زادگاه پدری

   نویسنده: محبوبه افچنگی-کارشناسی علوم اجتماعی

 

      اون وقتا هنوز تو دِه از خودمون خونه نداشتیم. پاتوقمون با دایی‌ ها و خاله‌ ها و بچه‌ هاشون خونه‌ ی بابا بزرگ مادریم بود. تو اون دَه دوازده روزی که تو تعطیلات عید یا تابستون می رفتیم روستایِ زادگاهِ پدری حتماً یه وعده ناهار خونه‌ ی “عمو علی” دعوت می شدیم. دعوتیِ خونه‌ ی عمو علی یه فرقی با دعوتیای دیگه داشت که به خاطرش سر و دست می شکوندیم! اونم این بود که ناهار خونه‌ ی عمو علی غذای تکراری نبود. نه از اون آبگوشتای چرب و چیلی با نون خشک محلی بود، نه کمه‌ جوش (کله‌ جوش) و نه *قُرمه‌ جوش (نوعی اشکنه که با قرمه درست میشه. قرمه=گوشت ریز شده و تفت داده شده برای ذخیره زمستون). ناهار خونه‌ ی عمو معمولاً “شیر برنج” بود. روز دعوتیِ خونه‌ ی عمو، مامان از صبحش بهمون سفارش میکرد که هر جا میرید ظهر زود بیایید که عموتون از نماز برگرده برای ناهار دستپاچه‌ اس. حوالی ظهر کم‌ کم خونه‌ ی بابا بزرگ جمع میشدیم که همه با هم بریم خونه‌ ی عمو. بابا جلوتر از همه راه میفتاد، قبراق به نظر میرسید و محکم قدم برمیداشت، انگار چشماش برق مهمونی خونه برادرو داشت. بعد از بیرون اومدن از بن‌ بست خونه‌ ی بابابزرگ باید از کاتَلِ (سربالایی) خونه‌ ی “دایی ممد” بالا میرفتیم و بعد می‌ رسیدیم به “رو پاوال” (در گذشته محلی برای جمع آوری گوسفندان برای بردن به چرا)، بعد از اون دیگه تا خونه‌ ی عمو راهی نبود. تو سکوت سر ظهر دِه صدای قدمامون رو زمین خاکی لذت بخش بود. اهالی‌ ای که تو مسیر می دیدیم، سلامی میکردن، دستی تکون می دادن و رد می شدن، یا نه وامیستادن به روبوسی و احوالپرسی گرم. نزدیکتر که میشدیم بابا نطقش باز میشد. انگار که اون آب و خاک و خونه‌ ی پدری و دیدن هم‌ سن و سالاش که حالا دیگه ریشی سفید کردن بودن می بردنش تو فکر خاطرات دور. شروع میکرد به خوش صحبتی و تعریف کردن. همین‌ جوری که تعریف میکرد میپیچیدیم تو کوچه‌ ی عمو، قد و بالای کوچه و خونه‌ هاشو برانداز میکرد، گاهی یه مکثی میکرد، سر بر میگردوند سمت ما که پشت سرش راه می رفتیم تا با اشاره دست و چشم و ابرو بگه که داره از کی و از کدوم خونه تعریف میکنه. میدونست ما بچه‌ ها نمیشناسیم، نگاهشو میبرد رو صورت مامان و برای اون تعریف میکرد.

       مکث بعدی تو هشتی خونه‌ ی عمو بود، در چوبی پشت سرمون و یه شیب رو به پایین جلو رومون. سمت چپ به ترتیب پِیْگاه (طویله) بود و تنور و یه درخت توت. بابا توضیح میداد که اینجا فلان بود و اونجا بهمان! انتهای سراشیبی میخورد به حیاط بزرگ خونه‌ی عمو. باید از سمت راست میرفتیم، همون جلو راه، ایوون طبقه پایین بود با سه تا اتاق کاهگلی. اولی اتاق “بی‌بی صفیه” بود. از وقتی بی‌بی مرحوم شده بود ندیده بودم که درِ اون اتاق باز باشه. قدری می ایستادیم و تماشا میکردیم. من یاد اون وقتایی میفتادم که بی‌بی پشت دستامو میبوسید و همیشه تو گرهِ پرِ چارقدش یه چیزی داشت که بهم بده، از نقل و مغز بادوم و سکه پنج تومنی. بابا به یاد مادرش یه غمی میومد ته صورتش، سرشو مینداخت پایین و با تسبیحِ تو دستش بازی میکرد، آب دهنشو قورت میداد، نمیدونم،،، شایدم بغضش بود، میگفت بریم بالا که معطلن. انتهای همون ضلع حیاط راه پله‌ بود، راه پله موزائیکی با فاصله‌ های نامرتبِ کوتاه و بلند که رو بعضی از پله‌ هاش موزاییک زیر پات لق میزد. راه پله میخورد به ایوون بالا. دست چپ یه اتاق بود که اکثر اوقات درش قفل بود، میگفتن این اتاق “حسین” پسر وسطی عموئه. به موازات و چسبیده به همون اتاق یه اتاق دیگه‌ ای بود که حکم مطبخ و آشپزخونه رو داشت و رو به روی اون اتاقِ نشیمن.‌ بین نشیمن و آشپزخونه یه فضای کوچیک مربع شکل بوجود اومده بود که هم ردیف سقف نشیمن و آشپزخونه مسقف بود. خلاصه یاللّهی می گفتیم و میرفتیم بالا و سلام و احوالپرسی و …

      پا تو فضای مربعی شکل که میذاشتیم اول داخل آشپزخونه رو یه دید میزدیم! ظرفای شیر برنج کفِ آشپزخونه‌ ی تاریک با اون سقف چوبیِ دود گرفته‌ اش که تاریکی اونو بیشتر میکرد مثل برف سفید میزد. بشقابای کوچیک و بزرگ شیر برنج با پیاله‌ های شیره انگور بدجور چشمک میزدن. بعد وارد نشیمن می شدیم، یه اتاق با اندازه‌ معمولی. اگر عید بود که بساط کرسی پهن بود، و دور تا دور کرسی و اتاق پشتی و مخده‌ های کوچیک کوچیک، با یه عالمه طاقچه که پر بودن از کتابای عمو. گاهی با تمام سفارشی که مامان میکرد دیرتر از عمو میرسیدیم و عمو شوخی و جدی یه نِقی بهمون میزد! زیاد شلوغ پلوغ نبود، “اسماعیل” و “محمود” هم که زن گرفتن دیگه حسابی خونشون خلوت شده بود. از پنج تا پسر و تک دختر عمو فقط “محمد” تو ده زندگی میکرد. بابا میرفت بالای کرسی کنار عمو. گاهی محمد و زن و بچه‌ هاش هم بودن. معمولاً مردا دور کرسی مینشِستن و بقیه هم پایین اتاق. پذیرایی با چای و تنقلات عید انجام میشد، برای بابا قلیون چاق میکردن. به نام بابا و به کام همه!! عمو کم طاقت بود، به زن عمو اشاره میکرد که زود ناهارو بیارن. اسم زن عمو “لیلا” بود اما عمو “گل‌ پری” صداش میزد، نمیدونم چرا برای من یه کم غریب بود که یه مرد معممِ روستایی اون جوری دلبرانه زنشو صدا بزنه!!

     سفره پهن میشد، نونارو درسته مینداختن کف سفره، ظرفای شیر برنجو یکی‌ یکی می آوردن، اول مردا و بزرگترا. شیر برنج با شیر تازه‌ ی محلی انصافاً خوشمزه بود و دلچسب. اکثر اوقات یه ظرف هم می دادن که ببریم برای بابا بزرگ… بعد ناهار زیاد نمی موندیم، خلوت میکردیم که عمو استراحت کنه، ولی بابا بیشتر می موند، با عمو یه چرتی زیر کرسی میزدن و مهمونی خونه عمو تموم میشد!