بیست و یکی نان در سفره

نویسنده: بانو صدیقه انجم شعاع

 

      باز وقت رفتن بود . بانگ جرس کاروانیان، عاشقان دیار شهادت را به نوای دلنشین « هر که دارد هوس کرب و بلا بسم ا… » فرا می­خواند. مرد خانه ما مسافر همیشگی این قافله بود. من هر بار با قطره اشکی او را بدرقه می­کردم. لبی به دعا می­گشودم و گوشی به سفارشات او که ما را به خدا می سپرد. دست­های کوچک دو فرزندمان در فضا می چرخید و لبخند شادی بخش آنها­، توشه سفری بود که پدر برای روزهای دوری از ما و دلتنگی هایش، با خود به سفر می­برد. تکیه گاه محکم خانه می­ رفت و ما به امید بازگشت دوباره او، سایه ی سبز صبر را به حمایت از خویش فرا می ­خواندیم.

     یکی از روزهای آذر ماه سال ۱۳۶۵ بود. شهر ما از میهمان ناخوانده سرمای زودرس، به پوشش سنگین برف تن داده بود. از ده روز پیش از آن، خورشید در پشت ابرها خیمه زده بود و ما را که کار خیلی مهمی در بیرون نداشتیم، خانه نشین کرده بود. آن روز صبح سرما به اتاق ما هم سرک می­کشید. بخاری داشت کم کم از گرمی می­افتاد. نفتش به آخر رسیده بود و دیگر نفتی در خانه نداشتیم. پدرم روز پیش گالن­های نفت را برای تهیه نفت برده بود و تا آن ساعت هنوز نیامده بود. حتماً بارش برف شب گذشته که هنوز هم ادامه داشت، او را هم زمین گیر کرده بود.     پرده پشت پنجره را کنار زدم. بیرون را نگاه کردم. دانه­ های برف تند تند از سینه آسمان جدا می­شدند و بر روی زمین می­نشستند. سوز سردی از منفذهای پنجره به داخل اتاق خزید و سردم شد. بخاری دیگر خاموش شده بود. دستی به بدنه آن زدم. سرد سرد بود. متوجه بچه ها شدم. پسر هشت ماهه ام هنوز خواب بود. اما دختر سه ساله ام از سرما به گوشه ای خزیده بود و زانوانش را در بغل جمع کرده بود. خودم هم از شدت سرما می­لرزیدم. داخل اتاق مثل داخل یخچال شده بود. چاره ای نبود می ­بایست خودمان را گرم کنیم. دو تا پتو روی پسرم کشیدم و دخترم را هم کت و کلاه پوشاندم و به انتظار نشستم تا نفت برسد.    خانه امان در منطقه­ ای دور از مرکز شهر احداث شده بود. به علت ساخت و سازهای جدید، کمتر مغازه ای برای رفع احتیاجات روزمره در دسترس بود و ما احتیاجاتمان را از مرکز شهر تهیه می کردیم. نفت کوپنی که دیگر تکلیفش معلوم بود. سرما و بارش برف و باران و نبود مرد خانه مشکلات­مان را چند برابر کرده بود. پیش خودم فکر می­کردم: «الان همه به کار و زندگی خودشان مشغولند. حتی همسایه ای هم از حال ما خبر ندارد. چه برسد به فامیل؛ با وجود کیلومترها فاصله که با آنها داریم!» بیشتر سردم شد. دخترم در کت و کلاه به خواب رفته بود. یادم آمد که صبحانه نخورده ام. ساعت ۸ بود. هوس یک آش داغ کردم . هنوز از جایم بلند نشده بودم که دخترم چشمهایش را باز کرد و صدایم زد: مامان من گشنمه!

-چشم. اگر چند دقیقه صبر کنی خیلی زود یه آش خوشمزه درست می­کنم.

-صدایش در آمد:  من آش نمی خوام … نون و پنیر می خوام. 

       برای آوردن نان به آشپزخانه رفتم. سفره را که باز کردم، ای وای! تازه یادم آمد که نان هم نداریم. تهیه نان با برادرم بود که هر شب برای اینکه ما تنها نباشیم، پیش ما می ­آمد. صدای دخترم به گریه بلند شد: من گشنمه، نون می خوام، سردم میشه! برای رفتن به نانوایی دیر بود. تازه نزدیکترین نانوایی با خانه ما دو کیلومتر فاصله داشت. کم کم داشتم کنترل اعصابم را از دست می­دادم. به بارش برف چشم دوختم، دانه های برف برایم شکلک در می آوردند. یک لحظه از آن ها بدم آمد، کار را برای همه سخت کرده بودند. بغض راه گلویم را گرفته بود. اگر برف نمی بارید، اگر نانوایی نزدیک خانه امان بود، اگر برادرم یادش نرفته بود که نان بگیرد، اگر تلفن داشتیم، اگر نفتمان تمام نشده بود، اگر …. با صدای بلند زدم زیر گریه. بی اختیار همسرم را صدا زدم: آقا … آقا …

-دستی به شانه ام خورد .

-«مامان، بابا که نیست داری صداش می زنی! »

-دخترم بود. صدایش از سرما میلرزید­. او را در آغوش گرفتم. لپهای یخش را بوسیدم.

 -گفتم: آخه، تو گشنه ای و نون نداریم. سرما هم که هست.

-نه من زیاد هم گشنه نیستم، صبر می کنم تا آش درست کنی؟

-خوشحال شدم. برخاستم و توان گرفتم. دخترم هم معنی استقامت را می ­فهمید. خیلی زود با موادی که در خانه داشتم، آش درست کردم و رفع گرسنگی­ مان شد.

     ظهر گذشته بود. زنگ در خانه به صدا در آمد. پشت در پدرم ایستاده بود، با گالنی نفت در یک دست و بقچه ای در دست دیگر! صورتش از سرما سرخ شده بود. پدر بقچه را به دست من داد و گفت: « نون گرفتم. ده تا. اینجوری چند روزی خیالتون از نون گرفتن راحته… بعد گالن نفت را گذاشت تو راهرو و داخل اتاق شد. مستقیم رفت کنار بخاری تا خودش را گرم کند. من که از صبح به بی بخاری « بخاری» عادت کرده بودم، خندیدم. پدر با اینکه حسابی ناراحت شده بود، اما معطل نکرد. رفت نفت آورد و ریخت داخل بخاری. دوباره شعله های گرمی بخش آتش فضای خانه را گرم کرد. صبر و استقامت معنا می­ گرفت و حوصله مان از تکرار زندگی سر نمی ­رفت. چیزی به غروب نمانده بود. غروب روزهای تنهایی، دلگیر و غم انگیز است. دلم از سایه ابرهای دلتنگی انباشته شده بود. گاهی وقتها در خلوت خودم، این ابرها می ­باریدند و اشک بر گونه ­هایم جاری می­شد. اگر نبودند این اشکها ـ اشکهایی که جز خدا آنها را ندید ـ بی­گمان دلم ترک برمی­داشت و بی­صدا می­ شکست. دوباره صدای زنگ در، مرا از افکارم بیرون آورد و به حیاط کشاند. این بار خواهر همسرم بود. آمده بود که به ما سر بزند. او را به داخل خانه تعارف کردم. با هم وارد اتاق شدیم. او از زیر چادرش زنبیلی را بیرون آورد و داد دست من و گفت: « نونه. ده تا گرفتم تا چند روزی راحت باشین. » تشکر کردم و نان­ ها را گرفتم و گذاشتم تو سفره. عجب روز پر رزقی!     قصه نان ما تمامی نداشت. تازه کار پخت شام را تمام کرده بودم. داشتم با بچه ها بازی می کردم که برادرم از راه رسید. یک نان سنگک در دست داشت. با دیدن نان بی اختیار زدم زیر خنده. برادرم به سر و وضع خودش نگاه کرد. «چیه ؟ به چی می خندی؟» اشاره به نان کردم. نان را به طرفم گرفت. «نون سنگکه، از کی نون سنگک ندیدی؟» و ادامه داد: «صبح تو سفره نون نبود، حالا که می اومدم، سر راه یه نون گرفتم. شلوغ بود و گرنه بیشتر می گرفتم…». نان را گرفتم و گفتم: «دستت درد نکنه!»؛ بعد رفتم سفره را آوردم و وسط اتاق پهن کردم. حالا بیست و یکی نان در سفره داشتیم.