تاریخ انتشار :

دریغا دریابندری!

نویسنده: میلاد عظیمی

 

    از صبح که عکس نجف دریابندری را در ایبنا دیدم حالم خراب است. محمد زهرایی می‌گفت از دریابندری پرسیدند جمالزاده چه می‌کند؟ با همان ظرافت معهودش گفت: “سالهاست مشغول مردن است.” عکس دریابندری را که دیدم به یاد این حرفش افتادم. هیهات از زندگی، دریغ از دریابندری!

این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف

می‌سازد و باز بر زمین می‌زندش

   دریابندری نمونۀ یک روشنفکر روشن‌بین بود؛ هوشمند و فهمیده. ظریف و بذله‌گو و نکته‌پرداز. خوش‌مشرب و خوش‌ذوق و خوش‌قریحه. قهقهه‌هایش مشهور بود. صابون سیاست به تنش خورده بود. زندان کشیده بود. تا آنجا که من فهمیده‌ام در سیاست عمیق و جدی بود. سیاست شعرزدۀ امثال گلسرخی و  اخوان‌ثالث و دیگران را جدی نمی‌گرفت. چپ بود و چپ ماند، اما منعطف بود. بی آنکه به ورطۀ زبونی و ذلّت فرو بلغزد، نگاه انتقادی به جریان سیاسی چپ داشت. مقدمه‌اش بر ترجمۀ تاریخ روسیۀ شوروی بسیار آموزنده است. دریابندری عقده‌ای نبود. اگر با دیگران شوخی می‌کرد می‌توانست خودش را هم دست بیندازد. بسیارخوان و بسیاردان بود. خودآموخته بود. زهرایی که سالها مصاحب دریابندری بود، می‌گفت: “نجف بعد از مقداری نوشتن می‌گوید احساس می‌کنم خالی شدم و باید بخوانم و دیوانه‌وار می‌خواند. همه چیز می‌خواند اما بر ادبیات و فلسفه تمرکز بیشتری داشت.” سایه می‌گفت: “نجف پیش از سکته قصاید خاقانی و قاآنی را از برمی‌خواند. خودم از دریابندری شنیدم که معلمش را در نثرنویسی بوستان سعدی – و نه گلستان – می‌دانست. می‌گفت بوستان را از بر بوده. دریابندری مترجم درجه‌اولی بود. رمان و نمایشنامه و تاریخ و تاریخ هنر و تاریخ سینما و فلسفه غرب و تاریخ فلسفه غرب ترجمه کرد.” آقای زهرایی می‌گفت: “برتراند راسل، فیلسوف شهیر که دریابندری چند کتابش را ترجمه کرده، در نامه‌ای به نجف از زیبایی نثر او به انگلیسی ستایش کرده است.” در میان مترجمان معاصر محمد قاضی را بیشتر از همه قبول داشت. این را به من گفت و فیلمش را دارم. نقاش هم بود و دربارۀ نقاشی مطالعات داشت و یادداشت‌ها نوشته است. طرحی که از دکتر مصدق کشیده ماندنی است. عکاس بود. به فیلم و تئاتر علاقه داشت. از جوانی دربارۀ فیلم نوشت. دریابندری بخشی از تاریخ ویرایش ایران است. دریابندری منتقد صاحب‌سبکی بود. نکته‌یاب و شیرین‌نویس و طناز و صریح. تازه‌جو و درپی استعدادهای نو. عجب نگاه ژرفی داشت این استاد نجف! آنچه دربارۀ همینگوی در مقدمۀ ترجمۀ پیرمرد و دریا نوشته کهنه‌شدنی نیست. وای از وقتی که می‌خواست جدل کند. دعوای او با عباس میلانی خواندنی است یا آنچه دربارۀ چوبک نوشته. در تکه‌پرانی آیتی بود بزرگ. زمان اسکات خصم بی‌انصاف هم می‌شد. دریابندری به نظر من یکی از بزرگترین نثرنویسان روزگار ماست. نوشته‌هایش آموزگار نثر فصیح فارسی است.

     یاد آقای زهرایی بخیر. هر روز دریابندری را به دفتر نشر کارنامه می‌برد. در آن دفتر دلپذیر بسیار دریابندری را دیدم. گوشش سنگین بود، اما هوشش بجا بود. یک شب هم با سایه به کلبۀ ما آمد. وقتی خوب نمی‌شنید سایه کلافه می‌شد. غصه می‌خورد. از او دربارۀ مرتضی کیوان پرسید. گفت: “سایه می‌دانی که من کیوان را خیلی دوست داشتم و سایه به‌درد گریست.” طفلک عاطفه آن شب چقدر دلهره داشت که باید برای مؤلف کتاب مستطاب آشپزی غذا بپزد. با رغبت غذا خورد  و تعریف و تشویق کرد. دربارۀ کتاب مستطاب آشپزی باید جداگانه بنویسم. به دریابندری می‌گفتم این کتاب نمی‌گذارد به یأس فلسفی برسم.  می‌خندید.  به او می‌گفتم حکیم. می‌گفت مانعی ندارد بگو. این «مانعی ندارد»های دریابندری هم داستان دارد. یک شب با زهرایی به خانۀ سایه آمدند. زهرایی هی می‌خندید. سایه گفت چرا می‌خندی؟ گفت با نجف به عیادت محمد حقوقی رفته بودیم. نجف به آقای حقوقی گفت: “آقای حقوقی شنیده‌ام شما شعر هم می‌گویید.” حقوقی گفت: “بله”. نجف گفت: “مانعی ندارد. ادامه بدهید.” زهرایی می‌گفت طفلک حقوقی مانده بود چه بگوید. چه نگاه عجیبی داری در این عکس استاد نجف. قربان نگاهت بروم ای حکیم دریابندری! می‌بینی؟ دنیا روز به‌ روز بدتر می‌شود و ما روز به‌ روز تیره ‌روزتر. کاش بلد بودم مثل تو قهقهه بزنم.