شکوه شکر پروردگار!

      روزی حضرت عیسی (ع) از خداوند درخواست کرد تا کسی را به او نشان دهد که نزد خدا محبوب ­تر از او باشد. خداوند عیسی را به سوی پیرزنی که در کنار دریا زندگی می­کرد، راهنمایی نمود. وقتی عیسی (ع) به سراغ آن زن آمد، دید که او در خرابه­ ای تنها زندگی می­کند و با بدنی فلج و چشمانی نابینا در گوشه ای رها شده است. حضرت عیسی (ع) جلوتر رفت ودقت کرد، دید پیرزن مشغول ذکری است: خدایا شکرت که نعمت دادی، کرم کردی، زیبایی دادی، کرامت دادی.

    حضرت عیسی (ع) تعجب کرد که او با این بدن فلج که فقط دهانش کار می­کند، چرا چنین ستایش می کند­؟ با خود گفت که او از اولیای خداست و من بی اجازه وارد خرابه شدم؛ برگردم، اجازه بگیرم و بعد داخل شوم. به دم خرابه بازگشت و گفت: السَّلامُ علیکَ یا أَمهَ الله؛ پیرزن گفت: و علیک السَّلام یا روح الله.

     عیسی پرسید: خانم! مگر مرا می بینی­؟ گفت­: نه. پرسید­: پس از کجا دانستی که من «روح الله» هستم؟ پیرزن گفت: همان خدایی که به تو گفت مرا ببین، به من هم گفت چه کسی می­ آید. عیسی با اجازه آن خانم وارد خرابه شد و پرسید­: خداوند به تو چه داده است که این قدر تشکر می­کنی­؟ تشکر تو برای چیست­؟  پیرزن گفت: یا عیسی، آن چه به من داده بود از من گرفت، آیا همین طور پس گرفته است؟ آیا وقتی می خواست آن را از من بگیرد، به من نگاه کرد و پس گرفت­؟ عیسی فرمود: آری، اوّل به تو نگاه کرده و بعد پس گرفته است. پیرزن گفت: من به همان نگاه او دل خوشم. خدا این نگاه را به دیگری نداشته و به من کرده است؛ پس جای شکر دارد.