تنظیم و تحریر از محمد علی کیهانی

       مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذارند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذایی ناچیز فراهم کند. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم را در دامن لباسش ریخت و مرد گوشه های آن را به هم گره زد و در حالی که به خانه برمی گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد که ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای. مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت. او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت:

من تو را کی گفتم ای یار عزیز                                             کاین گره بگشای و گندم را بریز

آن گره را چون نیارستی گشود                                              این گره بگشودنت دیگر چه بود؟

      مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند، ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته شده اند؛ پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود.  مولانا می گوید:

تو مبین اندر درختی یا به چاه                                                تو مرا بین که منم مفتاح راه