شاعر: سمانه سادات محمودی

 

  دل من در طلب چشم کسی هست که نیست

  چشم من چشم به راه نفسی هست که نیست

  گرچه دیدار رخش دیده ی بی سر می خواست

  شوق پرواز درون قفسی هست که نیست

  غم دلدادگی اش حس تمنا می خواست

  دل سپردن به دلش چون هوسی هست که نیست

  صبر از شوق وصالش تب و تاب از کف داد

  اشتیاق طلبش بیش وبسی هست که نیست

  سوز هجران و وصالش به دو صد سال کشید

  روز پایان فراق، پیش و پسی هست که نیست

  حاصل عشق من این شد،بی حاصلی و بی ثمری

  حس عشق، حال و هوای عبثی هست که نیست