مرا ببین، مرا دریاب!

نویسنده: دکتر فاطمه مهسا کارآموزیان

       شــب بــه نیمــه نزدیــک مــی شــود، امــا فرشــته ای کوچــک همچنــان در جــدال بــا زندگیســت. دســتانش کوچـک، بـدن نحیفـش لـرزان و رخسـارش پریـده رنـگ اســت. دســت تمنایــش را بــه هر سوی دراز میکنــد و شاخه گلــی را پیــش میبــرد، شــاید کســی بــرای معشــوقش گل بخــرد. دســتان کوچکش لــرزان اســت. جثــه کوچکــش، میــان بــاد و بــوران هراســان اســت. کبــودی صورتـش، خاطـره کودکی اش اسـت، ولـی مصمـم ایسـتاده تــا شــاید شــاخه گلــی بفروشــد. عروسـکم، تـو کـه بـی هیـچ هراسـی بـه دنبـال خریدار از ایـن سـو بـه آن سـوی میـدوی، آیـا میدانـی شـاید بهای ایـن شـاخه گل جانـت باشـد. دخترکـم، مـن تـو را میبینم و بـا هـر بـار دیدنـت، بـی آنکـه تـو بدانـی، اشـک میریـزم. نمیدانــم کــه هســتی؟ نمیدانــم چــه کســی، تــو را زمانــی کـه بایـد شـور و شـوق بـازی داشـته باشـی، بـه کار اجبـاری وا مـیدارد و زندگی ات را بـازی میدهـد. نمیدانـم دنیـای کودکی ات چـه رنگـی دارد، وقتـی هـراس نداشـته هایت را داری؟ نمیدانــم وقتــی نــگاه بــی تفــاوت عابریــن دلــت را مــی آزارد و خاطــر کوچکــت را پریشــان میکنــد، تــو بــا چـه حسـی زندگـی را لمـس میکنـی؟ آنـگاه کـه نـگاه مهربـان زن عابـر، چشـمان خسـته ات را نــوازش میدهــد و بــرق شــکلاتی کــه در کــف دســتت می نهــد بــه تــو رمــق ایســتادن میدهــد، تــو زندگــی را بــا چـه رنگـی نقاشـی میکنـی؟ وقتـی هیاهـوی مدرسـه رفتـن کـودکان را بـا چشـمانت دنبـال میکنـی، چگونـه سـهمت را از زندگــی، ترســیم میکنــی؟ وقتــی از پشــت ویتریــنهـای پـر زرق و بـرق عبـور میکنـی، خـودت را بـه شـکل کــدام عروســک، تجســم میکنــی؟ آیــا وقتــی دســت نوازشــگر پــدری را بــر ســر فرزنــدش میبینــی، از خــود میپرســی نــوازش چــه حســی دارد؟ آنــگاه کــه خســتگی راه رفتن هــای طولانی مــدت، تــو را از پــای می انــدازد، آیــا درد پاهایــت اجــازه میدهــد، بــه پارگــی کفشــهایت فکــر کنــی؟ زمانــی کــه رنــگ شــادمانی بــازی کــودکان، چشـمانت را خیـره میکنـد، آیـا میتوانـی بـه زخمهایـی کـه بـه پیکـر و روح لطیفـت خـورده اسـت، فکـر کنـی؟ زمانـی کــه قهقهــه خنــده رهگــذران تــو را بــه ســوی خــود مــیکشـد، آیـا فکـر کـرده ای، خنـده چـه بخشـی از زندگـی توســت؟ فرزندم، بیـا تـا دردهایـت را بـا مـن قسـمت کنـی. بیـا بـه مـن بگـو، چـه غصـه ای دل کوچکـت را مـی آزارد. بیــا بگــو، چــه دردی جســم کوچکت را رنجــور کــرده اســت. بیــا بـا مـن از آروزهایـی بگـو، کـه شـاید فکـر کـردن بـه آنهـا نیـز، برایـت دشـوار باشـد. بیـا بـا مـن از اشـکهایی بگـو کـه بی صــدا در خیابانهــای ایــن شــهر ریختــه ای. بیــا بــا مــن بگــو کــه ســرما بــا پیکــر نحیــف و برهنــه ات چــه کــرد. بیـا تـا بدانـم چـه کسـی جسـم کوچکـت را سـیاه و کبـود کـرده اسـت. عروسـکم، شـب بـه نیمـه نزدیـک اسـت. بیـا تـا برایت لالایی بخوانـم. بیـا تـا زخمهایـت را نـوازش کنـم. بیـا تـا مـن بـا تـو از دنیـای پریـا سـخن بگویـم، دنیایـی کـه در آن کســی بی تفــاوت از کنــارت عبــور نخواهــد کــرد. دنیایــی کـه بـرای دردهایـت مرهـم دارد. بــا مــن بیــا! بیــا بــه دنیایــی کــه اســمت بــر فــراز نــام زندگــی حــک شــده اســت. در دنیــای پریــا، ســهم تــو میــان هیاهــوی مبهــم رهگــذران گــم نمی شــود. اینجــا بازیچه هایــت، قاصدک هایــی هســتند کــه پیــام آور شــادی اند. بیــا تــا بــا هــم ســرود زندگــی بخوانیــم. کودکـم، بیـا و کودکـی کـن! شـانه های نحیفـت را بـه مــن تکیــه ده، تــا بــرای قطره هــای زلال اشــکهایت پناهــی باشــم. دیگــر بــه خــود هــراس راه مــده. بیــا دســتهایت را در دسـتانم بگـذار تـا کوچکی جسمت را فرامـوش نکنـی. اینجـا چشـمان هـر انسـانی، دلواپـس کودکـی توسـت. بیـا بـا هـم از پلـکان رؤیاهـا بـالا رویـم تـا گلهـای شـقایق را بـه آوای یکرنگـی دریاهـا بسـپاریم. بیـا تـا غـم تنهایـی ات را بگـوش موجهــای بــی پــروا برســانیم، باشــد کــه مــوج آنــرا در گـوش بـاد زمزمـه کنـد؛ باشـد کـه بـاد درخـت آرزوهایـت را بیـدار سـازد. دخترکـم، دل مـن نگـران توسـت. نگـران کودکـی ای کــه بــر ســر چهارراه هــا فرامــوش میشــود و از یــادش زخــم هایــی بــه جــای میمانــد، کــه هیچــگاه مرهمــی برایــش پیــدا نخواهــد شــد. اکنون زمان آن رسیده است تا هـر یـک از مـا مرهمـی بـرای دل ایــن کــودکان باشــیم و قدمــی بــرای حمایــت و آمــوزش آنهــا برداریــم. کـودکان را بـا عشـق دریابیـم.