خاطرات یک مادر- قسمت چهارم

   نویسنده: م-عباسی

 

       به خودم گفتم آماده باش برای روزهای سخت، قوی باش زیرا فرزندم اولویت اول زندگیم بود. او برایم بسیار با ارزش بود و نمی خواستم هرگز او را از دست بدهم. پایبند عشق مادرانه ام بودم، بدون توقع اینکه او بداند یا نداند، وقتی اسم علاقه به فرزند را عشق می گذاریم؛ پس باید خود را آماده نبرد با هر آنچه به او صدمه می زند سازیم و برای بهبودی او به راه درست ادامه دهیم و مسیر زندگیمان را به زیبایی ترسیم کنیم و در گرفتاریها حوصله و صبر و ایمان به خداوند یکتا را پیشه کنیم تا موفق شویم. وقتی داریم روزهای سختی را می گذرانیم و متعجبیم که خدا کجاست، یادمان باشد که استاد همیشه موقع امتحان سکوت می کند. به نظر من زنها می توانند دنیا را با مهر و محبتشان تغییر دهند، به همین دلیل مثل کوه پشت احساسم به او ایستادم و تا ته رؤیاهایش برایش مادری کردم. آسان نبود ولی انجامش دادم، البته به کمک همسرم و قیمت اشکهای آن روزم به معنی فرصتهای تازه برای ادامه زندگی به دخترم بود و از خداوند توانگر بی همتا عاجزانه تقاضا داشتم تا به من مادر نظری کند؛ به منی که محتاج لطفش بودم و به دنبال رحمت و شفا از سوی خدا بودم. بیمارستان قلب شهید رجائی خانه دوم ما شده بود و دخترم را مرتب برای درمان به آن بیمارستان می بردیم. با هر بار مراجعه کودکانی را می دیدم که مشکلاتی بس دشوارتر و بزرگتر و وضعیتی به مراتب وخیم تر نسبت به فرزند من داشتند و چقدر انسان قلبش به درد می آید با دیدن این صحنه ها!

       پدر و مادرهای آنها نیز آشفته حال و نگران بودند، برخی از آن کودکان نیاز به جراحی داشتند و پدر و مادرها برای نجات جان فرزندشان باید که به پزشک معالج و تشخیصش اعتماد می کردند. والدین این کودکان جز صبر و شکیبایی و دعا در حق فرزندشان کار دیگری از دستشان بر نمی آمد. از منظر والدین به اینگونه مسائل نگریستن بسیار دشوار است. خداوند در قرآن به افراد صابر وعده های خوشایندی داده است، پس بدان که مسلماً با هر دشواری آسایشی است (سوره الشرح- آیه ۵) و خداوند به زودی بعد از سختیها آسانی قرار می دهد (سوره طلاق- آیه ۷).

     من به وعده های خداوند اعتماد کامل دارم و نتیجه اش را نیز دیده ام، زیرا لحظه ای در زندگی میرسد که خداوند محال ترین آرزوهایمان را برآورده می سازد. به توصیه ها و دستورهای پزشکان عمل می کردم، داروهای دخترم را به موقع به او می خوراندم و مرتب تحت نظر پزشکان بود. دیگر توجهی به صحبتها و نصیحتهای ناآگاهانه اطرافیانم نمی کردم، زیرا آنها در بعضی مواقع باعث می شدند که انرژی ام گرفته شود و ممکن بود تصمیم هایی که با دانش و آزمایشاتی که توسط پزشکان انجام می شد را تحت تأثیر قرار دهد؛ لذا جلوگیری می کردم. به هر حال آنها از ظاهر فرزندم متوجه شدند که او بیمار است ولی تشخیص دقیق را هنوز نداده بودند. پزشکان دقیقاً نمی دانستند که مشکل چیست؟ لازم بود با خودم رو راست باشم و مسائل پیرامونم را سبک سنگین کنم تا بتوان تکلیفم را در قبال فرزندم معلوم کنم. همیشه منتظر بودم از سمت خدا معجزه ای نازل شود. ای کاش پرودگار به این کودک بی گناه رحم کند، دست نیاز به درگاه او دراز کردم و سر بر آستانه ملکوتی اش گذاشتم و تنها از او تقاضا کردم تا فرزندم را شفا دهد و به من ببخشد و خوشبختانه آن قادر بی همتا صدایم را شنید و معجزه اش را نشانم داد، و آنهم سلامتی نسبتاً قابل قبول دخترم بود. از بیماری فرزندم چند سالی گذشته بود و حال او روز به روز بهتر می شد. او بزرگ شده و کمی هم وزن گرفته بود. دوباره زیبایی به چهره او برگشته بود و سوراخ بین دو بطن قلبش نیز کوچکتر شده بود. حالا او برای خودش خانمی شده بود. او به تحصیلاتش ادامه داد و سپس ازدواج کرد. دخترم اکنون صاحب دو فرزند است، از این بابت بسیار خوشحال و منت دار خداوند هستم. اصلاً نمی خوام ناسپاسی کنم، اما احساس ترسی که آن زمان در جانم رخنه کرده بود و غمی که در سینه ام آوار شده بود را نمی توانم به راحتی از وجودم دور کنم. خداوند مرا ببخشد، ولی هر بار که مامان صدایم می کند یا بیمار می شود، انگار دلم از جا کنده می شود. هنوز هم نگران او هستم. خودم هم به درستی نمی دانم، شاید یکی از دلائلش این باشد که روند بزرگ شدن او مانند دیگر بچه ها نبود. آن شور و هیجان هنگام تولد و پس از آن مواجه شدن با چنین بیماری سخت یا اینکه نمی توانستم مثل یک کودک سالم معمولی با او رفتار کنم یا نسبت به روند رشدش عادی باشم یا اینکه انتظار نداشتم این چنین مشکلاتی برای فرزندم اتفاق بیفتد. نمی دانم! ولی همیشه که ساده دیدن دلیل بر ساده بودن نیست، مثل الان که من روند سلامتی و بزرگ شدن دخترم را در چند خط خلاصه کردم. دل سپردن به فرزند شاید ساده باشد ولی پشت سرش عشق هست و دشواری های آن و دیدن او جزء شیرین ترین لحظات هر روز من است و باور دارم که خداوند بهشتش را در این دنیا به من نشان می دهد. خوشحالم که هست و سربلند از اینکه برای بودنش به لطف خداوند جنگیدم، هم با خودم و هم با روزگار و هم با بیماری اش. از لطف و رحمت خداوند هیچگاه نا امید نشوید (سوره یوسف-آیه ۸۶).