چگونه یاد گرفتم که بین احساس مادری و اعتیاد فرزندم مرز بگذارم!

مترجم: دکتر فاطمه مهسا کارآموزیان

     پسر من «آلکس»، برای تأمین هزینه مواد مخدر مصرفی اش دست به دزدی می زد. نیازی به گفتن نیست که چند بار گرفتار پلیس شد. چند بار اول، زمانی که او زیر هجده سال سن داشت؛ برای رهانیدن او جریمه های بزرگی پرداخت کردم. یک بار دادگاه حکم آزادی او را مشروط بر مراجعه به روانشناس صادر کرد. این کار دو سال ادامه داشت. وقتی او به سن هجده سالگی رسید دیگر یک کودک محسوب نمی شد، بنابراین، او را به زندان انداختند. «آلکس» از زندان با من تماس تلفنی گرفت و گفت: ” لطفا بیا و مرا از اینجا نجات بده! من دیگر قول می دهم، هرگز به دنبال این کار نروم.” من برای رهانیدن او از زندان به راه افتادم، هرچند کاری بسیار دشوار بود. او به هر حال پسر من بود و من و پدرش نمی توانستیم ناراحتی او را تحمل کنیم، هرچند این کار را بارها و بارها انجام داده بودیم و نتیجه ای هم نگرفته بودیم. هیچ چیز تغییر نمی کرد. او فقط وعده می داد و عمل نمی کرد و ما نمی توانستیم بفهمیم چرا؟
     این زمان بود که ایده جدا کردن احساس از واقعیت در من شکل گرفت. من تصمیم گرفتم بین پسرم و اعتیاد او مرز قائل شوم. ما هر بار او را با پرداخت وثیقه از زندان آزاد کرده بودیم. این کار آسانی نبود. برای ما به عنوان پدر و مادر بسیار سخت بود که فرزندمان در زندان باشد. در «جکسون کانتی»، او در زندان با فردی که چاقو کشی کرده بود، هم سلول بود. غذای زندان کیفیت بدی داشت و آلکس نیز هیچ پولی نداشت که بتواند حتی یک مسواک برای تمیز کردن دندان هایش بخرد. یک بار هم سلولی اش تلاش کرده بود تا غذای او را به سرقت برد که منجر به درگیری بین آن دو شده بود. بعد از آن پسرم به جرم دفاع از خود ۲ روز را در انفرادی گذراند. افرادی که در زندان به سر می بردند اغلب دچار بیماری روانی بودند و یا جنایتکارانی بودند که مرتکب قتل شده بودند. این مجرمین با معتادین در یک مکان نگه داشته می شدند
     برای ما به عنوان پدر و مادر بسیار دشوار بود که فرزندانمان فقط برای چند صد دلار در آن وضعیت نگهداشته شود. شاید شما تعجب کنید و با خود فکر کنید که اگر شما در این وضعیت قرار بگیرید پول را پرداخت خواهید کرد، اما بالاخره روزی خواهد رسید که شما این کار را انجام نخواهید داد. من ۵۰ دلار هزینه مکالمات تلفنی اش را به مدت ۱۱ روز به زندان نفرستادم تا او جایی را که در آن قرار گرفته ببیند و این اولین مرزی بود که من بین احساس مادری و اعتیاد فرزندم کشیدم. من و پدرش ارزش های خود را مرزبندی کردیم. هر مرز تنها در برابر یک ارزش قرار داشت. ارزشی که ما به فرزندمان می آموختیم این بود که دزدی اشتباه است، دزدی کردن عواقبی دارد و او باید نتیجه عملش را بپذیرد؛ رهانیدن او از زندان تنها منجر به حذف پذیرش عواقب عملش بود. با وجود اینکه ما از قرار گرفتن وی در زندان و در این شرایط متنفر بودیم، یک الگو ترسیم کردیم: او دزدی کرد، او دستگیر شد، ما با پول نقد او را فراری دادیم!
من و پدرش، با هم نشستیم و فکر کردیم. شاید امروز ما باشیم و بتوانیم به او کمک کنیم، اما اگر فردا نباشیم چه اتفاقی خواهد افتاد؟ اینجا بود که ما برای احساس خود مرز گذاشتیم. شما باید بدانید که نمی توانید تمام شرایط را پوشش دهید و همواره حضور داشته باشید. هنگامی که شما با فرزند خود می نشینید، می توانید حتی با یک جمله به او بگوئید که از آنجا که ما تو را دوست داریم، دیگر نمی توانیم به قید وثیقه آزادت کنیم. ما در طول زندگی همیشه به تو آموخته بودیم که دزدی کاری ناپسند است و تو این را به خوبی می دانی، بنابراین؛ اقدام ما برای نجات تو از زندان فایده نخواهد داشت و تو دوباره به آن باز خواهی گشت. ما از تو می خواهیم که این را درک کنی و تصمیم ما را بپذیری. در مقابل، «آلکس» از آنچه که درباره اش صحبت می شد، ابراز تنفر می کرد و با گریه و زاری از ما انتظار داشت تا او را نجات دهیم. من در واکنش به او می گفتم که ما همچنان او را دوست داریم، اما قوانین مان عوض شده اند. یادآوری التماس و تمنای او خواب شبانه مرا مختل کرده بود و نمی توانستم حتی برای لحظه ای صورتش را فراموش کنم. او در زندان بود. ما می دانستیم که در زندان «هروئین» نیست، اما در خیابان هست. از این زمان ما به زندان با دید یک «محافظ» نگاه کردیم. در هر تماس تلفنی ما به او می گفتیم که او را خیلی دوست داریم و از او می خواستیم که خودش برای پایان دادن به این وضعیت کمک کند. ما هرچه در توان داشتیم در گذشته انجام داده ایم و اکنون زمان آن است که «آلکس» خودش برای خودش کاری انجام دهد. من به عنوان یک مادر رفتار ناشایست او را از قبیل: اعتیاد به مواد مخدر، دروغ گفتن، و هر عمل ناشایست دیگری را از مهر فرزندی جدا کردم و نتیجه این شد که اکنون دو سال است که «آلکس» پاک شده و از دام اعتیاد رهایی یافته است.