خانه‌ های بی‌ دیوار

نویسنده: احسان عزیزی

 

      موج عظیم «بساز و بفروش» در چند دهه‌ی اخیر شهرها و کلان شهرهای ایران را تبدیل انبوهی از ساختمان‌ها و آپارتمان‌های بی‌در و پیکری کرده است که نه از زیبایی ظاهری برخوردارند و نه کیفیت مطلوب سازه‌ای و مقاوم دارند. خانه‌های کوچک و بزرگی که در هم تنیده شده‌اند، گاهی تنها خطوط جدا کننده‌ی یک واحد از دیگری فقط و فقط یک دیوار چند سانتی‌متری است. گاهی کار آن‌قدر بیخ پیدا می‌کند که اتاق خواب‌های دو یا چند واحد در کنار هم قرار گرفته‌اند و فقط یک دیوار باریک بین آن‌ها کشیده شده است. خانه‌هایی که صدای کوچه و خیابان، رهگذران و اتوموبیل‌ها را از درونشان به طوری می‌توان شنید که گویی خانه وسط خیابان است. خانه‌هایی که صدایت بیخ گوش همسایه و صدای همسایه بیخ گوش خودت است. هیچ حریمی درکار نیست، گویی خانه دیوار ندارد، در ندارد، حتی پس از شش قفله کردن درب‌ها نیز در عرض چند ساعت به راحتی تمامی محتویات خانه مورد سرقت قرار می‌گیرد. (از اجاره‌بها و قیمت‌های نجومی این ناخانه‌ها بگذریم که بهای زندگی و عمر انسان‌هاست). نقش سازه‌ها و معماری جوامع را نباید در شکل‌گیری فرهنگ، و مهمتر از آن نقش فرهنگ و جهان‌بینی یک جامعه را نباید در شکل‌گیری سازه‌ها دست کم گرفت. این سازه‌های بی در و پیکر، این خانه‌های بی‌دیوار که هیچ حریم خصوصی و شخصی برای ساکنین قائل نشده‌اند با ما از چه معرفت و جهان‌بینی سخن می‌گویند؟ کدام منطق فکری و جهان‌بینی این سازه‌های زشت و سست‌بنیان را ساخته است؟

      زمانی در شهرهای ایران برای درب خانه‌ها جهت تفکیک میهمانان زن و مرد قطعات فلزی جداگانه‌ای در نظر گرفته شده بود. از کوبه (وسیله‌ای فلزی که در برخورد با درب صدای بم می‌دهد) برای مرد‌ها و کلون (قطعه‌ای که صدای زیر می‌دهد) برای زنان استفاده می‌شد. از حیاط و باغچه و آن‌همه رنگ‌بندی و کاشی‌کاری‌ها و شیشه‌های رنگی و بسیاری از عناصر زیبایی که نوید بخش حیات بودند اگر بگذریم، هشتی‌خانه‌هایی چهارضلعی و اکثراً مستطیلی برای خانه‌ها فضا و حریم‌های خصوصی‌تری ایجاد می‌کردند. قصد آن ندارم که با مرور سرمایه‌های تاریخی و فرهنگی صرفاً حسرتی نوستالژیک را مرور کنیم، بلکه سؤال این‌جاست جامعه‌ای که بیش از چهل سال پیش علیه غرب و امپریالیسم و سرمایه‌داری انقلاب کرد، سازه‌ها و خانه‌ها و ریخت شهرهایش هم نشان می‌دهد که به شدت غرب‌گراست و و حتی در غرب‌گرایی نیز شکست خورده است. جامعه‌ای که شعار نه شرقی نه غربی و استقلال سر می‌داد، اما به نظر می‌رسد تماماً شعاری بود که فقط سر داده می‌شد و هیچ مغز و تفکر و بنیانی در پس این شعارها وجود نداشته است. متأسفانه، معماری و شهرسازی در ایران مانند دیگر حوزه‌های فرهنگی بی‌هویت و بی‌بنیان شده است. دیگر نه خانه‌ها و سازه‌های تاریخی در اذهان و حافظه تاریخی نسل‌های جدید جایی دارد و نه حتی در آپارتمانی زندگی می‌کنیم که از حداقل استاندارد و شرایط برخوردار باشند. عبارت «بساز و بفروش» در خود معنای همین ظاهرسازی و «چیزی را بی در و پیکر ساختن» را مستتر کرده است، چرا که «فروش» اصل و اساس کار است نه زندگی؛ اما این منطق فروش از کجا می‌آید؟ این منطق بازار و سود که کانون زندگی و هستی انسان ایرانی شده است از کجا می‌آید؟ نکته شدت و عمق این منطق سود و بازار است که از سازه‌ها و بافت شهری و آجرهای خانه‌هایمان تا بافت سلول‌های مغزهایمان رسوخ کرده است. به نظر می‌رسد ما همه چیز را باخته‌ایم، نه معنویتی برایمان مانده است و نه حتی زندگی مادی و با رفاهی که در خانه‌های امن و مستحکم و زیبا تجربه شود. چهل سال است که با آرمان ایجاد مدینه‌ی فاضله‌ی دینی که در آن انسان‌ها را به معنویت می‌رساند در کلنجاریم، اما مدعیان معنویت و سعادت باید پاسخگو باشند که این چه معنویتی‌ست؟ وقتی یک مؤمن برای نماز شب برمی‌خیزد و هنگام نماز با خصوصی‌ترین صدای همسایه مواجه می‌شود، برایش این سؤال ایجاد نمی‌شود که چرا باید در چنین خانه‌هایی زندگی کنیم که آیا شایسته‌ی انسان است که خانه‌اش هیچ پای‌بست و بنیانی نداشته باشد؟ حتی دیوار هم نداشته باشد؟ آنقدر عمق فاجعه زیاد است که نمی‌توان تمامی آن را شرح داد. ما کجای تاریخ ایستاده‌ایم؟ زمانی می‌پرسیدیم آیندگان چه قضاوتی راجع به ما خواهند کرد اما اکنون باید نگران باشیم که آیندگان اساساً توان قضاوت خواهند داشت؟