفت سمت اجاق گاز. همه چیزشان در همین یک اتاق است. قابلمه را از سر اجاق برداشت. نگاهش به بهاره است که نزدیک پنجره خم شده روی دفترش.

پرسید: حالا برای چی پنجاه تومن می خوای؟

بهاره سر از روی دفترش برنداشت. سؤال مادرش را هم جواب نداد. انگار اصلاً نشنیده است.

مادر سفره را نزدیک بهاره پهن کرد روی زمین. گفت: گوشات نمی شنوه، پرسیدم برای چی پنجا تومن میخوای؟ بهاره دفترش را بست و نشست کنار سفره. با لبخند جواب داد: نمیشه بگم!

ـ پس فردا خانم حمیدی پول لباسهایی که براش دوختم، می آره …

بهاره تکه ای کوچک از نان برداشت، توی ظرف ماست زد و گذاشت توی  دهانش. ابروهایش را انداخت بالا و با دهان نیمه پر گفت: پس فردا دیره، برای صبح می خوام .

اشک نشست گوشه ی چشمان مادر.

ـ کاش زودتر گفته بودی، امروز هر چی پول داشتم دادم به صابخونه برا این قوطی کبریت که توش می شینیم. دیگه پولی برام نمونده. باید منتظر مشتری ها باشم تا … » نخواست جلوی دخترش اشکهایش بریزد. پا شد و از اتاق رفت بیرون. با خودش حرف زد: تا بابات بیاد هزار بار باید بمیریم و زنده شیم. تازه اگر اونم سالم برگرده. »

بهاره شامش را خورد و برگشت سر جایش. صفحه ی آخر دفتر مشقش را آورد و رویش نوشت: « مامان، پول ندارد. »

علی گوشه ی سنگر بسته های اهدایی را مرتب روی هم چید. 

ـ دست مردم درد نکنه، چقدر خوراکی فرستادن.

کارتنی را که رویش با ماژیک آبی و خط درشت نوشته بودند کمپوتجات، جدا گذاشت تا بعداً به قولش وفا کند و بین بچه های سنگر تقسیم کند. تنها بود. همسنگرانش رفته بودند برای تجدید وضو. با بیست و هفت هشت سالی که داشت برادر بزرگتر دوستانش بود. اذان مغرب نزدیک بود. از سنگر رفت بیرون. نگاهی به آسمان کرد. ابری بود. خیره شد به ابرها. سیاه بودند و خاکستری. شاید تا آخر شب ببارند. به نظر او اینطور آمد. روزهای آخر پاییز سپری می شد. آه کشید. امشب نمی توانست از پشت ابرهای تیره ستاره ی دخترش را تماشا کند. از وقتی اعزام شده بود به این منطقه، ستاره ای را نشان کرده بود، برای بهاره یکی یکدانه اش.    

بهاره می خواست یک قوطی خالی کمپوت را با کاغذ الگو کادو بگیرد. نمی خواست مادرش بفهمد. مادر سرش به خیاطی گرم بود.

ـ دیگه چاره ای ندارم باید همین رو ببرم. وقتی مامان پول نداره، کار دیگه ای نمیشه کرد.

قوطی را از کمد پایین اجاق گاز برداشته بود. تویش نمک بود. از این قوطی ها چند تایی داشتند. چند ماه پیش که باباش تو جبهه زخمی شده بود و در بیمارستان بستری بود، مردم که برای عیادت می آمدند، برای باباش و دیگر رزمنده های مجروح کمپوت هدیه می آوردند. مادرش چند تا از این قوطی ها را شسته بود. لبه هایشان را کوبیده و صاف کرده بود و گذاشته بود تو کمد زیر اجاق گاز. برای نمک و زردچوبه و سبزی خشک. 

ـ بهاره، مشقات تموم نشد؟ صدای مادر بود.

ـ نه، بقیه شونو صبح می نویسم. من که بعد ازظهریم.

ـ پس پاشو بخواب.

ـ می خوام با شما بخوابم.

ـ من هنوز کارم تموم نشده، سفارش مشتری رو باید فردا تحویل بدم.

ـ منم کار دارم … هنوز تموم نشده. لبخند نشست روی لبهای مادر.

علی دراز کشیده بود به پشت. نگاهش به سقف سنگر بود. همه جا سیاه بود. خوابش نمی برد. همه ی حواسش به بسته ی ته کارتن هدایای مردمی بود. سر شب وقتی سهمیه ی کمپوت همسنگرهایش را داد، ته کارتن بسته ی کادو گرفته ای دید که اندازه اش مثل کمپوت بود، اما سبک. انگار خالی بود. نگذاشت بچه ها بو ببرند. آن را گذاشت توی صندوق وسایل شخصی اش. می خواست تنهایی برود سراغش. نمی توانست تا صبح صبر کند.

بهاره، یک برگه از وسط دفتر مشقش کند و با مداد قرمز با دقت چهار طرفش را خط کشی کرد. بالای برگه با خط قرمز نوشت: به نام خدا … اسم  و فامیل و کلاسش را گوشه ی سمت راست کاغذ و تاریخ را هم گوشه ی سمت چپ نوشت. خوانا و خوش خط. بعد هم حرف هایی را که در ذهنش آماده کرده بود، مثل یک انشاء آورد روی برگه.

کاغذ را تا کرد و گذاشت ته قوطی کمپوت. با مقداری خرده کاغذ و تکه های پارچه، قوطی را پر کرد و کادو گرفت و گذاشت توی کیفش. چشم هایش از خواب پر شده بودند. مادر هنوز سوزن می زد. تا کنار مادرش چهار دست و پا رفت. سرش را گذاشت روی زانویش و همانطور که داشت به فردا فکر می کرد، خوابش برد. فردا در مدرسه شان روز جمع آوری کمک های مردمی برای رزمندگان اسلام بود.

به نام خدا. رزمندگان عزیز سلام. من بهاره هستم. بهاره پرواز. دختر علی پرواز. پدر من هم مثل شما رزمنده است. دیروز خانم مدیر گفت که برای کمک به رزمندگان اسلام هر چه می توانیم بیاوریم. من و دوستم مریم تصمیم گرفتیم کمپوت بیاوریم. اما مادرم پول نداشت. گفت همه ی پولش را به صاحبخانه داده است. برای همین مجبور شدم یک قوطی کمپوت خالی را کادو بگیرم و برایتان بفرستم تا در آن آب بخورید. خیالتان جمع باشد مادرم آن را تمیز شسته است. راستش جلوی دوستانم خجالت می کشیدم که بگویم چیزی برای رزمنده ها نیاورده ام، اما از شما خجالت نمی کشم چون شما حرفم را باور می کنید. سلام مرا به پدرم برسانید. 

هنوز صبح نشده بود. علی زیر پتو چراغ قوه را روشن کرد و چند بار دیگر نامه ی بهاره را خواند. همسنگرهایش هنوز در خواب بودند. او داشت آرام آرام گریه می کرد.