نگاه جامعه شناختی به ریشه های خشونت جنسی در ایران

    نویسنده: دکتر حسین بیات – پژوهشگر حوزه حقوق عمومی و وکیل دادگستری

      قتل فجیع و توأم با شکنجه کودک خردسال پارس آبادی در استان اردبیل و حواشی اطراف آن، نگارنده این سطور را بر آن داشت تا به اقتضاء حرفه و البته، تجارب علمی و عملی خود نکاتی چند را که به زعم وی از اهمیت فراوانی برخوردار است؛ بر صفحه ی بی­ جان کاغذ بیاورد؛ باشد که هرچند اندک و ناچیز، موجبات تفکر و تدبر عمیق ­تر و نیز دغدغه­ مندی افزونتر را به منظور ممانعت از بروز مجدد چنین حوادث تلخی فراهم آورد. بخاطر می ­آورم؛ اوایل دهه شصت که دوره راهنمائی را طی می ­کردم؛ در کتاب درسی علوم اجتماعی به مطلب جالب توجهی برخوردم که از همان هنگام سرنوشت حرفه ­ای مرا و نیز موضوع علاقه و محور مطالعات علمی­ ام را تحت الشعاع قرار داده است. مطلب مورد اشاره فی ­الواقع یکی از دروسی بود که در کتاب موصوف (نقل به مضمون) تحت عنوان معضلات و مشکلات جامعه شهری در دنیای غرب به رشته تحریر درآمده بود. یکی از نکاتی که در درس موصوف مورد اشاره قرار گرفته بود و خوب به یادم هست؛ ادعای از خود بیگانگی و لاجرم دوری انسان­ها از یکدیگر در جوامع غربی بود؛ که معلم آن موقع من، آن را با آب و تاب و با شور و حال وصف ناپذیر انقلابی شرح می­ داد و در عین حال چه بی­ محابا و بی ­باکانه فخر می ­فروخت که جامعه شهری دنیای غرب یا همان نظام روابط انسانی فاسد و منحط به زعم ایشان به روز و روزگاری افتاده است که همسایه، همسایه خود را نمی ­شناسد و سال تا سال خبری از یکدیگر نمی ­گیرند و اگر کسی در خیابان مثلاً تصادف کند و یا دچار مشکلی شود؛ احدالناسی نیست که دردی از وی دوا کند و یا به یاریش بشتابد و یا که جامه مفلوک غربی به روزگاری افتاده است که آدم­ ها به راحتی آب خوردن یکدیگر را می ­کشند و فساد و فحشاء و قتل و جرائم اخلاقی چنان رو به تزاید گذارده است که سر رشته ی همه امور از دست دولت ­های غربی خارج شده و عنقریب است که جامعه ی رو به انحطاط غرب به یکباره دچار فروپاشی شود و یادم است که آن معلم چقدر پز جامعه ایران آن روز را می ­داد که تا چه میزان مردمانش با یکدیگر می­ جوشند و برای درمان دردهای یکدیگر چه خالصانه و بی­ هیچ ادعا می ­خروشند یا اینکه چقدر ایمان و معنویت در روابط انسان­ ایرانی موج می­ زند و تا چه میزان جامعه عفیف، پاک و امن، سالم و مبراء و منزه از هر پستی و پلشتی و نابسامانی است و ما نیز که کودکانی پاک و معصوم بودیم چه ساده ­لوحانه ذوق می ­کردیم که خداوند ما را در چنین جامعه مطهر و متبرکی آفریده است. این­ها گذشت تا اینکه بزرگتر شدم و علاقه ­مند به مطالعه روزنامه ­ها و مجلاتی که در آن دوره چاپ می ­شدند و هنوز بعضی ­ها شان مستدام چاپ می­ شود؛ نظیر: روزنامه فخیمه کیهان. بخاطر دارم در اواخر دهه شصت؛ البته خیلی مطمئن نیستم؛ ولی به گمانم سال ۶۶ یا ۶۷ بود که در آمریکا فردی به نام «جفری دامر» که بعدها به یکی از مشهورترین قاتلین زنجیره­ای جهان مشهور شد؛ به اتهام ارتکاب چندین و چند فقره قتل زنان و دختران جوان و نوجوان بازداشت شد، یادم هست در خبرها آمده بود که هنگام بازرسی منزل وی به تعداد زیاد از اجزاء مختلف اجساد مقتولین در یخچال نامبرده مواجه شده ­اند و در اعترافات وی که بعدها با کشف سرنخ­ های روشن و غیر قابل انکار اثبات شده بود؛ مشخص گردیده بود که وی با دقت و حوصله ­ای کم نظیر قربانیان خود را از میان اقشار مختلف مردم (علی­الخصوص زنان و دختران) انتخاب کرده و پس از برقراری رابطه جنسی، آنان را به لطایف الحیل بیهوش نموده و سپس با آرامش خاطر و با دقت فراوان قربانیان را قطعه قطعه نموده و پس از پختن اجزاء بدن­های قربانیان؛ گوشت را از استخوان جدا کرده و گوشت­ها را داخل باغچه خانه ­اش دفن کرده و استخوان ­ها را ضمن رنگ­ آمیزی به یادگار نگاه می ­داشته است. آن موقع در حول و حوش سنین ۱۵ یا ۱۶ سالگی این مطالب را در ستون پاورقی روزنامه می ­خواندم و در حالی که به وضوح دچار ترس و اضطراب بودم؛ خدای را شکر می­ کردم که الحمدالله جامعه ایران و شهر بزرگ تهران از ارتکاب چنین جنایات سهمگین و دهشتناکی مبراء است و شهروندان تهرانی به مدد انقلاب بزرگ اسلامی از چنان روحیه­ اسلامی و انسانی برخوردارند که حتی فکر بروز چنین جرائمی در ایران و تهران آن روز بعید بنظر می ­رسید. در واقع، من که آن موقع کودک و یا نوجوانی بیش نبودم در افکار پاک و معصوم خود بی ­شباهت به ذهنیت غالب مقامات سیاسی و انقلابیون عالی ­رتبه نظام سیاسی نبودم که در خیالات خام خود با پیروزی انقلاب اسلامی در صدد ایجاد جامعه ­ای الهی و سراسر معنویت و کرامت انسانی برآمده بودند که در آن نه تأمین رفاه و آسایش و امنیت مادی و روانی مردم، بلکه ارتقاء معنوی و تحقق سعادت اخروی ایشان هدف و غایت هر برنامه­ ریزی سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی قلمداد می ­شد. اما زمان برای من که اکنون وکیلی میانسال هستم؛ آموزگاری جدی و ترش ­روی بود که واقعیت را بی ­پیرایه و پیراسته از ایده­آلیسم آن معلم انقلابی دهه شصت آشکار و روشن بر من هویدا ساخت. اکنون آن همه رؤیا و آن همه خیال نوشته بر حباب آرزوها ترکیده است و تلخی ­ها و تلخ­ کامی­ ها به تمامی رخ نمایانده است. دیگر امروز لحظه­ ای نیست که در حجم وسیع خبرهای ریز و درشتی که از میانه انواع و اقسام رسانه­ های ارتباطی رسمی و غیررسمی به گوش می ­رسد؛ گزارشی از جرم و جنایت، فساد و فحشا، دزدی و غارت، تباهی و تبهکاری و پستی و پلشتی به اشکال مختلف به گوشمان نرسد. قتل ­های زنجیره ­ای، قتل­ های ناموسی، تجاوز به عنف، دزدی و سرقت، آزار جنسی و جسمی کودکان و هزار و یک نوع جرم و جنایت دیگر که دیگر برایمان عادی شده است. آنقدر عادی که به راحتی آب خوردن صحنه­ های مربوط به آن جرائم و جنایات را نظیر صحنه نمایشی کمدی تماشا نموده و یا در دوربین­ ها و گوشی ­های همراهمان مبادله نموده و ذکر آن ­ها را به نقل مجالس و محافل خودمانی خود تبدیل کرده ­ایم. جامعه امروز ایران جامعه ­ای بحران ­زده و یا حتی جسورانه ­تر در مسیر انحطاط اخلاقی و نابودی هنجار­ها و ارزش­ های اجتماعی ­ست که دیگر گوی سبقت را در زدودن مرزهای اخلاقی و از میان بردن هنجارها و ارزش­های اجتماعی و آداب و سنن ملی و اسلامی از سایر جوامع ربوده است. امروز همه، به ظاهر از شنیدن و خواندن اخبار مربوط به مرگ معصومانه و دلخراش آتنای کوچک رنجیده خاطریم. اما چه کسی است که منکر باشد؛ این حادثه و حوادث شبیه به آنچه در گذشته اتفاق افتاده و در آینده نیز دوباره بی­هیچ تردید رخ خواهد داد؛ بسیار سریعتر از آنچه باید فراموش شود، فراموش خواهد شد. امروز خبر قتل کودکی بی ­گناه و خردسال در صدر اخبار رسانه ­هاست و فردا اخبار مربوط به ازدواج و یا طلاق فلان بازیگر و یا فلان هنر پیشه و ورزشکار. برای اثبات این ادعا لازم نیست که تلاش زیادی بنمائیم، چند روز قبل نابغه ایرانی ریاضیات ناباورانه از میان جامعه علمی بین­المللی پرکشید و صدر اخبار رسانه ­ها و فضای مجازی را به خود اختصاص داد و امروز این خبر و یا به عبارت بهتر این فاجعه از یاد انسان ایرانی رخت بربسته است و کمتر کسی از میان آحاد مردم، نویسندگان، صاحبنظران اهالی رسانه و نیز از میان دولتمردان از خود می ­پرسد که مریم میرزاخانی که بود؟ چرا از ایران هجرت کرد؟ چرا دولتیان و دولتمردان و حکام سیاسی نتوانسته­ اند، امثال وی را که سرمایه­ های فکری و موتور متحرک عقلانیت یک ملت و یک فرهنگ و یک تمدن هستند؛ حفظ کنند؟ کسی از خسارات بی ­نهایت فقدان و هجران این مغزها نگفت و نمی ­گوید و این خاصیت انسان ایرانی­ ست که به اقتضاء حافظه کوتاه مدتش درهمه عرصه­ های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی زودتر از آنچه باید گذشته را از یاد می ­برد و غمگنانه اسیر بازیچه­ ها و شهویات لغو می ­شود.

       دیروز ساختمان پلاسکو فروریخت و جان انسان ­های بی ­گناهی را گرفت و زودتر از آنچه که باید از ذهن انسان ایرانی و از حافظه کوتاه مدت وی خارج شد. پریروز معدن یورت بر سر کارگران آن آوار شد و امروز دیگر هیچکس از دلایل بروز آن حادثه، از مقصران، از آخرین وضعیت خانواده­ های قربانیان و از اقداماتی که می­ بایست صورت می ­گرفت که آن حادثه رخ ندهد و در آینده تکرار نشود؛ نمی ­پرسد. امروز هیچ نهاد یا گروه یا صنف یا تشکل دولتی یا غیردولتی و هیچ رسانه رسمی و غیررسمی پیگیر دلائل و زمینه­ ها و بسترهای آسیب ساز وقوع این حوادث نیست. بخاطر می ­آورم وقتی ویدئوهای وی ­اچ ­اس دست به دست میان ایرانی­ ها می­ چرخید چه شور و شوق عظیمی که برای دیدن فیلم­های قدیمی سینمای فارسی و انواع و اقسام شوهای لس ­آنجلسی میان مردم برپا نشده بود. آن روزها دستگاه ویدیوئی که امروز دیگر بازارش کساد شده و در واقع بازار و گوی رقابت را به رقبای دیگری همچون تبلت و لب­تاپ و آیفون و تلفن­های همه کاره همراه داده است، مخفیانه دست به دست می ­شد تا اشتیاق و ولع انسان ایرانی را برای سرک کشیدن در حریم ممنوعه­ ها اطفاء نماید. پس از آن نیز ماهواره بود که قلب انسان ایرانی را تسخیر کرد و پشت بام ­های شهرهای کوچک و بزرگ و روستاها را به تصرف خود درآورد تا سرزمین ممنوعه­ ها همچنان سیر و سیاحت شود و البته، بعد از آن نیز نوبت اینترنت و رسانه­ های مجازی فرا رسیده است تا شکاف عمیق میان دنیای مدرن و نظام فکری کماکان کهنه و البته، محروم مانده و عقب افتاده انسان ایرانی و جامعه ایرانی را با دنیای مدرن پر کند. متأسفانه، اما به جهت آنکه ورود تکنولوژی در ایران با همه اقتضائات مدرن آن هم پوشانی زمانی با نظام روابط فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی و سیاسی سنتی جامعه ایرانی نداشته است؛ بیش از آنکه در تحول فکری و همسان­ سازی حرکت جامعه ایرانی با دنیای مدرن نقش مؤثر ایفاء کند؛ واجد نقش تخریبی گردیده و به چالش بزرگ میان فرهنگ سنتی و دنیای مدرن دامن زده است. شاید ذکر یک مثال به روشن ­تر شدن منظور نویسنده کمک نماید. در گذشته نه چندان دور یعنی زمانی که هنوز ماهواره و اینترنت و شبکه­های مجازی به رفیق گرمابه و گلستان خانواده ی ایرانی مبدل نشده بودند؛ وقتی دختران یا پسران به سن ازدواج می­ رسیدند، عرفاً و در اکثر موارد در قالب نظام روابط کاملاً سنتی و آداب سنن ملی و مذهبی ازدواج می ­کردند. در واقع تمایلات جنسی و نیز علاقه­مندی به تشکیل خانواده در یک قالب کاملاً سنتی و مبتنی بر فرهنگ و ارزش­های بومی اطفاء می ­شد. صرفنظر از آنکه شکوفائی تمایلات جنسی و بلوغ غریزی و بیولوژیک انسان ایرانی در موعد زمانی نرمال خود جلوه­ گری می ­کرد و مهم ­تر آنکه فضای بسته انقلابی اواخر دهه پنجاه، شصت و اوایل دهه هفتاد به گونه­ ای بود که پس از سر برآوردن انگیزه­ های جنسی، پسر جوان را قهراً و اجباراً در مسیر سنتی و قالب قانونی اطفاء آن قرار می­ داد. ضمن آنکه بحران­ های مرتبط با مقوله تمایلات جنسی هنوز با شکاف ­های موازی نظیر: رشد ناگهانی جمعیت جوان، بحران بیکاری و نیز گرانی و تورم مواجه نشده بود. اما با پایان دهه هفتاد و آغاز دهه هشتاد که با سرریز نیروی کار جوان در بازار کار و سیاست ­های اقتصادی خصوصی ­سازی، بحران اشتغال و نیز گرانی و تورم همراه بود؛ و البته سخت ­گیری­ های فرهنگی و برخوردهای سلبی با جوانان همه و همه دست به دست هم داد تا ورود تکنولوژی ­های جدید نظیر: ماهواره و اینترنت، جامعه را با آتشفشان غریزه جنسی که به شکلی دهشت بار گدازه­ هایش بر سر جامعه ایرانی فرو می ­ریخت؛ مواجه سازد. بحرانی که متأسفانه هنوز نیز ادامه دارد و مورد توجه نظام سیاسی قرار نگرفته است. بگذارید به همان مثال بازگردیم. بحران بیکاری و نیز گرانی و تورم و شکل­گیری نوعی فرهنگ سکولار زیرزمینی که نظام مراودات انسانی را در جامعه ایرانی دقیقاً عکس سیاست ­های رسمی فرهنگی نظام­ سیاسی شکل می ­داد؛ با خود آثار سوء متعددی به همراه آورد که از جمله آن و شاید مهمترین آن آزادی ناگهانی میل فروخفته و تحقیر شده جنسی بود که اکنون فضا را برای ترک ­تازی ولجام گسیختگی باز و فراخ می ­دید. انسان ایرانی در حریم خصوصی خود با نوعی آشفتگی، رهائی، لاقیدی و آزادی بی ­حد و حصر جنسی مواجه بود که نظیرش را در گذشته شاهد نبود. در واقع، پیام ­ها و سیگنال ­هائی که در آن حریم ساطع؛ می­ شد ترویج­ گر نوعی کامجوئی، تلذذ و شهوت طلبی بی­ حد و حصر ورای همه مرزهای سنتی بود که با طبع تحدید شده و تحقیر گشته انسان ایرانی سازگارتر می ­افتاد. اما این ذهنیت آشفته برای اطفاء تمایلات خود؛ فاقد ابزارهای لازم و بسترهای مهیاء لازمه بود. دختر یا پسر جوان در سنین ازدواج قرار داشت و تحت تأثیر اینترنت و ماهواره و شبکه ­های مجازی دچار نوعی ولع و اشتیاق سیری ­ناپذیر و مهار ناشدنی برای اطفاء غریزه جنسی خود بود اما آنچه در عالم واقع وجود داشت؛ اجازه تحقق این آرزو و اطفاء این میل را نمی­ داد. جوان ایرانی برای ازدواج با موانع متعددی روبرو بود؛ شغل نداشت و فاقد درآمد حداقلی. بنابراین، ازدواج قانونی و رسمی و علنی عملاً نامقدور شده بود. پس بدین ترتیب تمایل به ازدواج عرفی و سنتی کاهش می ­یافت. دختران ایرانی هم که جز در قالب ازدواج سنتی محملی برای اطفاء غریزه جنسی خود نمی­ یافتند، دچار مشکلات روحی و روانی و سرخوردگی اجتماعی شدند. غریزه جنسی اما تحت تأثیر این مشکلات خاموش نشده بود بلکه پررنگ ­تر و مصمم ­تر به راه خود ادامه می ­داد. ملاحظه می ­کنید که صورت مسئله روشن است و پاسخ آن نیز چه بخواهیم و چه نخواهیم روشن ­تر. وقتی امکان ارضاء قانونی، عرفی و نرمال غریزه جنسی در قالب ازدواج سنتی چه ازدواج دائم و چه ازدواج موقت نباشد؛ طبیعتاً غریزه جنسی سایر راهکارهای موجود را جهت ارضاء دنبال می ­کند. بنابراین، وقتی از تجاوز به عنف، تشکیل خانه­ های فساد و فحشاء، روسپیگری، ایدز و جرائم جنسی نظیر آنچه که در حادثه غم ­انگیز قتل کودک خردسال پارس آبادی رخ داد سخن به میان می ­آوریم؛ ناچاریم به علل و عواملی رجوع و رجعت نمائیم که ظرف چند دهه گذشته بسترساز ایجاد چنین شرایطی و لاجرم بروز چنان آثاری شده ­اند؟ متأسفانه فرهنگ واگرا محافظه کار و منفعت طلب انسان ایرانی که همیشه تحت تأثیر استبداد تاریخی نظام­ های سیاسی، مسئولیت ­پذیری اجتماعی و دغدغه ­مندی انسانی را پس زده است؛ مجال پرسشگری و سؤال از حکام و دولتمردان و سیاستگذاران عرصه فرهنگ را نیافته است؟ انسان ایرانی، انسان پرسشگر و مسئولیت­ پذیر و مسئولیت طلب و دغدغه­مند نیست. اساساً فرهنگ پرسشگری از چند و چون وقایع و حوادث و نیز فرهنگ اجتماعی شدن در انسان ایرانی به شدت ضعیف است. انسان ایرانی واگرا و منزوی است و علی رغم آنکه در اجتماع بزرگی به نام ملت زیست می ­کند تنهاست و این تنهائی ترس تاریخی از پرسشگری را چنان دامن ­زده است که ارمغانش حافظه کوتاه مدتی است که هیچگاه اجازه تحقق آرمان­های این ملت را نداده است. دیروز حادثه ریزش ساختمان پلاسکو، پریروز سقوط هواپیماهای مسافربری و خروج قطارها از ریل و امروز مرگ دهشتناک آتنا اصلانی و حوادث دیگر. حوادث مزبور رخ می ­دهند و به اقتضاء هیجان کوتاه مدتی که ایجاد می ­کنند برای اندک زمانی اسباب سرگرمی و تفرج ذهنی انسان ایرانی را فراهم آورده و سپس به اقتضاء همان حافظه کوتاه مدت فراموش می­ شوند و این دور غم­ انگیز و کسالت­ بار همچنان تکرار می ­شود، به گونه ای که انگار هیچگاه امید به درمان آن نخواهد بود و اما سؤالی که می ­بایست پرسید، سئوالی که باید ذهن و روح هر انسان ایرانی را به خود مشغول کند؛ براستی این درد چه زمانی و چگونه درمان خواهد شد؟ راه درمان چیست و از ید بیضاء کدامین طبیب خردمند برخواهد آمد؟

      امروز و فردا و فرداهای دیگر باید به این سؤال و سؤالاتی از این دست فکر کنیم و در پیام­ هایی که از طریق شبکه­ های مجازی مبادله می ­کنیم، باید این سؤال را بگنجانیم که چرا قاتل آن طفل خردسال مرتکب چنین عمل شنیعی شد؟ قاتل آتنا اصلانی تحت تأثیر چه علل و عواملی و چه زمینه­ های فکری، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی قرار داشت که نتیجه عملی­ اش ارتکاب چنین بزه دردناکی بود؟ امروز، فردا و فرداهای دیگر باید بدنبال یافتن مقصرین واقعی و عاملان اصلی ایجاد چنین بزهکارانی در جامعه باشیم، به جای آنکه انتقام جویی را سرلوحه سیاست کیفری و فرهنگی خود قرار دهیم.