بارونِ گروزویگ

   نوشته : چارلز دیکنز ترجمه: ماندانا قدیانی

 

  بارون وُن کولدوت، از گروزویگ آلمان احتمالاً مانند بارون جوانی بود که مایل به دیدنش هستید. نیازی به این نیست که بگویم در قلعه زندگی می کرد چون البته همینطور است، لزومی نمی بینم که بگویم در قلعه ای قدیمی می زیست؛ برای چه بارون آلمانی تا ابد در قلعه جدید زندگی کرد؟ شرایط عجیب زیادی در رابطه با این بنای مقدس وجود داشت که از میان شان به خصوص ترسناک و مرموز بود، وقتی بادی می وزید، در دودکش ها و بخاری ها می غرید یا حتی میان درختان جنگل مجاور زوزه می کشید؛ و وقتی ماه می درخشید، راهش را از میان چند روزنه کوچک داخل دیوار پیدا می کرد و در واقع قسمت هایی از سالن ها و گالری های بزرگ را کاملاً روشن می ساخت در حالیکه بقیه را در سایه ای تاریک می گذاشت. من معتقدم یکی از اقوام بارون که بی پول بود، یک خنجر در قلب نجیب زاده ای که صدایش زد تا راهش را بپرسد فرو کرده بود و در نتیجه تصور می رفت این وقایع عجیب رخ دهد. و با این حال اصلاً نمی دانم که چطور این اتفاق افتاد چون جد بارون که مردی مهربان بود، بعداً از اینکه اینقدر بی ملاحظه و بی احتیاط بوده بسیار متأسف شد و دستان قوی اش را بر روی مقداری سنگ و چوب قرار داد که به بارون ضعیف تری تعلق داشت، به عنوان طلب عفو کلیسای کوچکی ساخت و بدین ترتیب اجابتی پر از خواسته ها از آسمان رسید. صحبت در مورد جد بارون من را به یاد ادعاهای مهم این بارون در خصوص امتیاز شجره نامه اش می اندازد. البته میترسم بگویم این بارون چندتا جد داشت؛ ولی می دانم که خیلی بیشتر از هر مرد دیگر زمانش داشت و فقط ای کاش در این روزهای بعد هم زندگی می کرد، که شاید بیشتر می داشت. به آدم های بزرگ قرون گذشته خیلی سخت گذشته است، اینکه باید خیلی زود به این دنیا می آمدند چون مردی که سیصد یا چهارصد سال پیش بدنیا آمد، نمی توان تقریباً انتظار داشت اقوام زیادی پس از خود داشته مثل مردی که حالا متولد می شود. مرد آخر، هر کسی که هست _ و شاید پینه دوز باشد یا سگ ولگرد پستی که می دانیم _ شجره نامه طولانی تری نسبت به بزرگ ترین نجیب زاده اکنون زنده خواهد داشت و معتقدم که عادلانه نیست. خب، اما بارون وُن کولدوت از گروزویگ! یک آدم سبزه روی ظریف با موهای مشکی و سبیل پر پشت بود که در لباس سبز آبراهام لینکلن، با چکمه های خرمایی در پاهایش و یک شیپور که روی شانه اش انداخته مثل نگهبان تمام وقت به شکار می رفت. وقتی در شیپور دمید، چهار و بیست نجیب زاده رده پایین دیگر، در لباس کمی زبر سبز آبراهام لینکلنی و چکمه های خرمایی با کف های کمی ضخیم تر، یک راست جمع شدند و کل قافله را با نیزه هایی مانند نرده های جلا داده شده محوطه ای در دست های شان چهار نعل تاختند تا به دنبال گرازهای وحشی بروند یا شاید با خرسی روبرو شوند که در مورد بعدی بارون اول خودش را کشت و بعد از آن سبیل هایش را چرب کرد. این یک زندگی خوشایند برای بارون گروزویگ بود و باز هم خوشایندتر برای مستخدمان بارون که هر شب شراب راین می نوشیدند تا زیر میز بیفتند و بعد بطری ها را روی زمین می گذاشتند و سراغ پیپ می رفتند. هیچوقت مثل خدمه عیاش گروزویگ این چنین شاد، عیاش، و سر خوش نبودند. اما لذت های سر میز یا خوشی های زیر میز به کمی تنوع نیاز دارند؛ به خصوص وقتی همان پنج و بیست نفر روزانه پشت همان میز غذا می نشینند تا در مورد همان موضوعات بحث کنند و همان داستان ها را بگویند. بارون خسته شد و هیجان خواست. با نجیب زادگانش به نزاع پرداخت و سعی کرد هر روز پس از شام دو یا سه نفرشان را بزند. در ابتدا این یک تغییر خوشایند بود؛ اما بعد از یک هفته خسته کننده شد و بارون تقریباً احساس ناخوشی کرد و در نومیدی به دنبال سرگرمی جدید رفت. 

   یک شب، بارون وُن کولدوت بعد از ورزش روزی که در آن نیمرود یا گیلینگ واتر را شکست داده و خرس خوب دیگری را سلاخی کرده و با موفقیت به خانه آورده بود، با بدخلقی پشت میزش نشست، با حالتی ناراضی به سقف دود گرفته سالن چشم دوخت. یک پیاله بزرگ پر شراب خورد اما هر چه بیشتر می خورد، بیشتر اخم می کرد. نجیب زادگانی که با تبعیض خطرناکِ نشستن در سمت راست و چپ وی، این افتخار را به دست آوردند تا به طرزی معجزه آسا ادای نوشیدنش را در بیاوند و به همدیگر اخم کنند. ناگهان بارون در حالیکه با دست راستش روی میز می کوبید و با دست چپ خود سبیلش را می چرخاند، فریادزنان گفت: «من این کار را خواهم کرد! به افتخار بانوی گروزویگ پر کنید!» چهار و بیست سبز پوش لینکلنی رنگ شان پرید به استثنای بینی شان که تغییر ناپذیر بود. بارون در حالیکه به دور میز غذا نگاه می کرد، تکرار کرد: «گفتم به افتخار بانوی گروزویگ.» سبز پوش های لینکلنی فریادزنان گفتند: «به افتخار بانوی گروزویگ!» و چهار و بیست لیوان مجلل از چنین شراب سفید قدیمی نایاب از گلوهایشان پایین رفت، که آب از لب و لچه شان راه افتاد و دوباره چشمک زدند. کولدوت در حالیکه توضیح را به رخ می کشید، گفت: «دختر زیبای بارون وُن سیلن هازن، فردا پیش از غروب آفتاب او را از پدرش خواستگاری می کنیم. اگر جواب رد دهد، بینی اش را می بریم.» زمزمه گرفته ای از این جمع برخاست؛ هر مرد اول دسته شمشیرش و بعد نوک بینی اش را با مفهومی رقت انگیز لمس کرد. فکر کردن به فضیلت احترام به پدر و مادر چه چیز خوشایندی است. اگر دختر بارون وُن سیلن هازن قلب پریشانش را بهانه قرار می داد یا به پای پدرش می افتاد و بر روی آنها دانه دانه اشک می ریخت یا از حال می رفت و از فریادهای جنون آمیز نجیب زادگان پیر تعریف می کرد، این احتمالات صد در یک هستند اما قلعه سیلن هازن از پنجره معلوم بود یا بارون از پنجره معلوم بود و قلعه ویران می شد. با این حال، دوشیزه ساکت ماند وقتی صبح روز بعد خبر رسان اولیه درخواست وُن کولدوت را آورد و به آرامی به اتاق خوابش برگشت، که از پنجره آنجا به تماشای آمدن خواستگار و ملازمانش نشست. به محض اینکه مطمئن شد شوهر ایده آلش سوار کاری با سبیل بزرگ بود، با عجله به حضور پدرش رفت و آمادگی اش را برای فدا کردن خود ابراز کرد تا رضایت وی را به دست آورد. این بارون محترم فرزندش را در آغوش گرفت و چشمک شادی زد. آن روز ضیافت بزرگی در قلعه بود. آن چهار و بیست سبز پوش لینکلنی وُن کولدوت پیمان دوستی ابدی را با دوازده سبز پوش لینکلنی وُن سیل هازن مبادله کرد و به بارون قول داد که شرابش را تا زمانیکه همه اش آبی شود خواهند نوشید یعنی شاید تا زمانیکه کل چهره شان همان رنگ بینی های شان را گرفته بود. همه شان به پشت همدیگر ضربه زدند وقتی زمان فراق فرا رسید؛ و بارون وُن کولدوت و ملازمانش با خوشحالی به طرف خانه تاختند. به مدت شش هفته طولانی، خرس ها و گرازها تعطیلات داشتند. خانه های کولدوت و سیلن هازن با هم متحد شدند؛ نیزه ها زنگ زدند؛ و شیپور بارون به دلیل عدم دمیدن در آن صدایش گرفته شد. برای آن چهار و بیست نفر اوقات خوشی بود اما افسوس! روزهای عالی و دلخواه شان لگدمال شده بود و پیش از آن با پای پیاده رفتند.

بارونس گفت: «عزیزم،»

بارون گفت: «عشقم،»

«آن مردان پر سر و صدای بی ادب….»

بارون شروع به گفتن کرد: «کدام، خانم؟»

بارونس از پنجره ای که آنها کنارش ایستادند به حیاط پایین اشاره کرد که در آنجا سبز پوش های لینکلنی ناهشیار جام وداع فراوان سر کشیدند تا آماده شوند به دنبال یک یا دو گراز بروند.

بارون گفت: «قافله شکار، خانم،»

بارونس غرولندکنان گفت: «جمع شان کن، عشقم»

بارون با تعجب فریادزنان گفت: «جمع شان کنم!»

بارونس پاسخ داد: «برای خوشحال کردن من، عشقم»

بارون در جواب گفت: «برای خوشحال کردن شیطان، خانم»

  و در آن هنگام بارونس گریه بلندی سر داد و روی پای بارون از حال رفت.  چه کاری از دست بارون بر می آمد؟ خدمتکار خانم را صدا زد و با صدای بلند دکتر را صدا کرد؛ و بعد با عجله به حیاط رفت، دو سبز پوش لینکلنی را با لگد زد که خیلی به آن عادت داشتند و به بقیه ناسزا گفت، دستور داد بروند، ولی مهم نیست کجا، آلمانی اش را بلد نیستم یا عمداً اینطوری تعبیرش می کنم. نمی شود گفت از چه طریق یا چه مقداری، برخی زنان موفق می شوند بر شوهران خود سلطه پیدا کنند، هرچند شاید من نظر شخصی ام را گفته باشم و ممکن است فکر کنم که هیچ کدام از اعضای پارلمان نباید ازدواج کنند، چون از هر چهار نفر سه عضو ازدواج کردند، اگر چنین اوضاعی باشد باید طبق وجدان همسران شان رأی بدهند و نه بر طبق خودشان. تنها چیزی که اکنون باید بگویم این است که بارونس وُن کولدوت به نوعی سلطه زیادی بر بارون وُن کولدوت داشت و به تدریج، کم کم، روز به روز و به مرور زمان، بارون با بدترین مسئله سر و کله می زد یا موذیانه از سرگرمی قدیمی دست کشید و تا آن زمان یک مرد چاق دلچسب چهل و هشت ساله یا در آن حدود بود، هیچ ضیافت، هیچ عیاشی و هیچ قافله شکاری نداشت _ خلاصه از هیچ چیزی خوشش نمی آمد یا عادت کرده بود و هرچند مثل شیر درنده و مثل افسران ارشد جسور بود، به طور قطع در قلعه خودش در گروزویگ توسط بانوی خود سرزنش و سرکوب می شد. هیچ یک از اینها تمام بدبختی بارون نبود. حدود یک سال پس از عروسی اش، یک بارون جوان خوش بنیه به این دنیا آمد که به افتخارش تمام آتش بازی ها آزاد شد و شراب های زیادی نوشیده شد؛ اما سال بعد یک بارونس جوان آمد و سال بعد هم بارون جوانی دیگر و غیره، هر سال یک بارون یا بارونس و یک سال هر دو با هم می آمدند تا اینکه بارون خودش را پدر یک خانواده کوچک دوازده نفره دید. در هر یک از این سالگردها، بارونس محترم وُن سیلن هازن به شدت روی خوشبختی فرزندش بارونس وُن کولدوت حساس بود و هرچند معلوم نشد که این بانوی خوب هیچ کار اساسی در خصوص کمک به بهبود فرزندش انجام داد یا نه، با اینحال وظیفه خود دانست تا حد امکان در قلعه گروزویگ عصبی باشد و زمان خود را بین مشاهدات اخلاقی بر اداره امور منزل بارون و شکایت از سرنوشت سخت دختر ناراحتش تقسیم کند. و اگر بارون گروزویگ که کمی بخاطر این اذیت و آزرده شده، قوت قلب می گرفت و جرأت می کرد بگوید که وضع همسرش حداقل بدتر از همسران بارون های دیگر نبود، بارونس وُن سیلن هازن از همه افراد می خواست توجه کنند که هیچ کس به جز او با غصه های دختر عزیزش همدردی نمی کرد که بر طبق آن دوستان و اقوام اظهار کردند مطمئن باشد فریاد بیشتری نسبت به دامادش سر داد و اگر کسی یک حیوان سنگدل می بود، آن بارون گروزویگ بود. بارون بیچاره تا جایی که توانست همه اینها را تحمل کرد و وقتی دیگر طاقتش تمام شد اشتهاء و روحیه اش را از دست داد و با قیافه ای افسرده سر جایش نشست. اما با این حال مشکلات دیگری برایش به وجود آمد و همانطور که پدیدار می گشتند، افسردگی و ناراحتی اش بیشتر می شد. زمانه عوض شد. قرض بالا آورد. خزانه های گروزویگ تَه کشید، هرچند خانواده سیلن هازن آنها را به صورت خستگی ناپذیر می دیدند و فقط وقتی بارونس زحمت درست کردن سیزدهمین لقب به شجره نامه خانوادگی را کشید، وُن کولدوت کشف کرد که چاره ای برای پر کردن دوباره آنها نداشت. بارون گفت: «نمی فهمم چه قرار است بشود. فکر کنم خودم را بکشم.» این یک ایده بکری بود. بارون چاقوی شکار قدیمی را از گنجه ی بغل برداشت و روی پوتینش آن را تیز کرد، کاری کرد تا پسرها آن را «پیشکش» بنامند. بارون به مدت کوتاهی دست کشید. «هِم! شاید به اندازه کافی تیز نشده باشد.» بارون دوباره آن را تیز کرد و پیشنهاد دیگری داد، وقتی دستش از جیغ های بلند بارون ها و بارونس هایی که در طبقه بالای قلعه اتاق بچه ای داشتند با میله های آهنی پنجره تا مانع پرت شدن شان در خاکریز شود، باز ایستاد. بارون آهی کشید و گفت: «اگر مجرد می بودم، شاید بیش از پنجاه بار این کار را انجام می دادم بدون اینکه در کارم وقفه ای پیش بیاید. آهای! یک تُنگ شراب و پیپ بزرگ در اتاق کوچک طاقدارِ پشت سالن بگذار.» یکی از خدمتکاران با لحنی بسیار مهربان، دستور بارون را در عرض نیم ساعت اجرا کرد و وُن کولدوت بعد از مطلع شدن از آن، با گام های بلند به اتاق طاق دار رفت که دیوارهای آن از جنس چوب براق تیره بود، و در نور هیزم های مشتعلی که روی شومینه جمع شده بودند برق می زد. تُنگ و پیپ آماده بودند و در کل، این مکان خیلی آرامش بخش به نظر می رسید.

بارون گفت: «چراغ را بگذار.»

خدمتکار پرسید: «چیز دیگر، ارباب؟»

بارون پاسخ داد: «اتاق.» خدمتکار اطاعت کرده و بارون هم در را قفل کرد.

   بارون گفت: «آخرین پیپ را می کشم و بعد کنارش می گذارم.» بنابراین ارباب گروزویگ بعد از اینکه چاقو را تا زمانیکه می خواست روی میز گذاشت و مقدار زیادی شراب نوشید، خودش را روی صندلی اش انداخت، پاهایش را جلوی آتش دراز کرد و پیپ کشید. به خیلی چیزها فکر کرد _ به مشکلات فعلی اش و دوران گذشته مجردی و به سبز پوش های لینکلنی که مدت ها پیش از اطراف دهکده ناپدید شدند، هیچ کس نمی دانست کجا: به استثنای دو نفر که متأسفانه گردن زده شدند و چهار نفر که با نوشیدن بیش از حد خودشان را کشتند. ذهنش به طرف خرس ها و گرازها رفت، وقتی در حین سر کشیدن گیلاسش تا تَه، چشم هایش را بالا آورد و برای اولین بار و با حیرت بسیار زیاد دید که تنها نیست. نه تنها نبود؛ چون در آن سوی دیگر آتش یک شبح چروکیده ترسناک با بازوان تا شده، چشمان گود رفته و قرمز، و صورتی بسیار کشیده و رنگ پریده که موهای درهم و ناصاف مشکی زبر بر آن سایه افکنده، نشسته بود. یک نوع کُت کوتاه به رنگ آبی کم رنگ بر تن داشت که بارون با دقت فراوان مشاهده کرد، قسمت های جلو با دستگیره های تابوت قلاب یا تزئین شده بود. مثل اینکه پاهایش هم با روکش تابوت و زره پوشانده شده بود و روی شانه چپش یک ردای کوتاه تیره رنگ داشت که به نظر می رسید از بقایای روکش تابوت درست شده است. هیچ توجهی به بارون نکرد اما مشتاقانه به آتش چشم دوخت. بارون در حالیکه برای جلب توجه پاهایش را روی زمین می کوبید، گفت: «آهای!» غریبه در حالیکه چشمانش به طرف بارون حرکت می کرد اما نه صورتش یا خودش، پاسخ داد: «آهای!» بارون که از صدای مخوف و چشمان بی رمق او نترسید، در جواب گفت: «حالا چه؟ باید این سؤال را می پرسیدم. چجوری به اینجا آمدی؟»

شبح پاسخ داد: «از لای در»

بارون می گوید: «تو چی هستی؟»

جواب داد: «یک آدم.»

بارون می گوید: «باور نمی کنم.»

شبح می گوید: «پس باورش نکن.»

بارون در پاسخ گفت: «باور نخواهم کرد.»

شبح مدتی به بارون جسور گروزویگ نگاه کرد و بعد با لحنی خودمانی گفت: «می بینم که نمی شود فکرت را تغییر داد. من انسان نیستم!»

بارون پرسید: «پس چه هستی؟»

شبح پاسخ داد: «فرشته.»

بارون با تمسخر برگشت و گفت: «خیلی شبیهش نیستی.»

شبح گفت: «من فرشته ی نومیدی و خودکشی هستم. حالا با من آشنا می شوی.»

   با این کلمات شبح طوری به طرف بارون برگشت که گویی خود را برای یک صحبت آماده می کرد و آنچه بسیار جالب توجه می نمود، این بود که ردایش را به کناری انداخت و چوبی را نشان داد که از وسط بدنش در آمده بود، با یک حرکت تند و سریع آن را در آورد و آن قدر راحت آن را روی میز گذاشت که گویی یک عصا بود. شبح در حالیکه به چاقوی شکار نظری انداخت، گفت: «حالا آماده هستی؟»

بارون پاسخ داد: «نه کاملاً. اول باید این پیپ را تمام کنم.»

شبح گفت: «پس با دقت نگاه کن.»

بارون گفت: «به نظر می رسد عجله داری.»

شبح جواب داد: «چطور مگر، بله عجله دارم. همین حالا در مسیرم از انگلیس و فرانسه دیدم که کار بسیار پر رونقی انجام می دهند و خیلی وقتم را می گیرد.»

بارون در حین اینکه با گودی پیپ خود به تُنگ دست می زد، گفت: «می خوری؟»

شبح با لحن خشکی پاسخ داد: «از ده بار نُه بار و بعد خیلی شدید.»

بارون پرسید: «هرگز میانه روی نکردی؟»

شبح با لرزشی که حاکی از شادی و نشاط بود، گفت: «هرگز.»

بارون نگاه دیگری به دوست جدیدش انداخت که به نظرش یک مشتری فوق العاده عجیب می آمد و بالاخره پرسید آیا نقش فعالی در چنین اقدامات کوچکی که در تصورش می آمد، داشت یا خیر.

شبح با طفره پاسخ داد: «نه، اما همیشه حاضر هستم.»

بارون گفت: «فکر کنم فقط برای دیدن عدالت؟»

شبح در حالیکه با چوبش بازی و آن را بررسی می کرد، پاسخ داد: «فقط همین.»

«تا جایی که می توانی سریع باش چون می بینم یک آقای جوانی هست که مبتلا به پول زیاد و اوقات فراغتی شده که حالا از من می خواهد.»

بارون که کمی سرحال آمده بود، فریادزنان گفت: «برو بکشش چون خیلی پول دارد! ها! ها! این خوبه.» این اولین باری بود که بارون بعد از این همه مدت می خندید. شبح در حالیکه خیلی ترسو به نظر می رسید، سرزنش کنان گفت: «می گویم دوباره این کار را انجام نده.»

بارون گفت: «چرا که نه؟»

شبح پاسخ داد: «چون تمام وجود من را به درد می آورد. هر چقدر دلتان می خواهد آه بکشید که این حالم را خوب می کند.»

بارون با گفتن این کلمه، به طور خودکار آهی کشید. شبح دوباره سرحال شد، با نهایت ادب چاقوی شکار را به دستش داد.

بارون در حین اینکه لبه اسلحه را حس می کرد، گفت: «هرچند ایده بدی نیست اما آیا آدم خودش را بخاطر اینکه پول ندارد می کشد؟»

شبح با حالتی زود رنجی گفت: «اه! نه هیچی بهتر از این نیست که آدم خودش را بخاطر اینکه هیچ چیزی ندارد بکشد.»

چه این شبح ناخواسته خود را درگیر گفتن این مسئله نموده باشد یا فکر کند ذهن بارون آنقدر کامل است که مهم نبود چه می گوید، چاره ای جز دانستن ندارم. فقط می دانم که ناگهان بارون دستش را نگاه داشت، چشمانش را کاملاً باز کرد و طوری به نظر می رسید که گویی برای اولین بار نور تازه ای بر او تابیده بود. وُن کولدوت گفت: «چرا، قطعاً هیچ چیزی را نمی توان جبران کرد.»

شبح فریاد زنان گفت: «به جز خزانه های خالی.»

بارون گفت: «خب، ولی شاید یک روز دوباره پر بشوند.»

شبح غرولندکنان گفت: «زن های بد دهن.»

بارون گفت: «آه! شاید ساکت شده باشند.»

شبح با صدای بلند گفت: «سیزده فرزند.»

بارون گفت: «به طور قطع همه به مشکل بر نمی خورند.»  

   ظاهراً این شبح ناگهان بخاطر داشتن این عقاید با بارون بسیار بی رحم شد؛ اما سعی کرد با شوخی و مسخره بازی آن را از سر خود باز کند و گفت اگر وقتی دست از شوخی کشید بگذارد بداند، باید از او ممنون باشد. بارون اعتراض کنان گفت: «اما من شوخی نمی کنم؛ هرگز از آن فاصله نداشتم.» شبح در حالیکه بسیار عبوس به نظر می رسید، گفت: «بسیار خب، خوشحالم این را می شنوم. چون یک شوخی بدون هیچ استعاره ای، مرگ من است. بیا! یک باره از این دنیای دلگیر دست بکش.» بارون در حین اینکه با چاقو بازی می کرد، گفت: «نمی دانم، قطعاً دلگیر است، اما فکر نمی کنم مال شما خیلی بهتر باشد، چون ظاهر به خصوص راحتی ندارید. این من را به فکر می اندازد _ چه پشت گرمی من دارم، اینکه در نهایت می بایست برای بیرون آمدن از این دنیا بهتر باشم!» در حالیکه داشت از جایش می پرید، فریادزنان گفت: «هرگز بهش فکر نکردم.» شبح در حالیکه داشت دندان هایش را بهم می فشرد، فریادزنان گفت: «عازم شو.» بارون گفت: «چیزی نگو! من دیگر به بدبختی ها فکر نمی کنم ولی این مسئله را قشنگ جلوه بده و دوباره هوای تازه و خرس ها را امتحان کن، و اگر اینطور نشد، حسابی با بارونس صحبت می کنم و جسد وُن سیلن هازن را ببرم.» با این حرف بارون در صندلی افتاد و چنان با صدای بلند و زیاد خندید که صدایش در اتاق پیچید. شبح یکی دو قدم عقب نشینی کرد، در همین حین با وحشت زیادی به بارون نگریست و وقتی ایستاد، آن چوب را گرفت، آن را با خشونت در بدنش فرو کرد، فریاد خوفناکی کشید و ناپدید شد. وُن کولدوت هرگز او را ندید. وقتی تصمیم گرفت فکرش را عملی کند، خیلی زود بارونس و وُن سیلن هازن را سر عقل آورد، و سالها بعد از دنیا رفت. اما نه مانند یک ثروتمندی که من از آن خبر دارم، بلکه قطعاً مانند یک آدم شاد از دنیا رفت خانواده بزرگی از خود به جای گذاشت که با دقت تحت نظر شخصی اش در شکار خرس و گراز تعلیم دیده بودند و نصیحت من به تمام مردان این است که اگر مانند خیلی دیگر از مردان به دلایل مشابه غمگین و افسرده شوند، به هر دو طرف قضیه بنگرند، از بهترین ذره بین استفاده کنند؛ و اگر هنوز وسوسه کناره گیری بدون اجازه دارند، اول یک پیپ بزرگ بکشند و یک بطری کامل بنوشند و از نمونه قابل ستایشی مانند بارون گروزویگ سود ببرند.